تبليغاتX
وررراجستان!

وررراجستان!
گر بی عشق روی.... حتی بهشت هم که روی... تبعید شده ای!


چهارشنبه 11 دی1387
هلو علیکککک...!!
سری همه ی چیزهایی که از آپ نکردمو آپ کنم که آپ محرم جدا باشه!! از طرفی، چیزی هم به شروع ترم بعدی نمونده!!! سو...:دی

  •  شنبه

امتحان آلمانی داشت.. عصر رفتیم بدمینتون.. سجاد اومده بود و حمودی!! (قربونم بری اولیه!! که فک کنم تو پست پایین بهش گفتم مموتی!!:دی).. که اصن به روی خودش نیاورد.. گفتم سلام! گفت سلام حال شما؟ خوب هستین؟! گفتم مچکرم!! تو دلم گفتم آدمت می کنم!! موقع خداحافظی به سجاد گفتم میای امشب بریم آیس اسکیتینگ؟! گفت نمی دونم.. خبرشو بهت میدم!! گفتم باشه... شب زنگید خودم گوشی رو برداشتم گفت که درس داره و اینا.. چرا دیر گفتم؟!! بعد گفت سلمان ایمیلتو دیده بود ولی یادش رفت بهم بگه.. بعد از امتحان ها حتما بریم و اینا... گفتم اوکی.. پس خبرشو تو بده... شب با مهنس و بابا رفتیم و مهنسم که بازی مازیش تعطیل و اینا...یه جورایی حال نداد!! آخه پایه نبود!! همش تو اون یکی قسمته که برای تمرین بود میرفت!! ریسک پذیر هم که نیست!! فرداشم که میخواست بره زورو شه!! این بود که همه چی دست اندر دست هم داده بودند به مهرررر که به من حال ندن!!!

  • یک شنبه

شام خونه ی مهنس اینا دعوتیده بودیم و مرمر و گلی هم بودن.. مرمر که اصن تحویل نمی گرفت ما رو!! نمیدونم چرا تازگی ها اینطوری شده!! کاملا ایگنور و این صحبتها... گلی هم هی کما بیش یه حرفی چیزی میزد... که دیگه رفتن خونشون که مرمر مقشهاشو بنویسه!!

در سایر روزهای هفته درس خوندم!! از هفته ی دیگه امتحانهام شروع میشه!! اینه که منی که هیچی در طول ترم نخوندم الآن اندر گل، دست و پنجه نرم می کنم!!

  • 5 شنبه

سلمان پی ام داد که سلام چطورى؟ کم پیدایی! یه خبری از خودت بده!! فعلا تیک کر!! تا وقتی آدمها بهت نیاز دارن، براشون عزیزی!! بهت پی ام میدن!! حالتو می پرسن!! کاش یا اینطوری نبودن، یا همیشه بهم نیاز داشتن!! لامصب همه هم از دم همینطورین!!! جوابشو دادم هستی؟ گفت بعله.. دیگه از درس و امتحان و دانشگاه و اینا حرف زدیم .. که من خیلی بی ربط وسطش پرسیدم شنبه میای مهمونیه دانشجوها؟!! بعد گفت فک کنم بریم از درس عقب بیفتیم.. اصن معلوم نیست این هفته چه غلطی می کرده.. اگه درس بخونه نمره اش خوب میشه ها... ولی نمیدونم چرا نمیخونه.. تمرکز اصن نداره.. حواسش یه جای دیگه است.. و من احتمال میدم عاشق باشه!!! :)) جدی میگم!! یا چمیدونم شکست عشقی خورده.. هرچی هست، حواسشو به خودش حسابی جلب کرده.. بیشتر وقت ها هم 5 شنبه ها آنلاینه.. یعنی 5 شنبه ها با من بیشتر پیش اومده که چت کنه.. بگذریم.. وسطهای حرف دو بار پرسید میای شنبه؟! منم گفتم نمیدونم.. بستگی داره چجوری پیش بره این دو روز.. گفت پس بهم پی ام بده بگو.. بعد دیگه یه برنامه براش چیدم که درس بخونه!! گفت شب بهت می گم پیش رفتیم و اینا... که شب اونم اینویز بود بهش پی ام دادم که درسها چطور پیش میره که جواب نداد!! گه!!:دی

  • جمعه

دیدم اینویزه.. بهش پی ام دادم که سلام چطوری؟ فردا رو چکار می کنی؟ که سری جوابمو داد.. فک کنم برای اینکه جوابتو بده حتما باید اولش سلام کنی!!:)) جواب سلام واجبه و اینا رو فک کنم خوب یاد گرفته.. بعد گفت نمیدونم.. وقت زیاد تلف کردم امروز و زد تو کانال درس و فایننس!! بعد دیگه بعد از 15 مین چت گفت من برم سر درسم خیلی عقبم ساری!! و تو دلم گفتم آره.. تو الآن می شینی سر درس!! خولاصه قرار شد فردا یه سر بیاد.. بعد تو حموم به این فکر رسیدم که بهش بگم به استاده ایمیل بزنه بگه من در گل مانده ام!! پلیز هلپ!! اومدم بهش گفتم و تریپ عجله هم برداشته بودم... و اونم گفت اوکی و متنی که من براش زده بودم برای طرف ایمیل کرد!! (بو کیک هویج میاد اینجا!! مامانم صبح خونه ی اینا بود!! مامانش جو گیر شده بوده کلاس کیک پزی گذاشته بوده!!:)) خدا بگم این برنامه های مبتذل صدا و سیما رو که باعث میشه ما موش آزمایشگاهی بشیم و چکار کنه خوبه؟!! مامانش فک کرده بوده آشپز خانه ی ما ست!!:)) فکک کن!! خولاصه مامانم هم الآن کیک درست کرده!!) منم در طی 10 مین پیچیدم... بعد شب تر (!!) که آن شدم دیدم اینویزه.. خیلی جلوی خودمو گرفتم که بهش پی ام ندم!!:دی آنلاین کرد خودشو.. منم به روی خودم نیاوردم!! :-" اون پی ام بده.. به من چه؟! که نداد!! عوضش شوهرک پی ام داد که .. بیخیال!! داره بینمون بهم میخوره:-<...  شایدم تا حالا خورده من خبر ندارم...

  • شنبه

رفتیم اونجا و از قضا یلدا هم اومده بود... چقدر واقعا زیبا!! چقدر نیکو!! بگذریم!! ما 12:30 اینطورها رفتیم که سه تا قربونم بری ها یه چیزی تو مایه های 2 اومدن!! یه کم شاید زودتر!! تو دلم قبلش گفتم کافیه نیای تو!! یعنی میزنم لهت می کنم.. فکککک کن!! فک کن نمیامد!! البته منم تریپه شاکی برداشته بودم کلا!! سجاد اومد کنارم نشست گفتم خوبی؟ گفت قربانت مرسی.. سلمان هم کنار خواخری نشست.. خواخری هم تا نقطه های شلوارشو برانداز کرد!!=)) دلم برای قربونم بری اولی سوخت.. یارو میدونست این کار دانشگاهش درست نشده، برگشت ازش پرسید.. اونم گفت شما که می دونین.. گفت من می دونم.. بقیه که نمی دونن.. که نگاهش به زمین بود بعد از مقداری مکث گفت والا من دو سال اتریش خوندم.. فعلا دارم زبان می خونم.. دلم میخواست مردیکه ی عوضی که ادعاش میشه دکترا داره رو خفه می کردم.. کثافت.. پسر جوون رو چجوری سنگ رو یخ کرد... آشغال!! سجاد که اومد سلام کرد بعد رفت صندلی اورد یا رفت به اونا گفت که صندلی بیارن واسه خودشون.. ولی اونا اومدن سلام نکردن!! تو دلم گفتم به!! خسته نباشی!! دلمون به تو خوش بود سلمان که از بقیه اشون آدم تری!! بعد که حرفهای طرف تموم شد و قرار شد بریم ناهار سلمان شروع کرد به همه سلام کردن و دست دادن و اینا.. منم با یلدا داشتم حرف میزدم.. بعد که نگاهش کردم دیدم داره نگاهم میکنه.. گفت خوبی؟ درس ها خوب پیش میره؟!! گفتم تو که می دونی!!! خیلی!! بعد دیگه سر ناهارم که آفتاب داشت کورم میکرد!! اه!! هرجا نشستم آفتاب خورد تو چشم!! مهنس بعد از ناهار چایی اورد که من بر نداشتم.. قربونم بری گفت بذارش وسط هرکی خواست بر میداره.. که این کار رو نکرد.. منم قندون رو برداشتم دادم به قربونم بری که بده به بقیه.. بعد دیگه برگشت گفت شما ها قند بر نداشتین..؟ به خواخری گرفت.. گفت من نمیخورم با قند.. منم گفتم ما ها چایی نداریم مرسی.. که سمیه شوکول دراورد دست به دست چرخوندیم تا برسه دست آقا شوهرش!!:)) =)) خیلی به نظرم کار ٍ ضایع ای اومد.. بعد غفوریان شروع کرد به شعار دادن که من برگشتم گفتم اونوقت دقیقا شمااااا انگیذه تون چیه؟! بعد گفت خدمت به میهن و وطن و شهدای انقلاب اسلامی !!:دی:دی بعد حرف از وثیقه شد گفت که 60 میلیون تومان گذاشته سه سال پیش!! :)) منم سری تا تنور داغ بود چسبوندم که خب 60 میلیون انگیذه ی محکمیه!!:دی :)) بقیه فقط خندیدن.. گفت نه اونم نبود.. گفتم بعله.. !! خالی بند!! :)) بعد دیگه خواخری هم که ول کن نبود.. آهان اینو بگم!! همه ی سفره جمع شده بجز بشقاب سلمان و قربونم بری و باباش!! خواخری هم گفت خب این سه تا بشقابم جمع کنین جمع شه سفره دیگه!!:دی که سلمان پاشد جمع کرد همه رو !!:)) خیلی حال داد!!:دی خوردن رفتن نشستن عقب!! به قول سمیه توقع دارن واقعا ما جمع کنیم؟!:)) چقدر سمیه غر زد!! مهنس برگشت گفت ما اصن یه رشته داریم به اسم رفرنس بوک!! که باید به کتاب مراجعه کنیم و اینا!! منم برگشتم گفتم تو رو خدا نگاه دانشگاهشون بهشون چی درس میدن!! ما این ور کلی زحمت می کشیم اونا رفرنس بوک درسشونه!!:دی نشاط رفت!!:دی هی هم وقتی همه ساکت میشدن بر می گشت به خواخری می گفت استاد!! نمره ی ما رو ندادین ها.. منم اینطوری می کردم: 8-| خواخری هم ایگنور!! خب آخه خیلی بد بود.. که چی مثلا؟!! هی استاد استاد می کرد؟!! بعد دیگه ما بچه مچه ها مونده بودیم که همچنان خواخری داشت با غفوریان می حرفید.. سلمان برگشت به قربونم بری گفت بریم ؟! بعد اونم اشاره کرد که باشه.. منو نگاه کرد گفت شما ها هستین؟! گفتم والاااااااااا.. اگه خواخری جون بیخیال شن ما هم میریم!! نیست دوشنبه امتحان دارم.. اینه که ثواب داره.. :دی اونا خندین خواخری هم گفت باشه و بریم.. سلمان به غفوریان موقع خداحافظی گفت هنوز همون جایین؟! اون فک کرد دانشگاه رو میگه .. بعد گفت نه خونتون.. گفت آره.. گفت باشه پس بهتون سر میزنم و اینا.. خواست یه چیزی گفته باشه مثلا.. ولی برام سوال اینه که، اینا کجا با هم آشنا شدن؟! سلمان قبلا گفته بود که نمی شناسه!! بعد دوباره منو نگاه کرد گفت درسها خوب پیش میره؟! منم می خوام بدونم اگه من درس نمیخوندم یعنی این نمی خواست اصن با من حرف بزنه؟! هیچی دیگه یعنی به ذهنش نمیرسه واسه گفتن؟! که گفتم هی.. بد نیست.. بعد تو راهرو قربون بری پرسید نمیشه تقلب کنین؟! گفتم نه بدبختی هیچ راهی نداره!! و خیلی لگنه همه چی و اینا.. اونم داشت در مدح اینکه تو اتریش تقلب کنین نمیدونم بهتون مدرک میدن می گفت و اینا.. بعد من پرسیدم یعنی سخته تقلب کردن؟! گفت نه یعنی آسونه!! :| انقدر همه داشتیم با هم حرف میزدیم که اصن نفهمیدم چی شد!!:دی حالا بعدا ازش می پرسم بهتون میگم!! :دی بعد به سلمان گفتم تو دیکشنری هم میشه بنویسی و اینا.. گفت نه بابا نمیذاره سر فایننس دیکشنری ببریم!! گفتم عجب ضد حالی!!:دی بعد دیگه اون دوتا خداحافظی کردن رفتن که بعد سلمان هم در شرف رفتن بود که همچنان داشتیم حرف میزدیم.. گفتم ایمیل زدی؟ گفت آره چند مین بعدش جواب داد گفت دوشنبه صبح برم!! خولاصه دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم!! راستی!! سلمان به خودش رسیده بود!! :دی :)) اصلاحات ظاهری و اینا.. لباسشم خوشگل بهش میامد.. بجز کتش که خیلی بی ربط بود به نظرم!!:دیروزهایی که امتحان داشتم، سلی آف میزد که امتحانت چطور بود و اینا .. راستش اصن توقع نداشتم.. اصن شوهرک یه کلمه نپرسید امتحان چی داری اصن!! اصن امتحان داری مگه؟! خیلی برام زور داشت... روزهایی هم که سلی امتحان داشت من بهش آف میزدم.. چت هم زیاد کردیم تو این 2 هفته.. امتحان آخرمون 9 ٍ صبح باهم بود.. که کاش نبود..!! حس خوبی نداشتم.. حس می کردم اون دوست داره با هم کلاسی هاش بگرده بعد با من داره حرف میزنه، انگار مثلا من مزاحم باشم... هرچند خیلی کم حرف زدیم.. گفتم من برم دیگه.. گفت مامانت اومده؟ گفتم نه.. گفت منتظری تا بیاد؟ گفتم نه خودم میرم.. گفت آهان..خودت میری.. که اومدم دیگه!! اونم فک کنم با دوستاش رفت بار.. ولی شب رفت باهاشون رستوران بعدشم پاب برای گودبای پارتیه کلر و سوفی!! بعد فرداشم اون هندیه عکسهای رستوران رو ایمیل زد براش!! منم دیدم... :| ... بعد عکس های پاب رو هم یکی از بچه هاشون تو فیس بوک آپ کرد.. :|:|:|...
ازش بدم اومده.. ازش بدم میااااد... خیلی.... 

