تبليغاتX
وررراجستان!

وررراجستان!
گر بی عشق روی.... حتی بهشت هم که روی... تبعید شده ای!


جمعه 24 اسفند1386
سلاااااااااام

من فل واقع دارم با دستانی ویتامینه شده ناشی از پرتقال و ژل براتون درد دل می کنم.. و همی اینک نیت کرده است که کِرِم همه زده کنم بر یَدانم!!! حال، مانده استم سر دو راهی! که تایپ کردَه کنم یا کِرم زدَه کنم یا یَدانم را شستَه کنم؟! به شما مربوط نمی باشد که این سه راهی بوده است! شاید قصد گمراه کردنِ شما را داشتَه بوده باشیم.. باید جواب شما رو هم گویا باشیم؟!

*هم اکنون به عروسی دعوت شده استم! ولیکن نیــــــــدانم چه بر تن کرده کنم؟! مادر خانومی می گویند مرا بپوش! حقیقتا من مجلی ندارم از این بابت جز اینکه ایشون تو تنه من لق زده می کنند! شما چی گفته کردین؟ مگه شما مادر خانومی بنده را مشاهده کرده استین؟ خب نکرده استین برای چه نظر داده می کنی؟ هااااا ! در این ساعات مقدس بنده باید به سمت حاضر شدن رفتَه کنم!!!

بنده از عروسی برگشت کرده استم! بیسیار بیسیار خوج نگذشت و بیسیار بیسیار مسخره و لوس بود! فقط 3 قسمت جالبناک میداشت که عبارتند از: 1-آق داماد را پرت می کردند به سمت سقف ولیکن سقف پس می زد و به سوی زمین باز می گشت... بیسیار خوفناک بود و وحشت همگان را در بر گرفت و شایعه شده است که عیون آق داماد چپ گشت... ولی رویت نشده است لذا یحتمل صحت نمی دارد! 2- اختلاف سنی علوس خانوووم و آق داماد قریب 20 سال می باشد!!!! (آق داماد! نپره تو گلوت؟ بزنم پشتت؟) 3- با لیموزین علوس خانوووم را آورده کرده استند!! مَععععععععععععععع!!!(ولی به قیافه اش نمی خورد از اینکارا کرده باشه!!) القصه، این بود ماجرای امشب!! تازشم! موهام شده بود هنگامه!!! هنگامه رو دیدی... منو دیدی!!! یعنی فکر کرده نکنی دارم اغراق کرده می کنم یا به خودم اعتماد به نفس داده می کنم هاااااا.. نه!!


* آرایشگاه رفته کردم و با مقدار زیادی مصیبت حاچ خانوم رضایت داده کردند موهای بنده را کوتاه کرده کنند .. بیسیار بر من توصیه روانه کردند که تغییر چهره کلی داده می کنی ولی گوش بنده بدهکار که نبود هِچچچچچچ، طلبکار هم همی گشت... چنین شد که وی به کار خویش پرداخت و بنده یَک خانومه بیسیار محترم ، متشخص، سپید رووووی، سیه چشم که مات و مبهوت بنده را نظاره می کردند، نظاره می کردیم! و بیسیااار از این دیدار نکات مثبت عایدمان همی گشت .. باشد که در دیدار های بعدیمان با ایشان، مشکلات هسته ای وطنمان، ایراااان، را حل و فصل نموده و به سایر مشکلات گنده تر که در صدر جدول رقابتهای باشگاهی هفته ی بیست و یکم قرار دارند رسیدگی کرده کنیم... باشد که توشه ی آخرتمان گشته کند و بر بهشت همی وارد شویم بی منت و بی واسطه و بی پای در میونی و اینااا... که شاعر در وصف انسان نیکو سرشتی همانند من سروده در کرده اند که: شتر بیند در خواب گاها پیتزا غالبا قورمه سبزی (بستگی به ساعت خواب شتر داشته است) گهی با دست خورد اغلب با قاشق و چنگال و اینااا...


