تبليغاتX
وررراجستان!

وررراجستان!
گر بی عشق روی.... حتی بهشت هم که روی... تبعید شده ای!


جمعه 26 بهمن1386
سلاااام! (اشک ِ شوقه!)

 کلی خبرهای خوج خوج! دارررممم.. کلی چرت و پرت واسه تعریف کردن!

* شوهرکم که قربونش برم الـــــهـــــــی کلـــــــــــی خودشـو برام لوسید!!! آشتیدیـــــم!

* هومن و آیدا دارن می دونستــــن!

* زیی و دری هم رفتن بیرون بلاخره همدیگه رو دیدن!!!

دیدین چه قذه خوشحال کننده بود؟ کلی ذوقیدم!

 

*دیروز سر کلاس معلمه گفت یکی برای سه شنبه باید بیاد تمرین حل  کنه واسه همه! بـــــــعد... گفت قرعه کشی می کنیم! زد به کامپیوتر... عدد ِ ۳ اومد!!! حالا همیشه ی خدااااا من آخرین اسمم هااااااا !!!! اسمها رو جا به جا کرده بود؟ نفر سوم من بودم؟!!!!! من گفت: نـــــــــــــــــه!!!!! نکن از این شوخی ها با من!!! همه هِر هِر هِر بقول شوهرک یه آفتابه پر خندیدن؟!!!!! حالا اگه می خواستن یه دونه مداد کادو بدن عمــــــــــــــــرا اسم من در نمیومد!!!!

 

*اونروزی مریم داشت با علی حرف می زد... صدای مریم خیلی آرومه انگار داره واسه خودش زمزمه می کنه... یعنی باید خودتو بکشی تا بفهمی داره چی میگه...  علی ییهو گفت: ببخشید..(بعد دستشو مثل اینکه داره صدای تلویزیون رو زیاد می کنه کرد!!!) بعد همزمان هم صدای مریم می رفت بالا!!! وااااااااااااای مُردم از خنده!!! داشتم بیسکویت می خوردم خیلی نتونستم راحت بخندم! نصف خنده هام با بیسکویت قورت دادم!

 

 

*رفتم پیش ِ یکی از کمک معلم ها برام پروژه ی هفته ی پیش رو حل کنه ...  منم تو ابرها بودم که ای ول برام حل کرد همه رو! بعد از نیم ساعت که حرفهاش تموم شد گفت حالا برو خودت همه ی اینارو انجام بده! من اینطوری: گفت: رو کامپیوتر خودم سیو کردم نه رو مموری کیه  تو!!! دور می خـــــــوریم!!!!!!

 

 

*دیشب به شوهرک می گم :یه عطر خوشبو دیدم حتما برات می گیرمش.

 شوهرک: اسمش چیه؟

 من:  باس!

شوهرک: باس چی؟!

من: نیــــــــــدونم! این دفعه میرم نگاه می کنم!

شوهرک: داداشی گفته سی کِی اومده خیلی خوش بو ِ ... شاید فردا برم بگیرمش!

من: چه جوریه؟

شوهرک: جعبه داره......

من: عجب!

شوهرک: شیشه دااااره....

من: از این دکمه ها هم داره که فشارش می دی میره پایین .. بعد یه آب ِ خوشبو پرت میشه بیرون؟

شوهرک: نه نه نــــــه! نداره! اون که آب سرد کُنه!

 

 

* دوسِت دارم٬ عشق ِ من!

 

بایتون!

 

نوشته شده در  ساعت 13:13  توسط وررراج  | 


                                                                            


چهارشنبه 24 بهمن1386
دوباره چلام!

آخه نیست پست پایینی خیلی بهم خوج گذشته بود نخواستم خرابش کنم! (یکی این پنجره رو ببنده سردم شد!)

* دیروز موبایل رو جا گذاشتم به شوهرک هم نتونستم بگم ... آف برام گذاشته بود ولی من نگرفته بودم خودمم دیروز اصلا آنلاین نرفتم.. بعد رفتم دیدم ۱۴ تا میسد کال دارم! (جوک میسد کال رو شنیدین؟! نشنیدین؟! به یه ترکه می گن میسد کال چیه؟ می گه واحد اندازه گیری! مثلا یه میسد کال زعفرون بده!) خلاصه زنگید گوشی که برداشتم دو تااااا جمله حرف زد همش!  این نگرانی هاشو دوست دارم...