  • یک شنبه

امروز عصر همش اینویز بود!! پی ام دادم که سر درسی؟! باریکلااا دستت بر سر ما .. جهت محکم کاری هر دو تا دستهات!! منم که شب امتحانی تو ترکم!! که همینطوری پشت سر هممم جواب داد... !!:| دیگه میخوام تا هفته ی دیگه 5شنبه که می بینمش بهش پی ام ندم.. حتی سند تو آل... !! ببینم بازم پی ام میده که یه خبری از خودت بده یا نه؟!!! عمرااااااااا یعنی ها...

  • پنج شنبه 

من و لورا باهم رفتیم استیودنت بار که بچه ها هم قرار بود بیان!! بعد شان برام درینک خواست بگیره، گفتم هرچی که الکل نداشته باشه!! برام کوکا کولا خریده  کوچولو!!:)) بچه ها 6 ساعت میخندیدن که به فروشندهه گفتی کوچیکترین کوکا رو بده؟!:)) بعدش یکم دارت بازی کردیم و اینا که من دیگه اومدم...

  • شنبه

شب یلدا بود، مهنس اینا اومدن خونمونو همینطوری دور هم بودم.. گلی و مرمر هم نیامدن!!

  • یک شنبه


قرار شد با جن و ایفا و لورا بریم سینما!! که لورا نیامد خودمون رفتیم!! خیلی حال داد!! فیلمشم توآیلایت بود!!! خیلی دخترونه بود!!:دی من خیلی دوست داشتم!! کلی خوج گذشت و شب شد و برگشتیم خونه!!! قرار بود بریم خونه ی سلی اینا اگه باباش از ایران میامد که نیامد و نرفتیم!! پرنیان اینا اومدن خونمون بازدید و گپ زدیم و اینا !!!:دی

  • سه شنبه


مامان سلی زنگید که فردا بیاین دور هم باشیم آش بزنیم!! بعد برنامه افتاد برای پنج شنبه چون مامان اینا میخواستن برن خرید فردا!!

  • چهارشنبه


پاشیدیم هلک هلک رفتیم خرید و مامان سلی هم اونجا دیدیم!! ولی نشد سلام کنیم.. حسابی خرید خوراکی کردیم...

  • پنج شنبه

رفتیم خونه ی سلی اینا برای آش!! خیلی خوشمزه بود و چسبید!! خودمون خانم ها فقط بودیم.. پسر ها و بابای پرنیان هم بالا بودن... دیگه تا نزدیکهای شب اونجا بودیم که پاشدیم اومدیم.. :دی

  • شنبه

صبح زود حراج کرده بود یه مغازه !! قرار گذاشتیم همه باهم بریم!! 5 رفتیم دیدیم غلغله!!!!!! دوتا صف از وسط به دو طرف از کجا تا کجا بود!!!:)) خیلی شلوغ بود!! هیچ سالی اینطوری شلوغ ندیده بودم!!! بعد دیگه من یه چکمه خریدم و یه گردنبند.. من بودم و مامان و مامان مهنس و مامان پرنیان!! بعد رفتیم یه نیمچه صبحونه زدیم تا بقیه مغازه ها باز شن .. بعد رفتیم بازم خرید!! تا ظهر اونجا بودیم!! رسیدیم خونه من از سر درد داشتم میمردم!! ناهار خوردم خوابیدم!! دیگه همه رو چند بار اونجا دیدیم!!:))

  • یک شنبه

بازم رفتیم خرید!!:دی آخه میخواستم برای استادم لیوان بگیرم.. رفتم گرفتم ولی فک کنم برم پس بدمش.. منصرف شدم.. مامان سلی هم دیدیم ولی بازم نشد سلام کنیم!!


همینهاااا...
حال ندارم خیلی وارد دیتیل شم!!:دی
فعلا
بایتون!!:دی


نوشته شده در  ساعت 19:2  توسط وررراج  | 


                                                                            


پنجشنبه 23 آبان1387
سلام!!
تا این هفته یادم نرفته بنویسم چی شد...

  • دوشنبه

راس ساعت 9!!!! همون طور که انتظار میرفت.. همونطور که در پست قبلی، روز یکشنبه، نوشته شده، سلمان خودشو دو سه بااااار نشون داد!!! یعنی نه که اومده باشه و نیامده باشه پایین هااا.. نهههههههه!!! آقا رو به قبله بوده!!! مثلا!! هیچی بابا!! 9 نیامد!! 9 که نیامد هچ!! هیچ موقع نیامد... !!! :)) بهتر!!! به من چه؟! اون کار داره بیاد!! ایمیل هاشو چکیدم،ّ دیدم چک کرده ایمیلشو.. یعنی از نظر زنده بودن اگه جویا و کنجکاو شده باشین، باید بگم که زنده است و تا حلوای من و شما و هفت نسل قبل و بعد من و شما رو خودش و هفت نسل قبل و بعدش نخورن، آخ هم نمی گن!!!!!!! الآن معلومه چقدر ازش خوشم میاد؟!!!!! الآن معلومه دیگه کاملا؟! بعد دست ٍ بر قضا دیدمش تو طبقه دوم...داشتم با جیمز می رفتم سمت پروجکت لب که از پشت اسم شناسنامه ای رو آروم صدا کرد!!.. کلا این مدلی نیست که بلند اسمتو صدا کنه..  گفتم نیامدی.. که بهتر بود نمی گفتم.. باید از این تریپها بردارم که من اصن یادم نبود با تو ٍ رولاغ (روباه ٍ الاغ) چتیدم شب قبلش و قرار شد تو ساعت نه بیای من، خودمو پیش پات قربونی کنم!!! گفت حالم خوب نبود.. دارم دوباره مریض میشم و اینا!! گفتم عجب!! مراقب باش!! موقع خوبی برای مریضی نی... داداج!! ما خودمون، ته فیلم و تئاتر و نقش اولیم!!!! بدیه من اینه که هویجوری هی الکی میخوام کمکش کنم!! همین میشه دیگه!! فک می کنه حالا هروقت عشقش بکشه من وقت دارم!! وقت دارم که نه... از وقتم میزنم براش!!! نه عزیز!!! خواب دیدی خیر باشه!!! این امراض مصلحتی هم دیگه خامم نمیکنه!! دیگه بمیری هم باور نمی کنم مردی!!!! فک می کنم داری نقش بازی می کنی!!! بس که به درد نخوری... آشغاااااااااااال! نمی تونین تصور کنین چقدر شاکیم..... یه آدم کودن!!! یه آدم "خیلی" کودن!! من تحت هیچ شرایطی نمی تونم دیگه یه کلام از حرفهاتو قبول کنم.... حالا اینا بخوره تو سرم!! خودمم زیادی تحویلش گرفتم کلا!!! باید مثل همون اولین بار که دیدمش و شام خونمون دعوت بودند و از بس ضد حال زدم بهش تا آخر مجلس خفه خون گرفت، باهاش رفتار کنم!! نیامده به ما آدم باشیم!!! :)) یادش بخیر!! یعنی اینو قربونم بری اولیه هرچی میگفتن، من جفت پا می رفتم تو دهنشون!!:دی:)) نمی تونی تصور کنی سر شام من چقدر ضد حال به خورد اینا دادم!!:)) انقدری که دیگه ساکت شده بودن می گفتن نمی دونیم والا!!:دی :)) تو دلم می گفتم مگه شک داشتین که هیچی سرتون نمیشه؟!! هیچی دیگه.. وقتی هم لب داشت یه سر رفتم پیشش!! همینطوری الکی!! اه!!! حالم بهم از خودم بهم خورد!! مرده شورتو ببرن وررراج!! الآن عنتر فک می کنه عنتر ناب آفریقاس!! :دی اه!!

  • سه شنبه

امروز خیلی سرم شلوغ بود.. زنگ اول با شری جون کلاس داشتیم که مالید!! 11 تا 1 لب داشتیم که تا 1:30 طول کشید.. رفتم وسایلم رو گذاشتم تو پروجکت لب و خواستم برم ناهار که سلمان سبز شد.. گفت فک کردم سر لبی!! گفتم شاید باورت نشه ولی 5 مین نمیشه که اومدم!!! 2 هم کلاس دارم!! گفت منم 2 کلاس دارم میخواستم نرم برم خونه به درسهام یه سرو سامونی بدم!! (راستشو بخوای اصن حرفهاشو نمیتونم قبول کنم.. فک می کنم میخواد بره با چمیدونم دوست موستهاش ولگردی و الواتی!!) گفتم مامان من ظاهرا جمعه خونه ی شماس.. می تونیم باهم بریم خونه ی شما..  حرفهای من تموم نشده، هی میگه آره باشه خوبه!!! .. من در ادامه: که به پست پیپر ها یه نگاهی بندازیم.. البته اگه تو برنامه ای نداشته باشی!! گفت نه بابا من هیچ برنامه ای ندارم!! باشه!! حتما این کار رو می کنیم!! =)) شرط می بندم تو دلش داشت می خندید!! :)) شرط هم می بندم شما هم دارین میخندین!! به میزان کوچیکیه من!!!‌ آخه من باید بهش بگم من بیام کمکت؟!! ولش کن.. یه گندی زدیم رفت!! به روی خودت نیار!! ازم یه سوالی درسی پرسید که بلد نبودم گفتم برو از خود پل کارن بپرس... 2 شد و پل کارن اومد و این رفت و منم رفتم که مثلا برم سر کلاس.. که رفتم ناهار و نماز!!! :)
موقع بیرون اومدن گفتم بدو بدو برم که به نصفه کلاسم برسم لااقل!! که سجاد رو دیدم.. در حقیقت، سجاد منو دید!!!:)) من اصن تو هپروت بودم.. تو فکر!! :)) تو فکر یه لقمه نون حلال!! که یهو گفتم ااا!! تویی!! سلام!! هیچی دیگه تا 15 مین به 3 گپ زدیم همونطوری وایستاده!!!!! :)) بعد حالا این گپی که ازش حرف میزنم حول چی بود؟! درس، لب، امتحان، فشرده بودن امتحانات و مهمتر از همه که نیم ساعت درباره اش حرف زدیم:"سالن امتحان!!!!!!":)) آخه نمیدونست کجاس!! منم که آدرس میدادم می گفتم سفارت انگلیس رو رد می کنی... میگه نهههه!! سفارت آمریکا ٍ اون!!!! میگم نه!!! انگلیسه!! میگه از کنار دریا داری آدرس میدی؟! می گم اصن بذار از دانشگاه آدرس بدم!! اصن یه وضعیتی!!!:)):)) آخر سر گفت بیا بیخیالش شیم!!! :)) خیلی دوسش دارم... امیدوارم در موردش اشتباه نکنم.. خیلی دوست داشتنیه... به دل میشینه... :× عزییییییییییزم!!!

  • چهارشنبه

امروز سلمان رو به اون صورت ندیدم... با لورا داشتیم دنبال یکی می گشتیم که جواب سوالهامونو بده، که تو طبقه سوم دیدم داره با موبایل حرف میزنه.. یا مثلا منتظر بود اونور خطی گوشی رو برداره... نمی دونم.. به من چه!!  دست تکون دادم، زحمت کشید دستشو برد بالا!! به لورا گفتم یه لحظه صبر کن با این حرف بزنم بیام.. گفت باشه.. گفتم چطوری؟! گفت خوبم تو چطوری؟! گفتم مرسی چه حال چه خبرها؟! گفت که هیچی دارم میرم این اساینمنت فایننس رو که بچه ها نوشتن، ادیت کنم!! گفتم بابا ادیت... باشه پس... گفت برو دوستت منتظرته!! تو دلم گفتم نمی گفتی هم می رفتم!! گفتم باشه مراقب خودت باشه فعلا!! شب رفتم خونه و مامان داشت با خاله می حرفید.. بعدش که قطع کرد مامان سلمان زنگید.. قرار گذاشتن باهم برن فردا خرید برای چریتی که یک شنبه هست.. مامان گفت صبح ساعت 9:30  هم زنگ زده و اینم پرسیده که وررراج خانوم میاد یک شنبه پای میز صنایع دستی وایستن؟! منم به مامان گفتم اون ح.خدا.ب کجاس؟! وایستا با سلمان دیگه.. به من چه؟! ببینم چی میشه!!! از طرفی دلم میخواد، از طرفی هم میگم گور ٍ کله اشونم کرده!!