* یه مشت کافر ِ خدا نشناس ِ مفسد فی الارض که اینجانب هم اینکلودشان می شود را با آیین ِ زرتشت و کوروش و مقبره و تمدن 2500 ساله و خاتمی و اصلاح طلبان و انتخابات مردمی و مجلس هشتم و رای شما نشاندهده ی زنده بودن شماست و هم اینک نیازمند یاری سبزتان نمی باشیم و هر غلطی دلمان طلب کند کرده می کنیم و غیره و ذلک و.. و سفره ی هفت سین و مراسم عید سعید باستانی !! آشنا گرداننده کردیم... بسی سر گیجه برشان تحمیل شد.. و اینجانب مفتخر می باشم که قسمت چهارشنبه سوری و قاشق زنی را با نهایت منت و مرحمت لِکچر داده کرده استم برای همان حضاری که معرفی حضورتان گردانیده کرده استم در ابتدا.. و همان خانوم ادعا با کمال اعتماد به نفس و خویشتن پرستی و ایناا سَنتا کلوز را برای اجنبی های بی همه چیزه محتاج به ایران و ایرانیان را، بابا نویل ترجمه کرده کردند!!! (جوووووووووون؟؟ مرسی فعل؟؟ خااااااااش ایلیرم!!!)



* بنده بیسیار خر ببخشید ترک می باشم و اهل همان شهری می باشم که به اروپا معروف می باشد! یعنی جد اندر جد به اونجا برگشته می کنیم ولیکن اینجانب یَک دفعه بیشتر آنجا را با چشم غیر مسلح و دوربین های نجومی و غیر نجومی (آی ایی. از همین دوربین معمولیاااا) رویت نکرده استم و آن هم در دوران طفولیت! همان جا که در همه چی زبان زد خاص و عام بوده است!!! القصه ، باید دانسته کرده باشین تا اکنون کجا را گفته می کنم! اینها زمینه سازی بود برای اینکه گفته کنم بیسیااار دست پختمان عالی می باشد! میگو پخته کردیم بیسیار بیسیار لذیذ... رِسِپیش رو اگه کسی طالب بود گفته خواهیم کرد.... ته چین پخته کردیم بیسیار بیسیار عالی و دریغ از اندکی زعفران چرا که بیسیار خسیس بوده استم و دست تنگ و اینااا لذا فقط زعفران را به رسم و آیین گذشتگانمان نشان ته چین داده و بر دور سرش گردانیده کردیم (و امیدوار همی گشتیم که تمامی نابینایان این مرز و بوم و سایر مرزها و بومهاااا شفا گرفته کنند) و آن بیسیار سپید روی گشت ... باشد که سپید بخت هم گردد.. !



* سریال مورد علاقه ام ، یک مشت پر عقاب به اتمام رسید و البته دلیل اصلی علاقه ی بنده به این فیلم صرفا فقط به خاطر بازی حامد بهداد می باشد.. عاشق برادرمان می بودیم اگر وی برادرمان می بود!!!


* یک هفته از تعطیلیمان گذشته می کند و من اندکی درس بیشتر خوانده نکرده استم و بیسیار حس بدی داشته استم.... باشد که دعای بارت سیمسون بدرقه ی راهمان گردد: خدا! پلیز یه فرصت دیگه برای درس خوانده کردن،  یک روز برفی، قعطی برق، اعتصاب معلمان، هر چی، پیلیییز! اعطا فرماااا!!!

 

 

* اواااااااااااااا!!!! من اینو کی پست کردممممم؟!!!

 

*۳ روز به........

 

* چهارشنبه سوری خوبی داشته باشین!

 

بایتون!!!



نوشته شده در  ساعت 1:34  توسط وررراج  | 


                                                                            


سه شنبه 21 اسفند1386
سلااام!

منو باش! دارم واسه کی ور میزنم!!!! واسه یکی از طرفدارهای پر و پا قرصش!

من کلهم اخلاقهام گنده! یه اخلاق درست و حسابی در من یافت نشده است! و البته شوهرک بسیار تلاش مضاعف می کند که با تلقینم که شده من قابل تحمل بشم... حالا هر از گاهی یه حالی داده می کنیم و همین باعث دلگرمی شوهرک میشه و اینااااا!