 

*  اومد آنلاین کلی روز صبر کرده بودم بیاد آنلاین باهاش درد دل کنم... بی معرفت... نمی خواهم فعلا حرفشو بزنم.... دست پیش رو گرفت...

 

* این ۴ رمین ولنتاینیه که باهمیم... با اینکه باهام این ۴ هفته ی اخیر بد رفتار کرده ولی حسابی دوسش دارم... الآنم مثلا به هم زدیم... جَلد ِ منه مگه نه؟ بر می گرده پیشم مگه نه؟؟؟ خیلی نامردی... من کی با تو اینطوری کردم که می گی داری تلافی می کنی؟ لامصب یَــــــــــک دله پاکیم داره!!!! فکر کنم دیشب هم حس کرده با مس و ع بودیم غیرتی شده... من هیچ وقت خداشاهده نخواستم چیزی رو ازش قایم کنم حالا به غیر از یکی دو بار که صلاح میدیدم خیر ِ سرم که بهش نگم بهتره! که بدترم همیشه شده! ولی واقعا چیزی وجود نداره که ازش بخوام قایم کنم... اون همه چی رو می گه... خداییش رو راسته... با اینکه من شاکی می شم ... ولی بازم بهم می گه... می گه تو باید بدونی.... برمی گرده مگه نه؟؟؟؟؟؟ این دفعه خیلی جدی بود....

 

* خدایا چنان کن سرانجام کار... که تو خشنود باشی و ما رستگار

 

* همیشه دوسِت دارم

نوشته شده در  ساعت 16:39  توسط وررراج  | 


                                                                            


چهارشنبه 24 بهمن1386
سلااااااااام!

*من دیروز رفتم دانشجاه! زنگ اول امتحان داشتم! راحت بودهاااا  ولی حال کردم همه رو از رو برگه ی  یکی دیگه بزنم! بعضی وقتها دیدی حس حل کردنشو نداری؟! من نییییدونم چی شد سر امتحان ییهویی اون حسه بهم هجوم اورد!

 

 

*بعدش رفتم تو اون یکی ساختمون نمایشجاه بود مثلا! منم مثلا خیلی کارِیه قسمت خودم بودم!!! در حال گره زدنه بادکنکها به پایه ی میز و صندلی و یخچال و جارو برقی و کفش و جوراب و مداد شمعی بودم که دیدم ع سرو کله اش پیدا شد! آبی ِ کمرنگ و سفید و قرمز! سه رنگ جدید پرچم ایران! حالا مگه برو بچز میامدند که وسایل ِ میز رو بیارن بیچینیم؟!

 

خلاصه فوقع ما وقع...!

 

دیدیم مس اومده به ع میگه بیا کمک وسایل رو از تو ماشین بیاریم!  منم خرکیف شده بودم که ای ول یه عالمه چیز میز داریم! دیدیم مری و ع و مس اومدن با دوتا دونه وسیله!

بذگریم...

 

وسایل رو خیلی شکیل و مجلسی چیدم البته بسیار دعوا هم کردم با همشون! خز می چیدن آخه! (یه ظرف آبی هم که اصلا نمیدونم چه ظرفی بود رو هم شکستم!!!)و عزممو جزم کردم که دیگه کلاس سوم رو از دست ندم! بین دوتا کلاسمم اومدم یه سری زدم!