  • پنج شنبه

امروز ندیدمش!! فک کردم نیامده باشه!! براش آف زده بودم که آره داداج شری جون کماکان مریض و ایناس!! دونت بادر بیای یونی!!:دی که البته وقت هاییم که شری جون سر پا بود و اینا باز هم پنجشنبه ها همو نمیدیدیم!! هیچی دیگه.. حس می کردم ممکنه آن باشه و پی ام داده باشه.. ولی من نمی رفتم آن!!:دی مثلا دانشگاه بودم و سرسخت مشغول درس و دانش و اینا!!!:)) که رفتم خونه دیدم آف زده که مرسی از خبرت!! (خبر مرگم؟!:دی) کلاس ما هم امروز کنسل گردید!! ندیدمت کالج!! کم پیدایی؟! + چشمک! منم زدم که ااا؟! اومده بودی مگه؟! فک کردم ریاضی رو می پیچونی میمونی خونه!! :دی انی وی!! این از ایشون!!
مامان و مامانمشم که رفتن خرید و اینا که مامانش حالش جالب نبود و اینا رفت دکتر و از اونجا مسافرت!! یعنی قرار جمعه ی مامانها مالید!! بعد از اونجایی که مامانش همینطوری هی مامان منو در جریان مالیده شدن قرار گذاشته بود، این بود که مامانم کاملا ازش شنیده بود!!:دی نگفته بهش که داره  میره مسافرت؟! ما از کجا فهمیدیم؟! بابام گفت!!:دی :)) آیکون مرسی عامل نفوذی!!:)) مامان هم شب پرسید سلمان چیزی از قرار فرداتون نگفت؟! گفتم ندیدمش!!
شوهرکم هم مریض شده بود.. اس ام اس زد که حالم خیلی بده!! برام دعا کن!! هیچی دیگه! ما هم دعاییدیم خوبید!! :دی

  • جمعه

امروز دکتر (اسمیه که سلمان واسه پل کارن گذاشته!! :)) خندم میگیره وقتی میگه بهش دکتر!!) کلاس رو یه یه ربع زودتر تموم کرد و گفت که وررراج بیا کارت دارم!! بعد رفتم و از پروژه ام گفت که چرا اونموقع کار نمیکرد و اینا!!  بعد من اینطوری بودم: :| آیکون یه دانشجوی سال آخریه متنبه و شرمنده!!! بعد سه صفحه آچار فرانسه هم اثبات کرده بود؟! دوباره همون آیکونه!! هیچی دیگه!! بسیار روشن شدیم!!! :دی
رفتم تو لب کامپیوترها که سلمان رو دیدم!! گفت الآن کلاس دارم تو تا کی کلاس داری؟! گفتم تا یک.. که رفت و 12 برگشت!! منم به روی خودم نیاوردم مثلا سر لبم!!:-" بعد موبایل رو برداشتم رفتم بیرون حرفیدم با شوهرک و حال احوال و اینا!!! روشن شد خولاصه!! تازگیها حس می کنم موبایل صحبت کردن خیلی چیزه تابلوییه!!:)) یعنی میشه گفت اونوره خطی کیه!! بعد برگشتم تو لب و سلمان رو، دست زده زیر ٍ چونه مشغول نظاره ی خودم، دتکت کردم!!!! :-":-" چی مییییییییی گییییییییی؟! نچ داداچ!!! راس کار ما نیی!! مجبورم نکنین روشنتون کنم خولاصه!! دیگه 1:30 اینطورها بود فک کنم که رفتم پیشش و داشت با هندیه به درسهاش نور میداد که رشد کنن!!:دی آبیاری یه سری شده  بودن الردی!!:دی لازمه بگم چجوری؟!:دی:دی آیکون یه وررراج بی فرهنگ و بی ادب!! بعد گپ زدیم و گفتیم و خندیدیم و اینا!!:دی طبق معمول!! گفت که مامانها امروز قرار ندارن... گفتم آره ظاهرا مالیده!! گفت فردا میای؟! ظاهرا ناهار هستیم اونجا... گفتم باشه فردا هم میشه... اگه میخوای.. گفت آره بابا.. گفتم باشه پس فردا.. بعد پرسیدم پس فردا از 11 تا 3 4 ٍ؟! گفت نمیدونم آره مثل اینکه (چریتی!).. گفتم اوووه.. این همه ساعت!! می ری تو؟! گفت نه بابا همش رو نمیرم!! یه یه ساعت میرم و میام!! درس دارم و اینا!! گفتم من که بدبختم یعنی این دو هفته!! :)) بعد گفت که راستی بهت نگفتم.. چهارشنبه رفتم یه میتینگه که درباره ی منیجمنت بود!! یه سال میری کورسشو میگیری بعد فوق ام بی ای؟! میدن و اینا .. واسه آینده ی شغلی و این کشک ها خیلی هاون خوبیه!!:دی گفت من خوشم اومد.. بهش می فکرم!! منم گفتم منم باید به فکر باشم ظاهرا!! گفت چکار میخوای بکنی ؟ گفتم هیچی دیگه سال دیگه باهم دیگه سال چهار رو دوره می کنیم!!:دی گفت نه بابا ا ین حرفها چیه..! بعد دیگه ؟؟! نمی دونم خیلی حرف زدیم.. بعد یه سوال از سیگنال و سیستم داشت که ازم پرسید.. بعد باید ضریب اس دو، یک می بود.. یعنی باید تقسیم میکردیم!! بعد ما عین منگولا هرکاری میکردیم در نمیامد!! :)) یه ساعت و نیمی سرش بودیم!!:دی بعد هندیه عجب خریه بقول سلمان، تقسیم کرده بود یه کلمه حرف نمیزد!! :)) =)) بعد از اینکه سلمان گفت باید تقسیم کنیم و تقسیم کردیم و چک کردیم و جواب دریافت شد و نشاط رفت، هندیه می پرسه چی شده؟! بهش میگیم، میگه وااا؟! مگه نکرده بودین؟! :|:|:| یعنی میخواستیم خفه اش کنیم!!! من مرده بودم از خنده!!!=)) خیلی باحال بود خولاصه!!:دی :)) بعد دیگه همین اتفاقها فقط افتاد واسه امروز!!

  • شنبه

صبح کله ی سحر بیدار شدم!! شنگول بودم خب!! مادر خانومی هم طبق معمول گذاشت به حساب قراری که با سلمان دارم!! فرنکلی مای دیر، آی دونت گیو ا دم!!:دی بعد زنگ زد مامان به مامانش و مامانش گفت بچه ها خوابن و من نمی تونم زود بیام و 12 میام!! منم موندم خونه کارهامو انجام دادم همینطوری هی!! و کاری دیگه برای انجام دادن نمونده بود که گفتم برم دیگه!! چرا رفتم هنوز نیامده بودن؟! زیرا سجاد رفته بود موهاشو صفا بده تو سیتی سنتر!! دو ساعت طول کشید تا بیان!! ولی خوشم میاد موقع ناهار سروکله اشون پیدا شد!!!:)) اه اه اه!! قربونم بری اولیه چقدر مزخرفه آخه؟!! عق!!:دی حال بهم زنه!!! مادر خانومی پرسید خواخرت میاد؟! گفتم نچز گفته که نیامده کمک زشته موقعه ناهار سرو کله اش پیدا بشه!!:دی کاملا عمدی اینطوری گفتم:دی بعد مامان سلمان گفت نهههههه!! زنگ بزن بهش بگو بیاد!!! مامانش اینجاس.. غذا رو خودش درست کرده!!! بگو بیااااااد!! همین الآن برو بزنگ!! منم رفتم بزنگم که تل اشغال بود.. بعد که مامان پرنیان تل رو طلاق داد، مامان سلمان دوباره گیر داد!! منم وقتی نبود در وصف اینکه آره چیها گفتم و اینا داشتم می سرودم که مامانش ظهور کرد!! من اینطوری بودم: :-" گفتم میگه نمیاد!! بعد مامانش میگفت نه بگو میادّ!! من میگفتم خانوم چیز میگن بیا!! یه چیزی تو مایه های سیم واسطه بودن بهم دست داد که من بهش دست ندادم!!:دی و این شد که گوشی رو دادم به مامانه و اون خودش راضیش کرد که بیاد!! تو دلم میگفتم اینقدر اصرار میکنه ضایع است روشو زمین می اندازی خره!!:دی که دیگه قبولید و اومد!! بعد دیگه سر ناهار، سجی کنار من نشسته بود و سلی کنار بابام رو به روی من!! البته من به روی خودم نمی آوردم... با سجی می حرفیدم!! :-"
بعد از ناهار، تحفه اولی(برادر پرنی!!) شروع کرد به گذاف گویی و من و خواخری کاملا ایگنوریدیم!! من و مهنس و خواخری یه سمت اتاق و اون سه تا قربون بری و تحفه هم اون سر اتاق جلوس کرده بودیم که دیده شد، قربون بری-ز، پیچیدن و گمان رفت که یحتمل ناهار رو کوفتیدن و گورشان رو گم کرده اند!! تا اینکه مامان سلی اومد گفت شما و سلی میخواین  اینجا بخونین یا .. گفتم نه اینجا که نمیشه.. بلند شدم رفتم دم در که دیدم سلی با کیف وایستاده !! نگام می کرد مثل همیشه عمیق!! گفتم چطوری؟ خندون  و شنگول گفت خوبم رفتم کیفمو بیارم که بریم!! با سرشم یه اشاره ای کرد و منم خندیدم که هماهنگه میخوای بریم اون یکی اتاقه؟! گفت باشه  که مامانش گفت چایی اگه میخورین بردارین بعد برین!! گفتم ممنون من نمیخورم.. سلی گفت من بدم نمیاد!! رفت یه دونه برداشت و رفتیم اون یکی اتاقه!!
اون نشست رو اون مبل و منم رو مبل کناریش... که بعد نشستم رو زمین و ورقه ها رو گذاشتم رو میز!! اونم اومده بود جلو نشسته بود و که ببینه چی به چیه؟! همه چی رو با خودش آورده بود!! گفتم چرا اینقدر دیر اومدی؟! گفت سجی رفته بود سیتی ماشین نداشتیم.. پیاده هم کلی راه بود و اینا..گفتم احتمالا نرسیم همه رو انجام بدیم.. کدوم درس رو میخوای ببینیم؟! گفت سیگنال!! گفتم باشه! باهم دیگه یه نگاهی کردیم و حل کردیم و خرسند شد و نشاط کرد!! نیست میز به مبلها خیلی نزدیک بود این بود که من نمیدونم چرا موقع فک کردن، آرنجم همش رو زانوی اون بود؟! اونم پاشو نمیکشید اونورتر!! :-" صد نفر اومدن سرک کشیدن!! گفتم دعا کن پرنی اینورها پیداش نشه!! که خب باباش اومد سرک کشید تو اتاق رو و پشتش هم پرنی!! من اینطوری بودم: :-" به سلمان گفتم به روی خودت نیار!!:دی که گفت وررراج!!! اومد نشست کنارم رو زمین و خواست نقاشی بکشه!! گفتم پرنی ما داریم می درسیم!!:دی اگه اینجا میخوای بشینی نباید بحرفی!! سلی هم که راحت دیسترکت میشه!! یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی!! یعنی هواسش خیلی به همه جا جمعه و از همه جا پرت!! :))  جدی میگم!! من دارم درس رو می توضیحم، پرنی داره دستمال کاغذی میکشه که سلی میگه اٍ اٍ نکن اینکارو!! کار خوبی نی!! بچه ها همیشه عشق همین کار رو دارن که دستمال کاغذی حروم کنن!! بعد گفت خودکار میخوام که نقاشی کنم گفتم سلی خودکار داری؟ گفت آره.. بهش دادیم بلکه ساکت شه!! آخرش نمی دونم از کجا رفت یه نقاشی پرینت شده آورد و خواست که قیچی دورشو ببره!! نه که فک کنی سلی اصن بهش توجهی نمی کرد و تماما حواسش به درس بود، بلکه مطمئن باش که اینطور بود!!!! :| خواست چاییشو بخوره که یه قلپ خورد گفت سرد شده... :-" :)) بهمنچه؟!:دی میخواست بخوره زودتر!! مامانش اومد گفت چرا پرتغال ها رو نخوردین؟! تازه اون موقع فهمیدم که پرتغالی هم وجود داره!! بعد رفت یه سری چایی برامون آورد که علاوه بر اینکه موقع ٍ صرف، آیس پک بود، بسیار تلخ هم بود!! گفتم چقدر تلخه این!! سلی گفت واسه اینکه دمیه!! گفتم دم کنن چایی رو تلخ میشه مگه؟! گفت اینو خیلی وقته دم کردن!! خولاصه زهرمار نوش جان کردیم...این وسطها خواخری میخواست بره خونه که اومد گفت من برم تو میمونی؟ گفتم آره.. بعد خداحافظی کرد که بره و سلی هم گفت خداحافظ شما و نیم خیز شد!!! :)) انقدر این مهم بود که حتما باید می گفتم!!:)) آخه از اینا این چیزها بعیده!! بعد قربونم بری اولی اومد و یه نیم نگاهی کرد و رفت و پشتت سجی اومد و خداحافظی کرد و رفت... بعدش خانواده ی پرنی اومدن و گفتن ما داریم میریم و بای شنود کردن و رفتیدین!! بعد سلی گفت مهنس رفت؟! وسط درس!! فک کن!! گفتم نمیدونم.. گفت صداش نمیاد.. گفتم یعنی بدون خداحافظی رفته؟! چقدر ساده آدم رو ایگنور می کنن!! می بینی؟!:دی خندید..  تا اینکه مهنس اومد و نشست رو مبل رو به رویی من و رو مبل کناریه سلی!! سلی هم که لم داده بود به سمت من (!!!) و با مهنس می حرفیدیم!!  گفتم فک کردیم رفتی!! گفت نه پیش بابا بودم!! بعد دیگه از هر دری این دو تا منگول حرف زدن و من خندیدم!! از خاطرات دوران کودکی و دبستان بگیییییییییییر تا قوانین راهنمایی رانندگی در تهران بزرگه که همش بیسد آن تلپاتیه!!!:)) از اینکه نباید دختر ها رو دست کم گرفت و وقتی دخترها قاطی کنن میزنن له و لورده می کنن ماشینتو به جاییشونم بر نمیخوره!!:)) اینهارو سلی میگفت .. من یک حالی کردم با اون دختره !! مهنسم از کم آوردن پسر خالش گفت و منم اظهار کردم که میخواین من برم شماها راحتتر به اعترافاتتون بپردازین؟! :)) خندیدن!! بعد نمیدونم چی شد که مهنس گفت ما 50 سنت میدیم واسه پرینت رنگی!! منم برگشتم گفتم :)) ما هم 50 سنت میدیم ولی بعضی ها 5 سنت میدن!! مهنس اینطوری شده بود: :0 من و سلی هم می خندیدیم!!:)):)) بعد من شروع کردم به توضیح دادن که آره سلمان یه اسی داشت که 15 صفحه بود میخواست پرینت بگیره که دیدیم براش 5 سنت حساب کرده!!:)) فککک کن!!:)) بعد سلمان برگشت گفت من 9 صفحه نوشته بودم دادم به این خانوووم نمیدونم چجوری شد که آخرش 15 صفحه شد!! موقع تحویل دادن، همه میذاشتن اسی هاشونو من که گذاشتم همه کپ کرده بودن که اااااا چه خوشگل و ایناس.. رنگی بود و مرتب منظم و اینا!!! کلی این خانوووم براش زحمت کشید!!! من اینطوری بودم: :دی :دی نه بابا چی میگی؟! همه رو خودت کردی و اینا!!!:دی مهنس اینطوری بود: 8-| :دی تعارف تیکه پاره کردنهای ما آخه خیلی دیدنیه!!:دی :)) بعد مهنس گفت که آره اومده بودم دانشگاهتون اون پارکینگ پشتیه چه ماشینهایی پارک کرده بودن!!! منم گفتم پشت اینجینیرینگ؟!:)) میگه آره میگم احتمالا سلمان ماشینشو گذاشته بوده!! :)) چشمک!!! :)) سلمان خندید گفت خوبه تو ام!!:)) بعد آخرش فهمیدیم یه پارکینگ دیگه رو داشت مهنس میگفت.. بعد زدن اون کانال من باب ماشین هایی خوشگلی که تو عمرشون دیدن گفتن!!!:)) بعد بحث رفت حول کنکور و دانشگاه و این که سلی ایران رفته بود کلاس کنکور و سه نفر اول کلاس میشده و کنکور، هنر تست زدنه و به درس اصن ربطی نداره!!:دی خولاصه بی سوات باشی و کچل باشی(=خوش شانس!!) میشی نفر اول کنکور!!:)) بعد مهنس داشت از کنکور اینجا می گفت و امتحان زبان فارسی که شکل ماشین کشیده بودن پرسیده بودن این چیه؟! مداد - خودکار - خودرو!! :)) بعد پرسیدم کی دیگه با تو امتحان داشت؟! حورا؟! گفت نه یه دختر بود اسمش نیلوفر بود!! گفتم ااا؟ اون چی قبول شد؟! تا خواست جواب بده گفتم حالا انگار مثلا من میشناسمش!!:)) سلمان مرده بود از خنده!!!:)) که آره خب دیگه چطوره حالش؟! اصن کی هست؟!:)) =)) بعد سجاد اومد و نشست رو به روی سلمان و شدیم یه مربع تقریبا!!! اون قربونم بری اولی هم رفته بود نشسته بود تو اون یکی اتاقه!! انگار ازم بدش میاد!! چون چیزه دیگه ای نمیتونه این رفتار رو توجیح کنه.. بعد سجاد اومد و با یه ظرف پرتقال!!:)) نیست قبلی ها رو خورده بودیم!! مامانشم اومد با یه سری کتلت سوخته!!:)) گفت بیاین از اینها که پختیم بخورین!! سلمان گفت سوخته هاشه دیگه؟!:)) بوی سوختگی ها رو دتکت می کرد!!:)) میگفت بو سوختگی نمیاد؟! یه چیزی داره میسوزه!!! تمام حرفهای آدمهایی که بیرون بودن رو هم میشنید!! یه چی میگم همون رو میشنوی.. خب درستشم همینه!!:دی:دی :))
بعد گفتم الک مگ رو هم انجام بدیم؟! اون موقع سجاد نبود مثل اینکه.. که جزوه هامو در اورد و مهنس تا دید گفت بههههههههه چه جزوه هایی!!! سلمان گفت جزوه هاش عالیه!!:) هرکی دیده گفته عالیه!!!  آیکون منه شرمنده شده!!! گفت واسه امتحان از رو جزوه های تو میخونم.. :) ... وات اواااا...