 

اخلاقهای گند بنده به شرح زیر می باشند:

۱- از بی پرده حرف زدن خیلی بدم می آید!!! از اینکه طرف حسه صمیمیت بهش دست میده شروع میکرده به زدن حرفهایی که اصلا دلت نمی خواد بشنوی... حرفهای شخصی دیگه! یا از اینکه طرف تو وبلاگش می نویسه هم خیلی حال نمی کنم برم بخونم.. اِخ!  البته به من ربطی نداره هاااا .. وبلاگ خودشه! هر دری وری ای که عشقش می کشه بنویسه! من حال نمی کنم می تونم نرم بخونم! والله!!!! روشن فکری رو داری؟ بعد بگو با خودش درگیره!! آقا چاردیواری اختیاری خودشونه!  ولی خداییش آدما یکم به نظرم حجب رو قورت دادند حیا رو هم قرقره کردند!! چیزهایی که پشت پرده اتفاق میافته رو که آدم نمیاد بنویسه! یه شاعری بود نمی گم اسمشو چون همتون میشناسینش! اومده بود از اعضای بدن زنش که چقدر زیر نور ماه زیبا جلوه می کرد نوشته بود... می نویسی بنویس! چرا ولی واسه همه؟؟؟ کتاب رو چاپ کرده بود!!! اِخ!!!!

 

۲- یکی دیگه بهم دستور بده!!!!!! رویت نشده که من تونسته باشم با همچین شخصی کنار بیام!!!! در هر زمینه ای که تو بگی!!! کوتاه اومدن که اصلا تو ذاااااتم نیست! تف به این ذات خرابم؟ ممنونم از این همه لطف.. ولی در مجموع آبم با کسی که بخواد نظرشو بهم تحمیل کنه تو یه جوب نمیره!!! خصوصا اینکه منم بسیار از خود راضی و به درد نخور هستم که الله و باالله اینی که من می گم بهترینه!!!! تو نمی فهمی و من می دونم و تو خیلی خزی و حرف حرف من باید باشه و اینااااا!!  چیه؟! نیازه یاد آوری کنم که دارم اخلاقهای گندم رو می گم؟؟؟ و اصولا هم سر چیزهای خیلی بچگونه دعوامون میشه و اینااااا!!! البته من در اون لحظه به مسخره بودن اون چیز فکر نمی کنم به این فکر می کنم که نباید کوتاه بیام!!!! من یه طوریم که اگه یه کاری مطلقا به من سپرده شده باشه٬ بهترین رو بهشون تحویل میدم! فقط واسه اینکه ثابت کنم من بهترین رو می تونم به نمایش بذارم! اینم بگم!! نظر شوهرک رو واقعا می پذیرم ! چون سلیقه اش خوبه که منو پسندیده !!!!!!!!!!!!! ولی نه خداییش اصلا خز نیست.. خیلی سلیقه اش خوبه...  

 

۳- کسی که الکی بهم گیر بده چته؟!! عصاب پعصاب واسه آدم نمی ذاره که! میریزم بهم دیگه... حالا هیچیمم نیستااااا!! الکی حال می کنن حالتو بگیرن بگن: نـــــــــــــه!!! یه چیزیت شده امروز!!!!

 

۴- از صحبتهای سیاسی و ورزشی هیـــــــــچ خوشم نمیاد!!!! از اینکه دونفر بهم میرسن بشنن از این حرفها بهم بزنن خیلی بدم میاد!! ولی عوضش میمیرم واسه خاطره تعریف کردن و خندیدن!!! راحتتر بگم! از حرفهای جدی خوشم نمیاد!

 

 اخلاقهای گند من بسیار می باشد  که به مرور به آنها می پردازیم!