 

 

* از بعد از ناهار به بعد من باید وایمستادم!  اومدم دیدم نوشین خانوم و یه سری از حاچ خانووووما تشریف فرما شدند!  فکر کردن حالا چه نمایشجاهه مهمی رو از دست دادن!  بعد این مالزیاییهااا اومده بود حنا می کشیدن رو دستت! خیلی خزه  هااااااااااا ولی نمی دونم چرا وسوسه شدم منم دور تا دوره مچ ِ دستم رو حنا بذارم!!! به دخمله می گم یه چیزه ساده بکش... به عبارتی گند زد به دستم رفت هی هم می گفت ساااااااااری بار ِ اولمه دارم از این کارا می کنم...! تو دلم گفتم قربونم بریییییی میمردی زودتر بگی؟! خیلییییییییییییی زشت شده......خیلی هااااا! نه که فکر کنی قابل ِ تحمل باشه.. نه! اصلا! دلم می خواد دستمو بِبُرم بندازم دور! ولی می ترسم تا دوباره دست درارم طول بکشه موقعه امتحانا بشه! 

 

 

* سه تا مالزیایی هم برامون حرکات موزون می کردند که می شه گفت سعی شون این  بود که موزون باشه وگرنه خیلی هم نامزون بود٬ خلاصه مارو عنتره خودشون کرده بودن!(ای بابا! باز که یکی زیادیه.. نه اینکه بچه ی همساده نیست... آهان یکی از حضار بیننده بوده که جو گیر شده بوده...) اینم سایر حضار جو گیر منهای من!!! این منم!!! اولش اینطوری می رقصیدن:  بعدش اینطوری:  بعدشم اینطوری: بعدشم اینطوری: آخر سرم اینطوری:  (یکیشون مثلا خسته شده رفته نشسته.. اصلا دستش بنده... اصلا رفته دستشویی به تو هم باید جواب پس بده؟؟؟؟ ) (اولش مثله آدم می رقصیدن ولی بعدش.....!)خوب می رقصیدن هاااا ... با اون آهنگ واقعا استعداد می خواد رقصیدن! خب الآن دلم می خواد با آهنگ خیـــــــــــلی بلند برقصم!!!! ویار کردم؟!

 

 

* برای یه عده ی کثیری طرز تهیه ی پلو رو با بازی نقش برنج و روغن و ته دیگ و سیب زمینی توضیح دادم که آخرشم طرف گفت وااا؟ خب می سوزه که!!! گفتم ما رو باش رو دیوار ِ کی داریم خاطره از خودمون در می کنیم...

 

 

* آهان اینو بگم! دوست مس یه پسمل گاگول تر از خودش اومده بود سر میزه ما! هی هم پسته می خورد! به مری و مس گفتم ای کارد بخوره تو این شکم! حتما باید رو این پسته ها بنویسیم لطفا اختیار دست٬ شکم و هوا و هوس ِ خودتون رو داشته باشین؟! یا باید عکس پسته رو براتون بذاریم؟! جنبه ندارین دیگه! بعد حالا اینجارو داشته باش: مس خان خیلی گویا حال کرده بودن با حرف مــــن در کمال ِ صداقت براش ترجمه کرد من چی گفتم! من اینطوری بودم:گفتم: جیگرتو! خب مگه خودم لالم ؟! می گفتم اونم بفهمه! می گه بابا از خودمونه! بعد حالا اینجارو داشته باش: به پسره میگه آره این میگه واسه چی بهش گفتی ؟ من گفتم واسه اینکه تو از خودمونی! من و مری:   (اون تفنگه دو لول ِ من کو؟)

 

 

* در آخر هم من و مری و مس موندیم که وسایل رو جمع کنیم! یه عالمه بادکنک هم بلند کردیم !! ما تو آسانسور(وقتی در باز میشد و یکی میامد تو):  در که باز و بسته میشد همش می خورد تو صورتمون! رفتیم اتاق دوست مس که رفته مسافرت! می خواست با مامانش و باباش و خواهرش و شوهر خواهرش و برادرش و زن برادرش و کلیه برو بچز فامیل ویس(vioce!) کنه! من یه کاری داشتم رفتم پیش خدا ولی به مری گفتم هی بلند بلند صداش کنه: مسعوووووووووود؟! مسعووووود جان؟!! که مامانش بگه: بله بله؟! ایشون کی باشن؟! ...که البته مری از این بخار ها نداره.. همه ی بادکنکهارو گره زدیم گذاشتیم پشت ِ در کسی نبینه! ولی تا خواستیم بادکنکه مری رو باز کنیم استاد دوست مس اومد کلید ِ اتاق رو ازش گرفت!!! گفت کی داده کلید رو به شما؟! حالا مس هم فکر کنم داشت زبان تمرین می کرد از اول تا آخر توضیح داد! هی من می پریدم وسط حرفش که آره فقط اومدیم تا تاکسی میاد وسایل رو بذاریم اینجاااا بار ِ اول ِ من میااام اینجاااااا اون هی واسه خودش همه چی رو تعریف می کنه! هی استاده هم می گفت مسئولیت داره من معذرت می خوام باید کلید دست من باشه! (زهر ِ مار! با این حرف زدنت! نزنی من به همه می گم که بهت نگن لال!)