بعد دیگه مهنس ساکت شد.. گفتم تو به حرفهات ادامه بده.. من اینو یه نگاه کنم... سلمان هم گفت آره میگفتی... بعد از اینکه سجاد اومد گفتم می خوای این پست پیپرهاشو پرینت بگیریم؟! گفت باشه و اینا.. اون دوتا رو پیچوندیم و رفتیم بالا!! گفتم باید این اتاقه اینترنت داشته باشه..کلیدشم یه زمانی زیر میز بود .. ولی الآن احتمال زیر فرشه!!:)) فرشو زد بالا دیدیم زیرشه!!! :)) گفتیم مرسی امنیت!!!:)) رفتیم و شروع کردیم  به پرینت کردن و اینا گفت بذار ببینم نمره ام اومده یا نه.. که باز نشد!!:دی

بعد دیگه رفتیم اونا رو هم باهم نگاه کردیم سوال تکراری هاشو علامت زدیم و اینا که کلش شد 11 12 تا سوال!! بعد دیگه بوسیدیم درس و گذاشتیم رو طاقچه!! و به پیشنهاد سلی برفتیم برون که به تفریحات سالم پرداخته کنیم!! و همی هم شد!! آقای پدر داشت با سلی پینگ پنگ میزد و سجی و مهنس هم به تماشا نشسته بودند که من جوین کردم!!:دی بعدش قربونم بری اولی نوبتش شد بازی کنه که داشت با موبایل می حرفید!! دور ساختمون هم راه میرفت!! تا خواست بازی رو شروع کنه دوباره موبایله زنگید!! چقدر تابل!! خیلی تابل!! :)) اصن تو اگه فک کنی کسی فهمیده باشه اون ور خط کیه!! بعد قطع کرد و بازی کرد و باختید و حرصید و خنده کردم در دل و مفتخر شدم به پدر و اینا!! منم نیست از محیط ساکت خوشمان نمی آید این بود که عارض شدیم چه هوای مطبوعی!! که از تمام افرادی که حضور داشتند سلی جوابید آره چند روز ٍ خیلی خوب شده هوا!!! سایرین هم یه اوهوم و نوهومی کردند که ما الایو هستیم!! دونت واری!! ما هم خیالمان راحت شد!! بعد از بازی مموتی، مموتی و سلی رفتن به درد و دل و قدم دور ساختمون!! /:) یحتمل من باب تماس تلفنی که داشت مموتی سخنانی به میان آوردند!! و لا شکه فیه!!!:دی فوضول دیدی؟!:دی زهر ماااار!! چرا اینطوری نگام میکنی؟! فوضول اصن خودتی و .. ببین هااا!!!
بعد همه رفتن و من موندم و مهنس!! داشتیم باهم بازی می کردیم که از پشت من سجی اومد گفت بچه ها خداحافظ ما داریم میریم!! و خداحافظی کردیم... که از پشت مهنس هم، سلی پیداش شد!! میخواستن اینا غافلگیر کنن مارو فک کنم!! گفت وررراج ..امم.. بچه ها من دارم میرم.. مرسی بابت امروز!! خیلی کمک کردی!! منم گفتم خواهش می کنم!! خدا نگهدااااااار!! با بچه های توی خونه هم خداحافظی کردم آخرش...!!
آخر شب زنگ زدم به گلی که پاشو بیا اینوری!! گفت گل آماده کردم بزنین به سینه هاتو واسه فردا!! اصرار کردم که بیاد!! اومد.. بعد مرمر نیامد.. اصن تازگی ها خودشو خیلی کشیده کنار.. چراشو کس نداند!! بعد مادر خانومی به ذکر مصیبت پرداخت و ما بسی دل ملمون شکار شد!! قضیه اینطوری بود که فردا باید صبح زود پاشن برن هتل، این میزهایی که داریم رو بچینن!! اینا هم خسته و کوفته!! نای این کار ها رو ندارن!! گلی هم گفت چرا شما ها؟! شماها سهم خودتون رو انجام دادین!! نوبت ما ٍ!! ما جوونهااا!! رفتیم به مهنس و تحفه اولی، گفتیم فردا ساعت 8 حاضر باشین میاین کمک میریم هتل میز بچینیم!! تحفه اولی که فک میکنه ما کلفتشیم!! ناز کرد، نیاز ندید، کوتاه پوشید!! قرار شد ما 4 تا بریم!!

  • یک شنبه

امروز صبح با مهنس و گلی  رفتیم هتل.. تحفه اولی معلوم بود دو درمون میکنه!!  مرده شور!! هرچند ما هم روش حسابی باز نکرده بودیم!! به پیچش عادت کردیم دیگه!! خولاصه هلک هلک رفتیم و اونجا که دیدیم سجی و مامانش زودتر از ما اومدن!! ما یه چیزی تو مایه های اسب تک شاخ شده بودیم!! هیچی دیگه بسی تعجب از خودمون در کردیم.. مقداری کمک کردیم و در انتها کلاس ِ کار رو نگه داشتیم که کار و زندگانی داریم و باید به مقصد منزل اونجا رو بتَرکیم و تَرکیدیم!!:دی  بعد اصن من رفتم خونه امتحانهای پایان ترممو یکی سه دور مرور کردم و پرزنتیشنمو آماده کردم و کارامو کردم و قرار گذاشتم با مهنس که بریم دوباره اونجا واسه ناهار!!! ای بگم چی بشه!!! ۱:۱۵ راه افتادیم، اتوبوس ۱:۳۰ میرفت... ۱:۳۰ رسیدیم که دیدیم اتوبوس رفت!! ۱۵ مین وایستادیم به چمن زنی، که بلاخره اتوبوس اومد.. ۲ رسیدیم اونجا!!!!!

از راه که رسیدیم به نگاهی به میز خودمون از دور انداختم، قربونم بری اولی رو دیدم!! ولی سلمان رو ندیدم!! به روی خودمم نیاوردم!! رفتم جلو به مامانش و مامانم و خواخری و افرادی که از دیدنم خرسند شده بودن سلام کردم که دیدم سلمان کنارمه!! میگه سلااام چطوری؟!! میگم تو هم که اومدی!! جفتمون قرار بود بمونیم خونه درس بخونیم!!! :)) که چقدر هم موندیم!! خندید!! گفتم خیلی وقته اومدی؟ گفت نه یه یه ساعته.. گفتم من که یه سری صبح اومدم کمک بعد برگشتم!! گفت ااااا صبحم اومدی؟؟! نمیدونستم صبح میای!! حالا انگار میدونست صبح از خوابش میزد میامد اونجا کمک!!! /:) گفتم آره سجاد اومده بود کمک .. مطمئن بودم تو خوابی!!! :)) گفت ناهار خوردی؟! اگه نخوردی فلسطین فلافل های خیلی خوشمزه ای میفروشه!! گفتم تند که نیست؟ گفت میتونی ازش بخوای تندش نکنه!! خیلی خوش مزه است من به همه توصیه کردم برن بخورن!! گفتم باشه پس منم میرم!! از تیپش نگم بهتره!!:دی:)) مهم اینکه خودش احساس خوبی داره!!!=)) =)) لگن و لنگ رو بذار رو سرت حلوا حلوا کن!!!:)) :دی

بعد دیگه سلی گفت بره یه دوری بزنه و منم رفتم سراغ فلافل هااا!! هووووووم!! لامصب چی بود!!! مییییخووووووووواااااااااامممم!! خیلی ماه بود!! گفتم اگه دیدمش بهش میگم سلیقه اش پسندیده شد!! ولی خب پیش نیامد که بگم!! بعد دیگه رفتم یه دوری زدم و اومدم از خواخری دوربین رو گرفتم که برم عکس بگیرم.. نگاه سلی که روم بود یه طرف این که تو خماری اینکه کجا با این شتابان دارم میرم هم همون طرف!!:دی :)) بعد رفتم کلاه مکزیکی گذاشم سرم و عکس گرفتم و اینا!!:دی :)) توقع داشتین از چی عکس بگیرم پس؟!:دی بعد برگشتم که گلی زنگید!! منم شروع کردم به صحبت کردن و راه رفتن!! که از جلو میز خودمون هم رد شدم که سلی هم داشت میدید!! :دی یعنی تا وقتی من این تلفن رو قطع کنم تماما نگاهش بهم بود!!:دی من و گلی هم که حرفهامون تمومی نداشت!!:دی تازه هر هر کر کر هم توش داشت!!:دی پیش خودم گفتم اگه باهاش یه نسبتی داشتم، بعد از اینکه تل رو قطع میکردم میامد ازم می پرسید کی بود؟! :)) فککک کن!! بعد دیگه گلهایی که گلی درست کرده بود رو زدم به لباس سجی و بابای سلی اینا.. به سلی و مهنس هم گل دادم.. مهنس گفت نمیخوااااد بابا.. سلی گرفت!!.. گفتم بذار سوزن میارم وصل کنیش.. بعد از یه ربع برگشتم:دی گفت نمیخواد گذاشتمش اینجا.. دیدم گذاشته تو جیب کتش!! :) بعد یه مشت بچه مچه فرنگی اومدن به سرود خوندن و ما هم به وجد اومدیم حسابی!! کنار ٍ سلی نشستم گفتم چقدر واقعا همه می فهمیم چی دارن می خونن اینا!! گفت آره باید زیر نویس میذاشتن!! :)) دیگه سجی و مموتی پیچیده بودن خونه و سلی مونده بود!! آخه قرار بود جفتمون نیایم!! قرار بود بمونیم خونه درس بخونیم!! خیلی قرارهای دیگه هم بود که نمیگم!! :دی بعد مامانش رفت رو سن که قرعه کشی کنه گفت وررراج شما دوربین دارین؟! حالا دستم دیده ها!!:دی میگم اوهوم الآن بهت میدم.. به خواخری میگم دوربین کو؟! میگه دست به کیفه پول من نزن؟! یکی نیست بگه خوااااااااهر من!! کی با پول تو کار داره؟!:دی پول چرک کف دسته!!! مال دنیا ارزش عداوت با خواهرت رو نداره!! یه قرون از این پول رو با خودت نمی بری اون دنیا!!:دی بعد به سلی دوربین رو دادم و برد عکس گرفت.. یا داد به باباش عکس بگیره!! آی دونت نو!!:دی
من پشت میز وایستاده بودم به فروش و اینا که پرنیان اومد گفت من این گوشواره رو میخوااام!! منم گفتم برو به بابات بگو بیاد برات بخره!!:دی سلی هم در همون حوالی بود!! بعد مامان سلی گفت یه گوشواره دیگه هم مثل اینکه برداشته و اینا!! گفتم اا؟! نمیدونم!! :)) بعد هی اومد گفت من اینو میخوام من اینو میخوام!!:)) برادرشم کنارش بود!! سلی چشمک زد خب بگیر اینو برای خواهرت که اینقدر دوست داره!!:دی من خنده ام گرفته بود!! :)) مامانشو اورد که ماماااان من اینو میخوااام!! منم نمیذاشتم ببره با خودش!! میگفتم داداج!! پولشو بده بعد!!:دی پول که علف خرس نیست!!:دی چرک کف دستم هم نیست تو این یه مورد!!:)) بعد هیچی ! رفت یه کیسه ی خریدهاشو اورد گفت بیااا !! اصن این گوشواره رو بگیر اون یکی رو بده!!! من و سلمان رو میگی؟! اینطوری بودیم: @-)@-) بعد اینطوری شدیم: =))=)) سلی گفت این دست تو چکار می کنه؟! :))=)) ووووااااااااااایییی من فقط می خندیدم!!:)) انتهاش بود!!:)) چشمامون گرد شده بود یعنی هااا!!:)) وااااااااااااییی خیلی باحال بود!!:))=)) آخرش نفهمیدم چی شد!! برد؟! نبرد؟!! :))
سلی رفت یه عالمه خرس مرس و عروسک مروسک خرید!! اومد گفت نگاااااا!! گفتم وااااااااییی اینجارو!! گفت یه یورو!! فکککک کن!! از اون ور ٍ میز داد که بذارم اون ور!! گفت هرکدوم رو که خواستی بردار برای تو!! :) گفتم نه مرسی!! مامانش گفت بردار!! گفتم چشم!! ولی بر نداشتم!! آخیییییییی!!! خیلی ناز بود!! البته فک کنم اول مامانش پیشنهاد بردار رو داد.. بعد سلی!! ولی یادم نی!! چون سلی خیلی ذوق مرگ شده بود در اون لحظه، خیلی مخش یاری نمیکرد تعارف بزنه!! :)) آخهههههه!! نازیییی!! الآن دارم فک میکنم یعنی اتاقش الآن عروسک داره؟!=)):))=)) فککک کن!!:دی شبیه اتاق من باشه مثلا!:دی