* شنبه اون چریتیه رو رفتیم! به خیلی از دوستام گفتم ولی فقط یکی از پسرها با مادرش اومد! منم کلی ذوق و شوق! براشون هفت سین رو معرفی کردم! بهشون سماق هم دادم خوردند! همین طورهم سنجد! تازه سماق هم خریدند!!! مامانه میشناخت سماق رو!!! ما چقدر چیز میز داریم تو کشورمون که تو هیچ خراب شده و آباد شده ی دیگه پیدا نمیشه هااااا!! خیلییییییییی چیزااااااااا!!! گیر نده دیگه!!! می گم خیلی چیزهااااا یعنی خیلی چیزهااااا!! تا بحال شده با یکی برخورد داشته باشی که برات سجاده آب بکشه ولی دستشم برات رو باشه؟؟؟ اِخ!! تا بحال شده حس کنی اون پسرها که یکم اون ورتر وایستادند همه ی حواسشون به تو ِ ؟ تا بحال شده تو هم براشون تره هم خورد نکنی؟؟؟ بعد تا بحال شده تا اونجاشون بسوزن؟! بعد شده تو هم بری پنجره رو باز کنی که بوش بره بیرون؟!!  تا بحال شده یکی بیاد گیر بده که تو با یکی از اونا برادری؟!  بعد تو هم هی انکار کنی که صــــــــــد ساااااااااااااااااااااال!!! ؟؟(پیشی بیا منو بخوووورررر!) ولی خیلی حال داد!!! تحویل گرفته نشده اند!! بابااااااا به چه زبونی بگم؟؟؟ من عاشق شده استم!! از دست رفته استم!! حالا قرار نیست هر خز و خیلی که جلوی ما سبز میشه بذاریمش سر سفره ی هفت سین که...!

 

*یه کفش واسه عیدم خریده بودم که خواخری رفت یه کیف گرفت لامصب مَچه اون!!! منم کلی اشک تمساح حروم کردم که مال من!!!! کلی هم خودم رو به مورچه مردگی زدم و هر کی هم از راه رسید ستمی که در حقم شده بود رو براش مفصلا شرح دادم!! خلاصه دل همگی برام حسابی سوخته شد و بهم گفته شد که برو دهنت بو جوجه می ده و خر رفت و رسن برد! (این یه خر دیگه است) دیشب ولی خواخری اعتراف کرد که این کیف رو هم از اول از اوله از اولشم برای من خریده بوده است!! بسیار نشاط شد و هم اکنون در جوار بنده نشسته کرده است و کیف لوازم آریشم (!!!) در داخلش است و بسیار تپل شده است و خود را برای فردا آماده کرده است!!!!

 

*دیروز به این زنیکه می گم بذار ۴شنبه من برنامه رو اجرا کنم!! اه! می خواد آبروی آدم رو ببره!! دموستریشنه!!! سخنرانی که نیست!! چرا اینقدر چرت و پرت می گی؟! گفت می خوای حرف بزنی فردا متن انگیسیتو بیار!! آخه یکی نیست بگه تو سرت می شه؟! منم گفتم قرار نیست از رو متن بخونم که!! مثل اون دفعه که خیلی ضایع است که از رو متن خوندین!!! بعدشم گفتم من وقتشو ندارم بیام بنویسم تحویلتون بدم!!! الآنم مامان رفت اونجا! حالا یه دو ساعت دیگه زنگ می زنم میگم بیا خونه زودتر!!! هیچ کاری خودش بلد نیستااا! می گه من فقط اورد (اُرد؟!) میدم!!! منم گفتم جیگرتو! نوکر بابات غلام سیاه!!!

 

* فرداااااااااااااااااااا میخوام برم موهامو کوتاه کنم! مثل هنگامه بزنم!!! شوهرک خیلی دوست نداره کوتاه کنم فکر کنم! ولی چیزی نمی گه هااا! آخرین عکسی که بهش دادم که موهام بلند بود کلی بهم گفت که موهات خوشگله!! حالا امشب بهش قول می دم که فردا که کوتاه کردم موهام خوشگلتر بشه!!! حالا رفتم یه آرایشگاهه بهش می گم یه جایی دارین که من تهنااااییی باشم که موهامو کوتاه کنین؟!!! دوتا دخترها اینطوری نگام می کردند: بعد منتظر بقیه حرفم بودند! منم گفتم که مرد نیااااد...!!! بعد دقیقا همینطوری یه ۵ مین منو نگاه کردند بعد هم زمان باهم گفتند: آآآآآآآآآآمممممممم.....!!! نمیتونم گارانتی کنیم!!!! گفتم: اوکی بابا مردین تا حرف بزنین! بعد رفتم یه آرایشگاه خفن تر و خیلی شیکتر و مارکدار تر... دختر بلافاصله گفت آره یه اتاق داریم مخصوصه خودت!! ۴ کریم!!! منم واسه فردا اول وقت٬ وقت گرفتم! می خوام بگم وقتی سشوار می کشه یه ۶ تاشم فر کنه! خیلیییییییییی بهم میاد!!!! یکم روحیه ام رو تقویت کنم! مرمر هم با من میاد! آرایشگاه هیچ وقت تنها حال نمیده! آرایشگاه خلوت هم هیچ وقت دوست نداشتم برم!!! آدم می ره یه جا لا اقل شلوغ باشه دو تا آدم ببینه!! (البت اینا خرسن!)