 

* سوار تاکسی شدیم .. من + بادکنکم:  +مری + بادکنکش:  + مس + بادکنکش؟! اون نره خر خجالت نمی کشه بادکنک دستش بگیره؟! شنونده باید عاقل بشه !!!!(باشه نه هااا! بشه!)  مس + ۴ تا کیسه پر از وسایل + یه کارتن بازم وسایل + کتاب استاد فرشچیان که فوق العاده سنگین بود + یه آلبوم ِ یَدَر وَدَر از عکسهای دهه ی زجر یعنی همون...... سیاسی نکنیم اینجارو!!! داشتیم اینارو می بردیم بدیم به صاحبش! حالا چی؟! این آقایی که مسئوله اینا بود رو سه تا پوستری که داده بود بسیار بســـــــیار حساس بود! تا رسیدم به طرف٬ مس برگشته میگه اواااا! پوستر ها کو؟! طرف اینطوری شد: تا خواست اینطوری بشه:  من گفتم ههههههه تو اتاق جا مونده... دلم می خواست سر مس رو بکنم... بعد طرف می گه: خب اتاق اشکال نداره همین که تو تاکسی جاشون نذاشته باشین خوبه! حالا مس رو داشته باش: آخه نمی دونین که! کلید اتاق رو ازمون گرفتن!!! باز طرف اینطوری شد:  این بار من اینطوری:  بعدش اینطوری:  (آخه نمی خواستم جوون مردم رو بکشم واسه همین سرمو می کوبیدم به دیوار!)بعدشم که شلیک به سمت ِ مس! (تفنگم رو پیدا کردم دیگه دنبالش نگردین)

 

 

 

* آزاده جون خواااااهر! تو کدوم کشوری؟! من تو وبلاگت اومدمهااا ولی حوصله ی کامنت بازی ندارم! همین جا جواب می دم خب؟! میسی از این همه ابراز محبت!! لطف شما رو می رسونه!!!

 

بایتون!

نوشته شده در  ساعت 15:38  توسط وررراج  | 


                                                                            


دوشنبه 22 بهمن1386
*من از کلاس برگشت!! (دیدی خارجی ها فعلهارو نمی تونن صرف کنن؟! ولو به ضرب ماست و ترشی و سایر مخلافات!)

*دیشب خوابِ خیلی باحالی دیدم!!! اولش اینطوری بود که ما و یکی از دوستهای خانوداگیمون رفته بودیم یه جای خفن خوش آب و هوا!!! بعد تصمیم گرفتیم با اتوبوس بریم اقیانوس نوردی!!! خیلی باحال بود خداییش! آخه بابام راننده ی اون اتوبوسه بود بعد فکر کن ته اقیانوس بعد شیشه ها همه بخار گرفته باشه ! بعد نتونی جلوتو ببینی! وااااااااااااای چه خواب خوبی بود!  ما هم تو آب معلق بودیم دیگه! بابام با دو تا چراغ قوه گرفته بود دستش بعد اینارو تکون می داد ماهی ها دسته دسته میامدن از زیر و کنار اتوبوس ما رو می بردن جلو ! اینقذه خوب بود!!!! ماهی های رنگ و ورنگ! آخـــــــــــــــه! اصلا هم نیافتادیم تو سیاه چال و اینا!! خلاصه تو خواب بهم خیلی خوج گذشت! اصلا هم شام زیاد نخورده بودم!