 

 

نوشته شده در  ساعت 20:0  توسط وررراج  | 


                                                                            


چهارشنبه 22 آبان1387
سلام!!
من الآن یک انسان متنبه هستم که از فراموش کردن وقایعی که به وقوع پیوست (!!) در طول هفته و من توتالی فرگاتن کردم اظهار پشیمونی می کنم!! برو تو کف جمله بندی!! :)) سوم دبستان که بودم، هر کلمه ای که میدادن بهم میگفتن جمله بساز میگفتم "من (اون کلمه) را دوست دارم!!" یا مثلا دیگه خیلی میخواستم ادعا کنم استعداد ٍ نویسندگی در خون و روح و روان و اینای ما نهفته است، میگفتم: "(یه اسم) (اون کلمه) را دوست دارد!!" و اصلا هم مهم نیست اون کلمه چیه!! مهم اینکه هر چیزی میتونه دوست داشتنی باشه!! نه فکک کن!! اصن من از همون بچگی بود که عشق رو همینجوری هی تو خودم پروروندم!! هی همه رو به عشق ورزی به همه چی دعوت کردم!! بهم پیشنهاد داده شد پیامبر عشق بشم.. من قبول نکردم.. بابا مسئولیت الکی واسه چی قبول کنم؟! پول و پله ی درست و حسابی هم که توش نیست!! والا !! این دوره زمونه خرج مرج ها سر به فلک کشیده!! دیگه با شبونی و نجاری، کار و کاسبی نمی چرخه!! دخل و خرج نمیخونه!! حالا ما که بچه نداریم .. بیچاره اونهایی که دارن!! بدبختی هاشون، 10 به توان مجموع سن بچه هاشون میشه.. و البته این تمام بدبختی هاشون نیستها!!! خیلی بیشتر از این حرفهاست که ما از بیانشون سرباز می زنیم!! فک نکن قرن بیست و یک، قرن صلح و صفاس!! نه داداچ!! هیتلر مرد که مرد!! نامردی که نمرده!! ظالم که هنوز زنده است!! باید سرباز تو دست و بالمون داشته باشیم یا نه؟! اصن اومدیم و همین فردا، همین طوری عشقی-تمرینی بهمون حمله کردن!! باید یه عده داشته باشیم که جان باخته وار، جونشونو کف دستشون بگیرن و به لقا الله سریعا بپیوندند یا نه؟!! بابا تهران داره رشد میکنه روز به روز!! تویی که تو تهران زندگی می کنی نمی فهمی چقدر ماشالله بزرگ شده!! دیگه وقت زن و بچه اشه!! از شرق چسبیده به سمنان و غرب برو بچز قزوین و جنوب به علمای قم و دریاچه اش و شمال هم که داره کوها رو میشکافه برسه به مردم غیور شمالی!! خب قبول کن عزیز من!! اسم کوچه و خیابون کم آوردیم!!! مگه بیشتر از 72 تن به توان 72 تا شهید داشتیم؟! نه والا!! تعداد کوچه خیابونهای طهران بخوره تو سرم، تعداد کوچه خیابونهای تهرون (یا همون تٍیرون!) چندتاس؟! چقدر اسم های فرنگی بزاریم روشون وقتی این همه جوون داریم؟!:دی مثلا آفریقا و بابی ساندز و نوفل لوشاتو و اینا شد اسم؟!  یا مثلا چند بار شده گول این شماره های کوچه ها رو که هیچ ترتیبی رو رعایت نکردن بخورین؟! کوچه  ی اول،  کوچه ی سوم، کوچه ی شهید باقری!!!، کوچه ی هفتم، کوچه ی پنجم!!! .. دنبال زوج ها اگه می گردی عزیزم، اون دسته خیابونه!! کوچه ی دهم، کوچه ی هشتم، کوچه ی ششم، کوچه ی اول غربی!!!!... دیگه کوچه ی چهارم و دوم نداریم!! دلیلشم خیلی موجهه!! اگه به ترتیب بود، اگه از کم به زیاد میرفت، اگه جناب باقری تو اون کوچه، مجاهدت وار شهید نمیشد، اگه شرق و غربی نبود، که شما گیج نمیشدی عزیز ِ من!! حالا اگه با آژانس باشی که یه چندتا فحشی که زمزمه وار نثار مهندسین کوچه خیابون و کارمندان کمی تا قسمتی محترم شهرداری میشه رو هم می شنوی !! که:" مردیکه!! چرا این کوچه خراب شده از هر دو طرف ورود ممنوعه ؟!" که البته این کم اشه!! این گوشه ای از تهرانه!! گوشه ی وسطیه تهران!! برو حال کن!! برو همه جا پر کن!! طبق محاسبات من، تهران وسطشم گوشه داره!!!! همین این گوشه رو بگیری بری پایین، می رسی به یه جایی که آدرس رو از رو بهشت زهرا و مرقد امام و جاده قم میدن!!! اسم کوچه ها به این ترتیبه که ۵ کیلومتری بهشت زهرا، ۴ کیلومتریه بهشت زهرا، ۳ کیلومتریه بهشت زهرا، ... ، دو متری بهشت زهرا، بهشت زهرا!!، دومتر بعد از بهشت زهرا، سه متر بعد از بهشت زهرا،...، نرسیده به مرقد امام، رسیده به مرقد امام، ۲ کیلومتریه جاده قم، ۳ کیلو متریه جاده قم، ۴ کیلومتریه جاده قم،....، فرودگاه!!! (بده به یه سری از مردم حلبی آباد سکنا دادن؟! چشم نداری ببینی اونا دیگه از سرما نمی لرزند؟!)، بعد از فرودگاه و  علی آخر تا خود قم!! کوچه هاشون باریکه!! خونه هاشون بهم نزدیکه... گاهی همسایه ات تو اتاق بغلیته حتی!! دیگه اونی که تو ۵ کیلومتریه بهشت زهرا ِ، سروری میکنه به سایرین!! لااقل کوچه شون، سیم کشی شده!! حالا برق ندارن که نداشته باشن!! اسم شهید ادیسون که از کوچه شون گذشته... کوچه شون آسفالت نشده که نشده باشه!! به اتوبان و خیابون های آسفالت شده که نزدیک تر از بقیه اند!! حالا ول کن این قسمت تهرونو!! برگرد همون گوشه وسطی رو بذار رو سرت حلوا حلوا کن!!! لااقل گاز و برق و آب داری!! قطع و وصل میشه.. ولی عوضش داری!! همین گوشه رو بگیر برو بالا!!! میرسی به یه جاهایی که از قضا اونجا هم بهشته!! بهشت زهرا ولی نه.. بهشت در و داف شمال شهری!!! حالا از اسم منطقه که جن و پری و فرشته است و ساکنین جن و پری و فرشته هم داره، بگذریم، اسم کوچه ها با گلستان و بوستان و نارنجستان و غیره شروع میشه و دنباله اش شماره ها خیلی شکیل و مجلسی ، به ترتیبی که عمر خیام، ریاضیدان بزرگ قرن نمیدونم چند، خلق کرد، اضافه میشه.. و در این منطقه اگه شما صبح تشریف برده باشین، دوستان همسایگان شرقی، افغانستان و پاکستان رو رویت می کنین!! مَچ ِ اسم کوچه!!! که خب، دارن کارهای ماها رو انجام میدن.. ویلا می کوبن، برج می سازن، برج می کوبن، ویلا میسازن،.. کارشون درسته خولاصه!!! و اما اگه شب رو تفریحی به این مناطق رفته باشین (حالا ییلاق یا قشلاق متناسب با فصل سال)، یه چیزی تو مایه های تونل وحشت می مونه!! جای پیرزن ها نیست .. ولی پیرمرد ها خیلی ولکام بابا!!!  البته نوع مایه دارش اونلی!! دیگه دخترهای این دوره زمونه، به استقلال بیشتر از هرچیزی اهمیت میدن!! سن فرقونی چنده؟! به جای اینکه پسره رو بگیرن که دستش تو جیب بابا َست، بابا َ رو میگیرن که دستش تو جیب خودشه!!! سیاست های زنانه، همیشه، همه جا حرف اول و آخر رو میزنه!! پسر ها کلهم کودن تشریف دارن!!(نه که فک کنین توهین نکردم به شما خواننده ی آقا.. بلکه صراحتا به بیان حقیقتی پرداختم که ازش واهمه داشتی!!) و صد البته یه پیرمرد ۸۰ ساله ی پولدار، جوون تر از یه پسر ۲۵ ساله ی آویزونه!!! دلت جوون باشه عزیزم!! خیلی عمر کنه ۲ سال.. نهایتا ۳ سال!! این هم جز همون سیاستیه که گفتم!!! یعنی "نباید" بیشتر از این عمر کنه!! برنامه ها داریم!! اگه بخواد ما رو تو گور کنه بعد بمیره که... نمیشه عزیز من!! نمیشه!!! عمر دست خداست که باشه!!! اون وقتی میمیره که همه چی رو به اسم ما کرد!! نه زودتر، نه دیرتر!! دیگه بقیه چیزها مهم نی!!...

حال ندارم بیشتر از این ور بزنم!!!
لذا...
بایتون!!:دی

نوشته شده در  ساعت 20:10  توسط وررراج  | 


                                                                            


چهارشنبه 22 آبان1387
سلام!!
مستقیم میرم سر اصل مطلب چرا که اعصاب پعصابم تو قوطیه!! وقت مقت هم ندارم !! ایش!!
(بله!!! مجبورم بنویسم!!! این جواب اون دسته افرادیه که تو دلشون گفتن حالا مگه مجبوری بنویسی؟!)

  • دوشنبه

امروز رفتیم دانشگاه و سلمان رو رویت کردیم و بسی در مدح اینکه "من اٍسِی دارم میام ازت کمک می گیرم" نطق کرد و اینا!! اتفاق خاص دیگه ای هم نمیتونه افتاده باشه!! یا اگه افتاده من یادم نی!! حله؟! /:)

  • سه شنبه

امروز فک کنم به مقدار خیلی کمی دیدمش... یا شایدم ندیدمش!! نمیدونم... بازم یادم نی!! یادم اومد میام مینویسم!! آهان! اندکیش یادم اومد.. رفتم تو لب کامپیوترها، من اگه نزدم تو دهنش، بخاطر حرمت موهای سفیدشه که نگه داشتم!!! عنتر!! وفتی در رو باز کردم منو دید.. بعد دوباره نگاشو دوخت به مانیتور!! تو دلم گفتم میمون! خوبه تو به من احتیاج داری!! صحبت رو کوتاه کردم و پیچیدم!!

  • چهارشنبه
امروز اصن ندیدمش!! چند بارم رفتم بالا تو لب کامپیوترها ببینم اونجاس آیا؟! که دیدم نی!! منم گفتم جهنم!! معلوم نی کدوم گوریه!! اصن از کجا معلوم که نی؟! حتما هست ولی به روی خودش نمیاره!! من خودمو واسه چی کوچیک کنم برم پیشش؟! هرکی کار داره بیاد!!