 

 

بایتون!!

 

نوشته شده در  ساعت 18:45  توسط وررراج  | 


                                                                            


جمعه 17 اسفند1386
همانطور که جمیعا مستحضرین من بیییییسیار بی-غذا-مانده می باشم .. لذا سلام رو نوش جان کرده استم که انرجی برای ور زدن در خود فراهم کرده کنم...


اتفاقاتی رخ داده است که در صدد برامده ام درج کنم!


* نوشین خانوم برایم یک عدد روسری به رسم یادبود گرفته استند.. صورتی می باشد و من بسیار دوستش میدارم و از همان بدو آشتی تا کنون او دوباره مادر من گردید... وی در اظهار دلایل قهر بودن من، نکاتی را در شُرفِ بیان بودند که من متذکر شدم که 5 مین از آشتیمان گذشته نکرده است و من روسری را گرفته کرده ام و احتمال دوباره قهر و غضب ِ من می باشد... بسی خوف همگان را در بر گرفت و خر برفت و رسن برد...!


* نیت کردیم محض ورود خواخر خانووومی منت کشیده کنیم... در ابتدای ورود، روسری بر سر پز فروخته می کردیم که گویا خریداری نداشت و ما چاره ای جز خود را به مورچه مردگی زدن نداشتیم که همچنان طالبی نیافتیم هرچه بود هندونه ی سفید بود.. القصه، بسیار در دل ضایع شدیم و از رو نرفتیم و در همان دل ذکر کردیم "جهنم! به زبان می آوریم" و گفته کردیم که: "درباره ی اون پیشنهاد ِ آشتی که داده بودی فکر کرده استم!" و شنیده کردیم که :"فکر کرده ای یا مشورت؟" ... دلم برایت برشته شده است شوهرک که اینقدر خاطرخواه داری...! علی کل حال، وراج موند و روسریش! (تازه نذر و نیاز کرده بودم آشتیدیم روسریم رو وقف سرش کنم!)


* سطح-دانش-آزمایی داشتیم که بد داده کردم و گند زده کردم و اصلا حال داده نشد.. نه به خویشتن و نه به اساتید! فردا نیز سطح-دانش-آزمایی دگری انتظارم را بالا و پایین می کند و من در همین لحظه ی کنونی درس خوانده کرده استم! و بسیار مسلط می باشم! بطوری که هنگامی که خواسته کرده بودم فیلم دانلود کرده کنم از مگاآپلود، کلمه ی کلیتی   VGD بود که من در ذهنم حل و فصل می کردم که: "دیس ایز د ِ ولتاژ اَت گیت اند درین! ایف ایتز گیتر دن زیرُ ، دن این وات ریجن ایز د ِ ترنزیستور؟!"(کسی فهمید چی گفتم؟) و به کل از خاطر مبارک راندم که من در یک سیتوشنه خیلی مهمتر از این حرفهااااا قرار گرفته ام... از بیگانگان هرگز ننالم! که هرچه کرد بر من ، آن آشنا کرد!! از مگاآپلود دیگه انتظار نمیرفت بخواد من رو وارد یه بازیه پیچیده کنه!

(طلاقش دادم! ... لهجمو می گم...!)