 

* با مامانم دعوام شد؟! اصلا مادر بودن رو بلد نیست! فکر می کنه مادر فقط یعنی اینکه به  ما غذا بده بخوریم! اصلا من باهاش قهرم بخاطر حرف زشتی که به من زد.... دیگه هم بهش نمی گم مامان...  من که واگذارش کردم به خدا!!!! اصلا هم لازم نکرده بیاین نصیحتم کنین که مادرته و اِل و بل!  زن بابا بیشتر بهش میاد!!

 

* به فکر افتادم گواهینامه رو بگیرم!!! فعلا که نیت کردم... حالا کووووووو تا بگیرم؟!

 

* فردا امتحان دارم!!! پریروز با ساسان می چتیدم! دوستِ دوستمه! پسره خیــــــــــــــلی خوبیه!  ولی حیف که دوستم لیاقتشو نداشت و دیروز بهم زد!!!! قرار شد هم اون هم من از پای این لعنتی ِ خانمان سوز (چت) بلند شیم و بشینیم سر درسمون! به یه ساعت نکشید که دیدیم دوتاییمون باز داریم باهم می چتیم!! به این نتیجه ی مهم و حیاتی رسیدیم که یکی اون خیلی درس می خونه یکی من! می دونی؟! باید همچینی جو درس بگیرتم تا یه تکونی به خودم بدم! وگرنه با "حاجی یه تکون" و این حرفاااا که راه به جایی نمی برم!

 

* شوهرک رفته خونه ی داییش! فکر کنم دیشب هم اونجا مونده!!! دلم براش یه ذره شده!!! امروز هم که سر کلاس بودم بهم زنگید ... ولی شماره اش نیفتاد! ولی من مطمئنم فقط اونه که بهم می زنگه!

 

واسه امروز بسه دیجه! بایتون!

نوشته شده در  ساعت 11:49  توسط وررراج  | 


                                                                            


دوشنبه 22 بهمن1386
سلااااااااااااام بلاخره تونستم این وبلاگ رو درست کنم بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم!  راستشو بگم بیشتر ذوق این آیکون هارو دارم!!!!  واسه همین  گفتم حالا اینارو یه جایی به کار بگیرم بد نیست!

خب اول معرفی کنم!

*من یه دختر خیلی شاد و شنگولم! یه مامان دارم که دیگه دلم نمی خواد بهش بگم مامان... که اینجا بهش می گم " نوشین " یه بابا دارم که مهربون تر از مامانمه! باهاش راحتتر می شه کنار اومد .. با یه خواخر!!!! البته یه کسی رو هم دارم که خیلی می دوستمش! بهش می گم شوهرک!

این از خانواده ی ۵ نفریه ماااا!  (اوا! یکی اضافه است تو این آیکونه!!!  آهان این حتما بچه ی همساده است که پشتش به ما ِ ! می خواد ناشناس بمونه!!! چقدر هم ما نشناختیمش!)

خلاصه!!

*من بسیار حرف می زنم... حرف های چرت و پرتم اصولا می زنم... یا بهتر باشه بگم ظاهرشون چرت و پرته! وگرنه خیلی هم گران بهاست!

*از این ۴ نفر فقط شوهرکه که خیلی مشتاق با هم حرف بزنیم.... دوست داره همیشه برم حرفهامو بهش بزنم... ولی خب بعضی حرفها رو چه جوری میشه گفت آخه؟!

*راستی من الآن دانشگاهم!  یه ۲۵ دقیقه دیگه کلاسم شروع میشه!!تازه ساله دیگه هم اگه خدا بخواد قرار درسم تموم شه!!! درسمم خوبه .. رشتمم سخته!!! ولی خب الآن حس می کنم گوسفند بیشتر از من می فهمه! 

 

* اونهایی که میان می خونن کامنت اگه میذارین به امید جواب نشنین چون من خیلی حوصله ی جواب دادن ندارم... کامنتهارو نمی بندم واسه اینکه دوست دارم کامنتهاتون بخونم!

 

خب فعلا همین بسه... بعدا میام کاملش می کنم!!!

 

من رفتم سر کلاااااس!

بای!!!

نوشته شده در  ساعت 9:44  توسط وررراج  |