بعد الآن دیدین که؟! اصن خودمو کوچیک نکردم هی زرتی می رفتم بالا!! :| آدم بعضی وقتها بد ٍ مغرور نیستها... ایش!!
ساعت 5 امروز باید ریپورت لب دیجیتال رو تحویل میدادیم!!:)) باید می بودین می دیدین چه وضعیتی بود!!:)) اصن یه چی می گم همون رو میشنوی ولی یه چی دیگه بشنو!!:دی هر چی عشقته!! هرچی خیلی وقته نشنیدی!! :دی :)) خولاصه با هزار بدبختی یه 20 صفحه ای نوشتیم با مشارکت لورا!! رنگی و خیلی جیگر و اینا!! گفتم بدو بدو برم اون یکی ساختمون پرینت رنگی بگیرم!! پیش خودمم می گفتم مگه چقدر میشه؟! پارسال خیلی میشد 2 3 یورو!! آقا و خانومی که  شما و بغل دستیتون باشین، رفتم پرینت بگیرم نوشت 10 یورو و 10 سنت؟!!!!!!!!!!!!!!!!!  من اینطوری بودم: @-) :|  گفتم تو خواب ببینی من انقدر پول پرینتر بدم!! برگشتم ساختمون خودمون و پرینت سیاه سفید گرفتم!! گفتم گور کله اشم کرده!! سیاه سفید مگه چشه؟! خیلی هم نازه!! بعد که رفتم تحویل بدم از 5 گذشته بود؟!! چرا در رو بسته بودن؟! چرا نتونستم تحویل بدم؟!! هیچی دیگه بردم خونه و بعد از کلی منت خواخری رو کشیدن و قهر کردن و ناز  کردن و اینا، باهم ادیتش کردیم شد 22 صفحه!! قشنگ، خوشگل پرینت رنگی گرفتم و کلی نشاط کردم!! با اینکه پرینتر ما، خیلی سرعت عملش بالا ٍ و اگه مسابقه بذاریم اون پرینت کنه ما با ماژیک و مداد شعمی رنگ کنیم ، اون می بره !!، ولی با این اوصاف چیزه ملسی از پرینتر در اومد!!:) یه کاور پیجه صورتی و توسی!!‌:) فوق العاده شکیل و مجلسی!! علی الخصوص اون قسمت شیرازهه که رنگ زمینه اش بود!!:) :)) حالا ظاهر رو بی خیال!!:دی از محتوا ولی عاری بود!!!:)) =)) فککک کن!!!:))  ولی خب!! این روزها، همه به آفتابه لگن توجه دارند.. شما چطور؟! :))


  • پنج شنبه
امروز هندیه پرسید سلمان رو ندیدی؟! دیروز ندیدمش!! گفتم منم ندیدم... مگه زنگ اول سر کلاس نبود؟! گفت ندیدمش.. گفتم زنده است!! اگه مرده بود خبرش رسیده بود!! اینا رو تو دلم گفتم!! زنگ بعدش هندیه رو دیدم گفت که سلمان اومده الآن تو لب کامپیوتر هاس داره اٍسٍی می نویسه... یه سری نوشته بوده ولی بعد پاک شده!! (هی هی!!) رفتم دیدم اونجا امتحان دارن می گیرن، نرفتم دیگه تو!!
عصرش رفتم تو لب میدونستم که سجاد هم لب داره!! هیچ چیز به اندازه ی دیدن سجاد نمیتونست خوشحالم کنه!! یه کم دور و اطراف رو نگاه کردم دیدم نیست.. ولی طبق محاسباتم، حتما این هفته لب داشت!! رفتم سر کارهام که یه 5 مین بعد، دیدم سجاد اومد گفت اااا!! سلاااااام!!‌ چقدر  این بشر ماهه؟! خیلی نه!!! :)) یه کم!!! خیلی صبور و با آرامشه!! یه کم حرف زدیم و من از سلمان پرسیدم، گفت که دیروز یه 7 صفحه نوشته بوده که بعد پاک شده!! منم تو دلم گفتم بس که اسکله!! نکرده سیوش کنه!! 8-| انی وی!! گفت که حالا خودش بهت میگه!! بعد دیگه رفت سر لبش و اینا..
منم یه سر رفتم پایین که ایمیل سلمان رو  چک کنم!!! به من چه؟! میخواست پسش رو  عوض کنه!! من که بهش گفته بودم!! بعد دیدم یکی از بچه های کلاسشون که تو گروه فاینسسه باهاش، براش ایمیل زده.... ایمیل رو که خوندم، به خدا قسم، در معرض سکته بودم!! برای اینکه یاد سلمان بیاره کدومه، براش از چهارشنبه ی هفته ی پیش که رفته بودن بار نوشته بود!!! منم سری رفتم چک کردم دیدم بعله!! این آقا هم اولین اساینمنت فاینسس رو پیچونده بوده و چهارشنبه با سلمان ریسیت کرده!! خیلی حالم بد بود.. رفتم بالا از سجاد خداحافظی کردم و رفتم خونه... یعنی تمام خوشحالی ای که از دیدن سجاد تو من ایجاد شده بود، قلمبه وار، رفت تو جاروبرقی!! :( کثافت!!
شب آقا آنلاین شد... منم خودم رو آنلاین کردم.. ولی بهش پی ام ندادم!! اون پی ام داد که چطوری؟! نیستی بابا!! گفتم من که هستم!! تو ما رو کاشتی!! گفت "کی؟! کجا؟! من؟! :))" گفتم چند بار اومدم بالا ندیدمت.. گفت چهارشنبه اصن نیمدم یونی! نشستم سرش!! گفتم خیلی حال می کنی باهاش، اینه که دو سری نوشتی!!! گفت اا! تو از کجا میدونی؟! گفتم دیگه!! بعد دیگه اٍسیشو فرستاد که ببینم.. گفت مسخره نکن ها!! بخند!! منم قبل از اینکه اسیشو بگیرم می خندیدم!! بعد که اسیشو گرفتم یه چیزی گفته بود قبلش داشتم بهاون می خندیدم که گفت به اسی می خندی؟! گفتم نه!! گفت آره جون خودت!! منم دیگه ترکیدم از خنده!! :)) ازش بدم میاد.. ولی چون به من مربوط نیست که چه غلطی می کنه، اینه که سعی می کنم مثل قبل باهاش رفتار کنم.. گفتم من اینو نگاه می کنم تو هم بشین سرش.. گفت باشه پس می بینمت فردا!! گفتم خداحافظی واسه چی می کنی؟! گفت تو میگی بشین سرش!! گفتم گفتم بشین سرش نگفتم که خداحافظی کن!! خندید.. دیگه ساعت حول و هش 1:10 بود که گفت من برم بخوابم!! گفتم باشه پس منم میرم!! براش اشکالهاشو ایمیل کردم و رفتم خوابیدم!! آهان! قبلش پرسید کی دانشگاهی فردا؟! گفتم 9 هستم.. گفت که باشه منم فردا با بابا میام.. 8 راه می افتم که 9 برسم!!! (یعنی راس ساعت 9 سلمان کارت زد!!) گفتم اوکی! بیا پروژه لب!! گفت باشه...

  • جمعه
امروز صبح نشستم سر اسیش.. که آقا ساعت 9:30 سر و کله اش پیداش شد!! می پرسم شما همیشه وقتی 8 راه می افتین، 9:30 میرسین؟! می خنده!! هیچی دیگه!! بهش یه سری کار دادم گفتم برو درباره ی اینا بنویس.. قبل از 10 هم بیار!! که یعنی قبل از 10 آورد هااااااااا!! یعنی کلا بهش ساعت بدی، سر ساعت همه ی کار رو انجام میده!! ایش!! قبل از کلاس رفتم پیشش، دیدم یه چیزهایی نوشته!! هی می پرسید خوبه؟! گفتم آره بابا خوبه!! بعد از کلاس هم رفتم پیشش گفتم تموم کردیش بیارش پایین.. گفت باشه!! بعد خودمم رفتم نشستم به خوشگل کردنش!! دمم خداییش گرم!! دو زار اومد رو اسیش!! اسی 7 8 صفحه ایشو براش 15 صفحه کردم!! آره داداچ!! :دی بعد اومد و کف کرد و باهم بقیه اشو درس کردیم و 12 هم کلاس داشت!! گفتم یه کم دیرتر بری چیزی نمیشه!! بعد خولاصه خیلی ملوس شد و همه ی عبارتهای ریاضی (!!!) رو صفا دادیم و بسی اعصابمون رنده شد و به صبور بودن سلمان ایمان اوردیم و اینا!! بعد حالا سر کاور پیجش
میگه اسم خودتم بنویس که کلی زحمتشو کشیدی!! :) بعد میگم حالا یکی از این کاور ها رو انتخاب کن! میگه همش صورتیه که!! میگم نه تو انتخاب کن رنگشو عوض می کنیم... بعد همونی رو انتخاب کرد که من برای ریپورتم برگزیده بودم!! بعد رنگهاشو بهش نشون دادم، همون اولین رنگه کرم خردلی قهوه ای رو پسندید آقا!! من اینطوری بودم: :| گفتم حالا بقیه اشم ببین بعد!! گفت یه رنگ سنگین و اینا!! انگار رنگ سبک سنگینی داره!!  گفت همه ی زحمتشو تو کشیدی، رنگشم خودت انتخاب کن!! منم گفتم باشه!!:دی دیگه تعارف نزدم که تو انتخاب کن!! یه رنگ سبز و صورتی انتخاب کردم!!:دی یه مربعش فقط صورتی بود.. بقیه اش سبز بود!! گفتم که حالا رنگش که معلوم نمیشه!! سیاه سفیده و اینا!! گفت نههههه!! میرم رنگی پرینت میگیرم حیفه!! گفتم آره؟! گرون میشه ها!! گفت نه پولش مسئله ای نی!!! گفتم بابااااا!! مایه دار!! :دی تو دلم البته!! براش پی دی افش کردم و ایمیل کردم گفتم بیا برو!! گفت باشه و دویید و گفت مرسی و می بینمت و اینا!! گفتم خواهش می کنم!! بعد برگشت..!! گفت شریدان، دم دره!! با کافیش وایستاده!!‌:| نمی تونم برم!! گفتم اون 10 مین اول دمه دره!!:))  بیا بریم ببینم چکار میشه کرد!! اون تو راهرو وایستاد من رفتم بیرون یه نگاهی کردم اونم منتظر علامت من بود!!‌گفتم بیا برو نیست!! اونم گفت مرسی و دویید!!
بعد برگشتم پای میزم که دیدم مموری کیه سجاد رو جا گذاشته!! وقتی مموری کیه تو مای کامپیوتر نمایش داده میشد به اسم "آقا سجاد" بود!! :)) =)) ای جیگرتووووو!!‌:× :× هیچی دیگه!! برداشتمش رفتم سراغش!! رفته بود اون یکی ساختمون واسه پرینت!! قبلشم همه چی رو با من چک کرده بود!! کجا پرینت بگیرم؟! کدوم طرفشو منگنه بزنم؟! بعدش بذارم تو این کیسه ها؟! و از این قبیل!! :)) رفتم پیشش گفتم اینو جا گذاشتی!! گفت مرسی.. ببین این رنگیه دیگه؟! میگم آره!! میگه ولی میزنه 75 سنت همه ی 15 صفحه رو!!! من اینطوری بودم: :|:| براش دکمه ی پرینت رو زدم.. تو دلم گفتم دیگه 75 سنت که چیزی نیست!!:دی فوقش سیاه سفید میشه دیگه!!:دی بعد دیدم رنگیه!! ولی دو رو بود!! گفتم ااا!! دو رو گرفتی چرا؟! گفت من دو رو نگرفتم.. تو بالا سرش هستی من برم یه بار دیگه یه رو بگیرم؟! گفتم آره... بعد رفت برگه ی این پرینت ها آورد.. نگاه می کنیم می بینیم سیاه سفید 5 سنته، رنگی 50 سنت!!!!!!!‌ جفتمون اینطوری بودیم: :|:| یعنی باید 7 یورو حداقل میداد!!!! هیچی دیگه!! گفتم برو حال کن!! :)) خدا بده شانس!!! :))
بعد دیگه بهش گفتم این ویک اند یه 5 تا سلاید درست کن و اینا برای پرزنتیشنت.. که مطمئن بودم عمراااااا به 5 تا کفایت نمی کنه و تا جایی که ممکنه همینطوری هی اسلاید درست می کنه!!‌ دیگه خداحافظی کردیم و اون دویید به کلاس برسه و منم رفتم که برای خواخری که تولدشه این ویک اند کادو بخرم!! :)
رفتم براش کیف کولی گرفتم جیپ!!!:دی یه دونه هم از این کجکی ها داشت صورتی و مشکی بود اونم جیپ بود، چشمو گرفت منم اونو  گرفتم!!:دی :)
مادر  خانومی و آقای پدر هم رفتن براش موبایل گرفتن!! انگذه دبشه!! انگذه نازه!! ای 71 نوکیا!! :-؟ البته 71 شو مطمئن نیستم!! :دی  ولی خیلی نازه!! :)
  • شنبه
گفتم بریم چشم پزشکی از اون ورم ناهار رو بیرون بزنیم!! که از اونجایی که مادر خانومی حال نمی کنه حال بده این بود که قرار شد شب که بابا از فوتبال برگشت و خسته و کوفته بود، بریم هم چشم پزشکی (!!!!!!) هم بریم شام!! نه فک کن!! چشم پزشکی 7 می بست... بعد ما 6:15 خونه بودیم!! رسیدیم دکتر رفته بود؟! تعجب داشت؟! یعنی الآن انتظار داشتین که می بود؟! وااا؟! یعنی تا این حد؟! هیچی دیگه!! خونم اصن تو شیشه نبود!! همیشه مادر خانومی برنامه ی آدم رو میریزه بهم!! همیشه حرفشو گوش دادم کارا اونطور که خواستم پیش نرفت!! منم قهرررر!! که اصن نمیرم چشم پزشکی کور شم!! اصن وقت ندارم!! من درس دارم!! مگه بیکارم؟! همین امروزمو خراب شد کافیه!! که آقای پدر همین طوری هی پشت سر هم حرفهای منو به دیده ی منت گذاشت و اصن گیر نداد که همین الآن میریم واسه فردا وقت میگیریم!! خولاصه فردا قرار شد بریم دیگه!!! دوبااااره!!
بعدشم رفتیم پیتزا هات و دلی از عزا درآوردیم.. دیدیم چهلمش گذشته، گفتیم لباس عزا معصیت داره تنش باشه!!:دی
  • یک شنبه
امروزم هلک هلک پاشدیم رفتیم چشم پزشکی!! هیچی بابا!! نیم نمره چشم چپم ، بیست و پنج صدم هم چشم راستم از یک سال و نیم پیش ضعیفتر شده!!:دی هی الکی شلوغش می کنین!!:دی:دی :دی:)) روم نمیشد به بابا اینا بگم چقدر ضعیف شده!!:دی :)) عینک هم، همین عینکیه که دارم!! فقط قرار شد شیشه اش رو عوض کنه  که گفت 24 نوامبر آماده میشه!! فککک کن!! کوووووووووو تا 24 نوامبر؟!!!!