* دیشببببببببببببببببببب!!!!! فکر کن! دیشب! نه دیشب نهههههه! امروووووووووووووز! یعنی هم امروز هم دیشب! اول امروز... خب؟ خب! امروووووووووووز باید مقشامو تحویل میدادم!!! منم که ننوشته بودم! یعنی چی؟ یعنی از مال دیوید کپی پیست کرده بودم تو مال خودم!!! ولی بازم برای خودم کار بود که انجام بدم!!! بعد گفتم که فردا امتحان دارم..؟ امروز از اون روزهای مزخرفی بود که از 9 کلاس داشتم تا 6!!! که تا 7 به طول انجامید! لذا دیروز درس فردامو خوندم ولی مقشامو گذاشتم دیشب بنویسم... حالا دیشببببببببببببب ساعت 12 ِ مااااااا!!! شوهرک اومده یه فایل داده میگه دستم به شلوار تو خونگیت! کار خودته!!! منم وردم اکسپایر شده بوووووووود... هچی دیگه... نشستم اونو دانلود کنم که شوهرک خوابش گرفت رفت خوابید؟! البته قبلش برام گذاشته بود چیزهایی که باید تایپ می کردم!!! تا 2 پدرم در اومد تا اونو دانلود کنم که البته با شکست مواجه شدیم و من الآن چندین و چنددددد ساله که تو تَرکم!  تا دلت بخواد با ضد حال و شکست مواجه گشته استم! اینقدر زود قضاوت نکن! درسته خونه خراب کنه! درسته جوونهای دست گله مردم رو از بین می بره! درسته خانمان سوزه! ولی خودتو جای من بذار! تو هم بودی معتاد می شدی!! خلاصه فکر کن!!! مقشامو ننوشتم .. کارای آقا رو کردم! یکی نیست بگه براش ننویس تا دفعه ی دیگه نصفه شب نیاد بگه مقش دارم مقش دارم...! این باره دومش بود... باز خوبیش این بود که رفت خوابید! بیدار که بود همش دلهره به آدم میداد که اگه نشه چییییی؟؟! اون سری که با دوستش سرم خراب شده بودند! دو تایی تو گوشم ویز ویز می کردند(اونها هم دوتا مورچه ی بالدار اند)... "وراج! چی شد؟ وراج درست می شه؟" ... منم که ریلکس!!! واسه خودم دیشب گیم هم بازی کردم! رکورد هم زدم!  خلاصه امروز خیلی از کلاس ها پیچیده شد و در انتها مقشام نوشته شد!! ولی من بسیار به شوهرک گوشزد کردم که بار آخرت بود نصفه شب سر من کار ریختی هاااا! حالا صبح اومده میگه " آبروم رفت اشتباه تایپ کردی!! کچل شی الهی!!!" ... مردم آبروشون به چه چیزهایی بسته است! بی سواتی دیگه! خودت اشتباه نوشته بودی!!! (کچل یعنی: عاشقتم.. یعنی:همه کسمی.. یعنی:میمیرم برات!!)


* تا بحال شده از ته دلت به کسی بگی: "آییییییییییییی.... قربوووووونم بری!"؟؟؟ یعنی از بس طرف لوسه که بی اختیار این حرفها تو دله من گفته می شود!!!  با کلی حرص و اینا... یه دوست داشتم که الآن عارم میاد بگم باهاش دوستم ... یه جورایی ... ولش کن... وبلاگش رو که می خونم کامنت نمی ذارم.. ولی تو دلم می گم قربونم بری......!!!! (همچینییییی کِشدار هم میگم!) خیلی حال میده! دوستی که وقتی شاده مال اینو اونه و وقتی خرش تو گل گیر می کنه یاد ما می کنه می خوام صدددددددددددسااااال نباشههههههههه!!!!!! شیرفهم شد؟؟؟


*جواب کامنتهای پست پایین داده شده است!!!!

 

* شنبه کاسه ی گدایی بر دست خواهیم گرفت و بسیار مردم را تیغ خواهیم زد و خواهیم چاپید.. با هر ترفند و کلکی که شده.. البته نه از برای خود... برای... بماند! هم اکنون نیازمند جیب های پر پولتان هستیم!!

 

* فردا روز آخر دانشگاه می باشد و دو هفته یونجه خوریه مطلق خواهیم داشت... و زندگانی خواهیم کرد... یونجه مخلوطی است از یه مشت کاغذ سیاه بدرد نخور که آینده ات را رقم میزند!! البته هنگام امتحانات است که به ارزش این کاغذها پی برده می شود...

 

*(این قسمت پرایوته! شما نخون!)

میبینی خدا ؟ می بینی چقدر فوضولند؟؟؟ خوبه گفتم نخوننهااااا! بازم دارن می خونن!!! برین پی کار و زندگیتون .. اِه!!!