رفتم 360 سلمان رو چکیدم دیدم یکی از دوستاش براش کامنت گذاشته که تولدت مبارک!! فککک کن!! همزمان با خواخری!!:)) فک کنم خواخری بفهمه درجا خودشو دار بزنه!!:)) منم به روی خودم نیاوردم!! به من چه؟! تولدشه که باشه!! من چکارشم؟! خیلی ازش خوشم میاد!! تولدشم بهش تبریک بگم!! پسر بی سر و پا!!:دی:دی:دی
فردا قرار دارم با استاد سلمان اینا ساعت 3 .. ولی بعد یادم افتاد که دوشنبه ها اون لب داره با استاده!! ولی مطمئن نبودم که این هفته هم هست یا نه!! خواخری میگه یه اس ام اس بزن بپرس!! /:) نیست آخه شماره ی همو داریم!! گفتم الساعه!!!‌ خوشه خواخرم به خدا!!!:)) شماره اش کجام بود!؟!! رفتم آنلاین که دیدم آنلاین شد!! منم اینویز!! پی ام دادم چطوری؟! گفت ااا؟! آنلاینی تو؟! من اینطوری: :-" گفتم خدا خدا می کردم بیای آن!! گفت چیزی شده؟! تو دلم گفتم آره خیلی چیزها!! همین الآن همه چی رو برات میگم!! 8-| گفتم فردا لب داری؟! گفت آره!!:( گفتم ایییی وللل!! گفت این که بده!! گفتم واسه من ولی خوبه!!:دی یعنی پل کارن رو نمی بینم!! :) ویچ ایز گریت!! بعد دیگه حرفهای چرت و پرت همیشگی زده شد و اینا که پرسید تو فردا تا کی کلاس داری؟!‌:دی (:دی هم جز حرفهای اون بود!!) گفتم تا 3 !! گفت اااا؟! گفتم اوهوم چطور مگه؟! گفت ازت سوال داشتم ! گفتم من صبح 10 کلاس دارم ولی 9 دانشگاهم!! (حال می کنین تو رو خدا؟! دانشجو به من میگن!! :)) ) گفت منم همون 9 اینطورها میام پس!!‌ :)) چقدر باید احمق باشم که رو حرفهاش حساب باز کنم؟!:)) خیلی!!!:)) میدونستم نمیاد 9!! انی وی گفت فردا می بینمت در هر صورت.. حس کردم می خواد بپیچونه، چیزی نگفتم!! بعد یه 5 مین که گذشت گفتم من برم دیگه کاری نداری؟! گفت نه دیگه... مرسی فعلا شب خوش!!  منم گفتم ممنون!! شب شما هم بخیر!!! 8-| یه وات اواااا.. !! آهان اون 5شنبه گفت (تو چت!) که سه هفته دیگه همه ی اینا تموم میشه... یه لحظه حس کردم نمیدونم.. حس کردم شاید دوست داره یونی رو.. البته یه کمم به خودم گرفتم !!‌ ولی خب از بیانش شرمسارم!!!=)):))=)) برمی گردین میگین دختر ٍ بی جنبه!!!=)) ولی حس کردم ناراحته از اینکه تموم میشه.. منم گفتم بیا درباره ی چیزهای خوب حرف بزنیم که خندید!!:)) بعد امشبم من بهش گفتم!! درس و اینا داشتم میگفتم که گفت چیزهای خوب بگو!! گفتم باشه.. سه هفته بیشتر نمونده!!:دی گفت مرسی.. حالا نمیدونم اون مرسی واسه قسمت باشه بود یا واسه قسمت سه هفته بیشتر نمونده؟!! در هر صورت، بازم لحنش خوشحال نبود.. البته شوخی می کنم.. اون ناراحت امتحان هاشه.. وگرنه، اون چیزی از دلتنگی سرش نمیشه!!:)) والا!!!:)) اونم مثلا واسه من!!=))=)) فکک کن!!=))
همین ها دیگه!! اتفاق دیگه ای نیافتاد که بنویسم!!

فعلا بایتون!!

راستی! با مادر خانومی تمام در کش مکش و جنگ و جدلیم!! اصن نمیتونیم یه کلام باهم بحرفیم!! هرچند قبلشم همینطور بود.. ولی حالا خیلی بدتر شده همه چی!!
شوهرک هم مشغول ٍ درس و ایناس!!


نوشته شده در  ساعت 17:22  توسط وررراج  | 


                                                                            


یکشنبه 12 آبان1387
  • شنبه، یک شنبه، دوشنبه

سه روز تعطیل بودیم!! سه روز درس خوندم!!:دی نسبتا!! ولی خیلی خوب بود!! یکم حس می کنم الآن تو جریان و ولتاژ و مدارم!!:دی اینه که واسه این ویک اند هم برنامه ی فشرده ی آموزشی دارم!!:دی 

  • سه شنبه
امروز صبح، مهنس رو تو اتوبوس دیدم و کمی گپ زدیم و درباره ی کناریش پرسید که آیا دانشگاه ما، مشغول به کسب دانش می باشند آیا؟! که بنده در جواب بسی تامل کردم و بسی فرد مذبور رو خاله وارسی نمودم و در انتها، با کمال اطمینان، عارض شدم که نمیدااانم!!!!!:دی و مهنس بسیار از من تشکر به عمل آورد که انقدر دقیق آمار طرف رو بدون حتی نگاه کردن بهش، در اختیارش گذاشتم!!
امروز صبح، می دونستم سلمان تو اون یکی ساختمون کلاس داره.. بین دوتا کلاس، که مطمئن بودم نمیامده تو ساختمون هنوز، از دور یه پسری رو دیدم که پشتش داشتم می رفتم و یه کیف کولی شبیه کیف سلمان داشت!! ولی از اونجایی که من نسبتا کورم!!، خیلی مطمئن نبودم.. نشست یه جا.. منم از جلوش رد شدم.. ولی نگاهش نکردم که اگه خودش بود، اون صدام کنه!! ولی خب صدام نکرد که!! منم تو دلم گفتم گه!!:دی بعد رفتم سر کلاسم و اینا!!!:دی بیشعور!! انقدر از دستش شاکی بودم..!!:دی بعد دیگه زنگ ناهار رفتم بالا که اون یارو هندیه رو دیدم!! شروع کرد از امتحانش گفتن که 4 جوابی بوده و نگتیو مارکینگ بوده و اینا!! بعد اصولا اون شروع میکنه به حرف زدن، دیگه تموم نمیکنه!! که از پشتم سلمان پرسید چطوری؟؟!! برگشتم دیدم سلمانه!! چرا تعجب کردم؟!:دی چون اونی نبود که صبح دیده بودم!!:دی همه چیش فرق داشت!!! البته فک کنم قیافه ی تعجب زده ام خیلی محسوس بود!! :دی چون از سر تا پاشو برانداز کردم!!:دی بعد دیگه هندیه رو پیچوندیم و یه کم حرفیدیم.. و برای اون پسر سوئیسیه اسم انتخاب کردم گذاشتم "چوبین"!!:ذی و بسی برازنده اشه جون خودم نباشه، جون سلمان!!:دی بعد دیگه گفت که میره یه کافی بزنه خواب از سرش بپره سر ظهری!!! /:) (یهههه وات اوااااا!!) بعد دیگه بقیه ی روز داشت درس میخوند واسه امتحان فرداش که رفتم پیشش تا لبمون شروع شه.. اندازه ی یه 5 مین.. بهم چیپس تعارف کرد.. انگار که تازه یادش افتاده باشه!! رو میز بود.. گفت اا راستی بیا چیپس!! گفتم نه مرسی میل ندارم!! (مثل همیشه بهونه اوردم..) اصرار کرد که بردار بابا... گفتم نه ممنونم و اینا.. گفت اینجاس دیگه تعارف نکنم.. گفتم باشه مرسی.. نمیدونم رو مود چیپس نبودم!! گفت که میتونه از این ماشین حسابش استفاده کنه سر امتحان؟ گفتم نه.. بعد ماشین حساب خودمو بهش دادم.. گفت خودت چی؟ گفتم نیاز ندارم..یه مخرجه بود برای پروژه ام بود.. میخواستم اینو یه طوری تغییر بدم بدون اینکه عوض بشه اگه مثلا عدد یک یا منفی یک بهش میدادیم صفر نشه!!:دی ولش کن!!:دی شما فشار نیار!!:دی یه چیز تخیلیه کاملا!!:دی مادر نزاییده کسی رو که بتونه سوالهای بدون صورت سوال منو حل کنه!! از سلمان پرسیدم.. سعی کردیم باهم حلش کنیم نشد بیخیال شدیم!!:دی نه که نا امید شده باشیم هاا..  بعد دیگه خداحافظی کردم و رفتم سر لب!!
مگه تموم میشد لبه؟!! تا 6 6:30 دانشگاه بودم!!
  • ۴شنبه

امروز صبح کله ی سحر سلمان رو دیدم.. میگم که این مخرجه که می خواستم حل کنم حل شد ولی تا اون عدد رو میذاشتیم توش بازم صفر میشد!! گفت دکتر احمدی اینجا داره فوق دکترای ریاضی محض میخونه!! بذار شمارشو بهت بدم بهش بزنگ!! گفتم باشه!! بعد زنگ زد سجاد که ازش شماره اشو بگیره!! :)) نمیتونی تصور کنی چقدر همه چی خنده دار بود!! ساعت هم نزدیک های نه!! میگم فک نمی کنی الآن خواب باشه؟! میگه نه بابا فوق دکترا داره میخونه!! از ساعت ۶ باید دانشگاه باشه!!! گفتم زنگ بزنم بگم چی؟! میگه زنگ بزن بگو سلام!!:دی من وررراج هستم دختر آقای ... !! شماره تونو از آقای ... گرفتم!!! منو میگی؟! اینطوری بودم: =)) گفتم آقای ... !!! در ادامه هم میگم که آقای ... گفتن من این وقت صبح مزاحمتون بشم!!! :)) میخنده میگه منظورم بابام بود!!:)) 

زنگ زدم به دکی! میگم: سلاملیــــکم!!:دی  حال شما؟ خوب هستین؟! وررراج هستم دختر آقای .. !! بعد مطمئنم که بابامو هم نمیشناسه!!:دی میگم ببخشید این وقت صبح مزاحمتون شدم!!:دی حالا خنده ام هم گرفته!!:دی از این ور هم سلمان چشم و دماغ و دهنش رو گرفته که نخنده!!:)) منم اینو می بینم بیشتر خندم می گیره!!:دی بهش اشاره می کنم نخــــند!!! :))  بعد میگم غرض از مزاحمت این بود که.... بعد می بینم بازم سلمان داره می خنده... :)) می پرسم: سوالی از خدمتون داشتم می خواستم بدونم امروز دانشگاه تشریف دارین خدمت برسم؟! سلمان هم که براش انگار دارم جک تعریف می کنم!! :)) اشاره می کنه بیا کاغذ و خودکار بنویس!! منم هرچی اون میگه تکرار می کنم، سلمان هم می نویسه!! :)) چشمشو دوخته به دهنم ببینه چی میگم!! بعد حالا گیر کرده بودم تو یه کلمه ای که نه فارسیش یادم میامد نه انگلیسیش تو دهنم می چرخید!! از سلمان می پرسم اسمش چیه؟! اونم می گه انگلیسیشو بگو!! منم می گم انگلیسیشم نمی دونم!! بعد یهو یادم می افته می گم فرکشن!!:دی بعد دکی میگه بعله!!:دی :)) همونطوری پای تلفنی می گه باید ایکس ۲ + ایکس + یه عددی بزرگتر از یک چهارم بشه!! من در نقش ریپیت!! سلمان در نقش درج و نگارش!!! :)):))  بعد اشاره می کنه بقیه اش چی بود؟!منم می گم ببخشید من آخرشو نفهمیدم!!:دی بعد تکرار میکنه منم همون حرفها رو تکرار می کنم!!:)) سلمان هم می نویسه!! داشت آدرس اتاقشو میداد، میگه اسپرت فیلدز رو رد می کنی... میگم ببخشید کجا رو؟! میگه زمین ورزش رو!! میگم بعله زمین ورزش رو رد می کنیم.. بعد سلمان  می نویسه!!
 - یه ساختمون قرمز رنگه ...

+ بعله ساختمونش قرمزه.. بعله... اونوقت اتاق شما کجاس دقیقا؟!

- اونجا اومدین شما تماس بگیرین هم رو پیدا می کنیم!!
+ :دی بله حتما!! :دی چه ساعتی مزاحمتون بشم؟! 1 خوبه؟!
(به سلمان: خدا کنه بگه 1!! سلمان: =)) من: :)) :-$)
- من 2:15 اینطور ها میام دانشگاه!!!
+ :| بله!!!!!!!
(به سلمان: میگه 2:15!!!!!!!! سلمان: :)) )
+ بسیار عالی پس من 2 مجددا باهاتون تماس می گیرم!!
- میخوای یه جای نزدیکتر قرار بزاریم!!
+ میخواین اینجینیرینگ بیولدینگ بیاین!!!:دی
- نه دوره!!! لٍیک چطوره؟!
+ (تو دلم: تو این سرما؟!) بسیار عالیه!! من 2 میام لٍیک با شما تماس میگیرم!!
...
:)) حالا قرار ٍ 2 برم!! کاش سلمان هم بیاد!! فان داریم اینطوری!!:دی هرچند فک کنم بره سر کلاسش.. یا بشینه سر درسش.. نمیدونم!!

سلمان می گفت دیشب همش سه ساعت خوابیدم داشتم درس می خوندم!! دیر هم رفتم خونه از اینجا..6 6:30 بود.. (:-؟ تا 7 که کلاس داشت!! پیچونده باز؟!) اومدم ببینم هستی، پیدات نکردم.. تو لب پروژه نبودی.. من: :) تو لب 329 بودم.. سلمان: ااا؟! ما اونجا امتحانمونه!! بعد دیگه رفت که برای امتحانش بخونه.. اومد یه سری همه زد که سوال بپرسه که چقدرم من و دیوید تونستیم جوابشو بدیم!! جوابشو دادیم ولی در نمیامد!!
:دی

بعد حول و هش ساعت 2 سلمان رو دیدم گفتم الآن برم؟! گفت آره زنگ بزن برو!! دوست داشتم میامد!! گفتم باشه.. رفتم و زنگ زدم و گفت من الآن آفیسم هستم دارم ویندوز ری اینستال می کنم!! من اینطوری: :| 5 مین دیگه راه می افتم.. 2:30 میرسم!!!! من اینطوری: @-) 2:30؟؟؟؟؟؟؟!!! من کلاس شری جون رو پیچوندم که 2:30 بیای؟!! هیچی گفتم باشه.. بعد 2:30 شد، وایستا وایستااا مگه اومد؟! 2:40 بهش زنگ زدم، گفتم مزاحم شما نمیشم کار دارین!! گفت نه در هر صورت باید بیام اونور چون میتینگ دارم!! گفتم باشه.. گفت تو راهم... 2:50 رسید؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! نه!! کی رسید؟!! 2:50؟؟؟؟؟؟؟؟!!! من خونم تو شیشه بود؟!! یخمک شده بودم؟!! بهم میگفتن یخچال های طبیعی؟! بعد همون جوری وایستاده با عجله و اینا که ساعت سه میتینگ داره، میخواد سوال منو جواب بده!! آخرش میگه نمیشه!! حتما باید از این راه حل کنی؟! صورت سوالت کو؟! شاید اصن اینطوری حل نشه!! /:) میگم آره تو میدونی!!!! گفت تو اصلا صورت سوال رو به  من نشون ندادی!! میگم سوال نیست.. یه قسمت پروژه مه!! عجباااا!!! گفت من 3 میتینگ دارم باید برم!! مرده شور هرچی آدم تحصیل کرده ی بی شعوره، بردن!!! میخوام صد سال بی سواد بمونم ولی با شعور باشم!! والا!!
شاکی وار برگشتم ساختمون خودمون و ناسزا گویان به خودم، هی متذکر میشدم که حیفه کلاسه شری جون که پیچید!! از پله ها رفتم بالا که سلمان رو پیدا کنم که نکردم.. دیدم پایین جلوی پله ها نشسته درس میخونه؟! نه من اونو دیدم نه اون منو!! به چشم بصیرت هم کاری نداشته باشین!! برای دیدن معمولی، چشم معمولی لازمه!! از طبقه دوم صداش میکنم!! بعد می رم پایین میگم ااا اینجایی؟ میگه کی رفتی بالا من ندیدمت؟! می پرسه چی شد؟ براش تعریف می کنم میگه باید زرنگ بازی در میاوردی سوال رو میدادی دستش می گفتی سر فرصت حل کنه بعد میرفتی ازش می گرفتی!! گفتم تو که دیگه میدونی پروژه امه!! مشق خونه ام که نیست صورت سوال داشته باشه!! ایش!!

بعد دیگه ساعت 6 امتحان داشت این بود که از همه ی کلاس ها رو پیچونده بود که خودش رو برای دومین امتحان اون روز آماده کنه!! منم یه 15 مین مونده بود به شروع امتحان رفتم پیشش.. گفتم که دارم میرم لب و اینا.. یه جوری بود!! یه جوری نگام می کرد!! آروم بود.. فقط نگام میکرد!!! /:) منم اینطوری بودم: :-؟ /:) یه طوری مثل عکسی که تو عید گرفتیم!! یه طوری آروم نگاه می کرد!! من نگاه ها رو میشناسم..  بعد هیچی دیگه!! گفتم بریم دیگه .. تو بری سر امتحانت منم برم لب تا نبسته!! بعد گفت فردا می بینمت.. بعد شب، ساعت 15 مین به 7 من اومدم که برگردم خونه.. آخه میدونستم اون 10 مین به 7 یا 7 امتحانش تموم میشه واسه همین زودتر اومدم که .. چمیدونم.. نخواد منو برسونه... دوست ندارم آویزون باشم.. اونم حرفی نزد که اگه تا اون موقع بودی باهم میریم یا هرچی مشابه این.. این بود که زودتر رفتم.. ولی مگه اتوبوس میامد؟!! بارون میامد... شب بود!! سرد بود!! تاریک بود!! اتوبوس نبود!!! از اون ورم هی بابا میزنگید که بیام؟! منم میگفتم نه!! تا راه بیافتی اتوبوس اومده.. دم ایستگاه منتظرم بود!! سلمان هم اومد از جلوم رفت ولی منو ندید!!

  • پنج شنبه
مثل سایر پنج شنبه ها، ندیدمش!! عصر رفتیم لب و ماشین حساب رو کار انداختیم و بسی خرسند شدیم و از فرط شادمانی، با لورا مسیر رو تا خونه گز کردیم و از نگنجیده شدن در پوست خود، سخن به میان آوردیم!! :)

  • جمعه
امروز سر لب بودم داشتم از پیتر سوال می پرسیدم که سلمان اومد یه اشاره ی سلام علیکی کرد و رفت نشست.. منم سوالم که تموم شد، رفتم پیشش و نشستیم به حرف زدن و اینا!! چوبین هم اومد ازم سوال پرسید و گفتم برو جزوه هامو بیار بهت بگم که بقول سلمان نفهمید چی گفتم!! و رفت و پشتشم نگاه نکرد!! :دی بعد دیگه به سلمان گفتم نیستی!! گفت نه بابا ما که هستیم!! بعد تازه انگار فهمیده باشه میگه دیروز ندیدیم همو؟! آهان آره دیروز خسته بودم از روز قبلش اومدم سر کلاس و بعد سری رفتم خونه دیگه نموندم!! (انقدر درس خوندن، خستگی به همراه داره؟! خوبه کوه نکنده!! خوبه تو هم!!) گفت حالا نمیدونم برم خونه چه فیلمی ببینم!! میگم فیلم می بینی؟! میگه آره !! دیروز یه فیلم رو دیدم که به حافظه ی کوتاه مدت و اینا مربوط بود بعد برد منو تو فکر و اینا!!! :)) گفتم عجب!! گفت تو اهل فیلم هستی؟! گفتم اگه وقتشو داشته باشم!! گفت ایکاش برات آورده بودم می دیدیش!! گفتم اسمشو بگی خودم میرم می بینم!! گفت اسمش یادم نیست برات آف می زنم!! (الآن که یک شنبه است و دارم اینارو می نویسم سلمان 100 بااااااااار آف زده و اسم فیلم رو گفته!! منم الآن دقیقا می دونم اسم فیلمه چیه!!) بعد گفتم مثل چپ دسته؟! براش یکم از چپ دست گفتم گفت آره !! خولاصه همون فیلمه که کارگردان های مبتکر و خلاق ایرانی ازش الهام گرفتن رو دیده!!!! بعد گفت راستی ماشین حسابتو برات آوردم که اگه خودت لازم داری... (داشت کیفشو زیر و رو میکرد!!) گفتم نه بابا لازم ندارم .. باشه پیشت!! بعد پیداش نکرد.. گفت اا نیاوردم!!:دی بیا این یکی ماشین حسابم پیشت باشه پس!!! گفتم نه بابا نمیخوام.. بعد گفت ولی یادمه با خودم آوردم.. یکم دیگه گشت پیدا کرد!! منم گفتم اوکی گرفتم!! گفت که ویک اند میشینم این اٍسِی رو می نویسم بعد اگه وقت داشتی باهم یه نگاه بهش بندازیم!! میدونم که قرار کپی پیست کنه!!:)) گفتم باشه.. تو بنویس!! من نگاه می کنم!! آخه مطمئنم که دوشنبه میاد میگه هیچ کاری نکردم!! میشناسمش دیگه!! بعد دیگه چی گفت؟ آهان!! پرسید دوشنبه لب داری؟! من لب دارم!! نمی دونم حالا این جمله چه پیامی داشت ولی گفتم بیان کنم که وقتی پیامش عیان شد، نگین وررراج فقط ور میزنه!!:دی دیگه از جمله مذاکراتمان میتوان به این جمله ی طلایی اشاره کرد که وی گفت: اگه وقت داشته باشی یه روز بیام باهم به پست پیپر های امتحان ها یه نگاه بندازیم.. جواب ها شو استاد کنیم و اینا... منم گفتم ای ول!! پایه م!! :) آخه خیلی حال میده!! همین دیگه.. نمیدونم چی شد که حرف چوبین اومد وسط، سلمان داشت می خندید!! گفت تو خونه یادش افتاده بودم میگفتم این چطوری به ذهنش رسید اسم اینو بذاره چوبین؟! (پیام این خط: داشته به من فک می کرده!!!=))) منم فقط خندیدم!!:دی حالا سر یه فرصت مناسب بهش پیشنهاد می کنم که اسم چینی ها رو بذاریم بشکن!! :)) بعد دیگه رفت خونه و منم رفتم پی درس و کار و زندگانی!!
:)

امشب عروسی دختر عمه ام بود!!:( خیلییییییییییی دلم میخواست بودم.. :( چون فک کنم باحالترین عروسی ای بود که تو خانواده میشد گرفت.. :( من عروسی میخواااااااام :((

  • شنبه
زنگ زدیم به خانواده ی شوهر مامانم!!:دی که از قضا خانواده ی بابام میشن!!:دی می بینی حسن تصادف رو؟!:دی تبریک عرض کردیم و اینا!!:دی
مامان اینا هم عین خوره ها افتاده بودن به دیدن فیلم یوزارسیف!! مگه من تونستم یه خط درس بخونم؟! نچزززز.. هچ!!! :( برنامه امتحانیم هم اومده... که چقدر هم در من واقعا تونست انرژی کافی برای درس خوندن ایجاد کنه!!:دی

  • یک شنبه
بابا آقا یهو صبح کله ی سحر، سراسیمه بیدارمون کرده که امروز درس تعطیل!! میریم بیرون!! می پرسم امروز هم؟!!! :دی چند روز آخه درس تعطیل؟! :دی گفتم کجا میریم حالا؟! گفت می زنیم به دشت و کوه و دمن!! گفتم هماهنگه!! تو این سرما خصوصا!! زنگید به مهنس اینا و اونا رو هم پایه کرد که بریم!!
هیچی دیگه!! عنر عنر پاشدیم رفتیم گلندوک!!!:دی همون لواسون جدید!!:)) بعد هیچی دیگه!!:دی کباب زدیم به بدن و تپل شدیم!! هوا هم که ترکونده بود!! حسابی آفتابی!! ولی دریغ از یه ذره بخار!! رفتیم عکس مکس گرفتیم و اینا که ناگهان، دیدیم موبایلی یه گوشه نشسته داره گریه میکنه!! برداشتیمش... گفتیم چی شده عجیجم؟ گفت من گم شدم و اینا!! گفتیم برو حالشو ببر!!:دی میدونی الآن چقدر موبایل ها هستند که آرزو میکنن جای تو بودن؟!! یه کم که آروم شد، گفتیم بذار زنگ بزنیم به خاله ات.. که مامانتو پیدا کنه.. بهش بگه به ما بزنگه!! یه کم اشکهاشو پاک کرد و اینا گفت باشه.. بوسیدیمشو زنگیدیم به خاله!! که دیدیم داییه!!:دی گفتیم دایی!! مامانشو این گم کرده!! داشت گریه میکرد!! گفت باشه بهش میگم بهتون بزنگه!! بعد مامانش زنگ زد دیدیم بابا ٍ!!:دی گفت کجایین؟! حالا هی ما آدرس ارائه می کنیم.. اون نمیکنه یه ذره فسفر بسوزونه!! میگم من قهوه ای پوشیدم!! میگه منم شلوار سفید با شرت آبی پوشیدم!! بعد میگم صداتونو نمیاد!! بعد فک کن!! رو به روی هم وایستادیم داریم با هم حرف میزنیم!!:دی:))=)) انتهای خنده بود!!:)) یارو مرده بود از خنده!!:)) با دوستش بود!! پیر بودن ولی به گوشیه نمیامد صاحبش اون سنی باشه!!:دی سلیقه اش رشد نکرده بود!!:دی :)) هنوز جوون مونده بود!!:دی دلت جوون باشه مادر.. :دی خولاصه خیلی باحال بود!!:)) همیجوری یهو نمیدونم چی شد که همو پیدا کردیم!!:دی :)) خیلی جالب بود!!:))

جالبتر از این میدونی چیه؟! اینه که من هر خراب شده ای که میرم، استیودنت ادوایزرمون رو می بینم!!:)) تو اتوبوس...!! با لورا میریم کافی، تو استارباکس!! :)) میریم پیک نیک، تو گلندوک!!:)) فکککک کن!!! :| خیلی تخیلی-فضاییه میدونم...


شوهرک.. :( ... چکنم؟.. دوست دارم.. :(



اینم از هفته ای که گذشت!! :)

بایتون!!


نوشته شده در  ساعت 22:12  توسط وررراج  |