ببین خدا! عاقبت و آخرت ما همچینی جالب مالب رقم مقم بزن خب؟؟ پلیییییییییییییییییز... پلیز خدا پلییییز! بعد اگه دیدی آخرت داغون پاغونه بذار من بیشتر اینجا مانده کنم... بیشتر پوست بیاندازم ولی وقتی مردم وارد بهشت برین و اینا بشم! شوهرک هم بیاد خب؟ خببببببببب؟؟؟ باشه خدااا؟؟ باشه؟؟ ببین ! می بینی اینایی که دارن اینو میخونن؟ اینا شاهدن گفتی جا برای من و شوهرکم رزرو کردی... چیزه.. آفتاب گیر باشه فقط...لطفا! شوهرک دوست داره من برنزه شم!!! دوست داره خب! خب؟؟؟؟؟ یه خواهش دیگه!! حوری موریاتو طرف مرفهای منو شوهرک نفرست خب؟؟ میان شوهرک رو گمراه می کنن و این صووووبتهااااا...! منم که تا اون موقع دیگه اگه تو بخوای ترک کردم ٬ نمی خوام دوباره ... آره!  میسی خداااااااااااااااا!!!

 

* فردا شد!!! رفتم امتحان داده کردم!هی هم معلمه ساعت رو اعلام میکرد! تعریفی نداشت مجموعا!!! فقط الکی وقت تلف کردم درس خوندم!! 

 

* پشت من سه تا پسمل نشسته اند که بسیار از من سوال کرده می کنند و هر بار که در گوشم می گن: "وراج!" من ۶ متر پرش به سمت مختصات عمودی(؟؟؟؟؟!!) از خود نشان می دهم!!! بمیرین الهی که بند دله من هی پاره می کنین!

*۱۳ روز به .....

 

بایتووووووووون!!!

نوشته شده در  ساعت 16:48  توسط وررراج  | 


                                                                            


یکشنبه 12 اسفند1386
سلاااام!!


اولا اینکه الآن خودم احترام خودمو نگه نداشتم و به نتایجی به شرح زیر رسیده ام:

1- مردم علاقه ای به شنیدن چرندیات من ندارند لذا کمتر براشون حرف بزنم احترام خودم بیشتر نگه داشنده می شود!

 


2- همه ی مردم مثل هم می باشند! حتی همونی که فکر می کنی نیست..


هُپ - (ضریب سه است.. ضایع شدی؟ فکر کردی بازم ضریب پنجه؟! خز شده دیگه چرا نمی خوای قبول کنی؟) مردم در جایی که بهشون تعلق داره اجازه ی هر کاری و هر حرفی رو بهت نمی دهند.. و در موارد بسیاری شاهد تمسخر خود بوده ایم! چرا که به تو اصلا مربوط نمی باشد! حرمت مهمان، دلسوز، خیر سرش همدرد، و سایر اینگونه افراد وجود خارجی ندارد! علی کل حال، گشتیم نبود نگرد که هیچ گوری نمی باشد!


4- من واقعا اشتباه می کردم؟! (چون نیست بار اولمه اشتباهم رویت شده همچینی شگفتی برایم به ارمغان آورده است)


5- حس مزخرف کوچیکی بهم دست داده است!


هپ - چار تیفاری اختیاری!!! آره دااااااااش! هرچی دلمون بطلبد نوشته می کنیم و خرسندیم که آقا بالا سر دارا نمیباشیم در این چار تیفاری!


7- هیچوقت به خودم اجازه نداده ام به کسی تذکر داده کنم اونم در ملا عام! ولی همیشه در ملا عام تذکر گرفته شده استم! (لهجه ی همسایگان شرقی هم در متون من دیده می شود..)


8- دوری و دوستی ! هر از گاهی لازم می باشد فرصت دهیم طرف اندک جای خالیمان را حس کند! زیادی دیده کننت پررو تر می شوند! لذا دلتنگی حق آنها می باشد و بسا توصیه شده است اگر دلتان برای کسی زود به زود تنگید و اندکی خواستید با وی معاشرت کنید به شدت از این امر بپرهیزید! چرا که وی خواستار دیدن ریخت نحستون نمی باشد! با یک واژه میشد همه ی این هارو خلاصه کرد و آن واژه ی کلیدی "تعادل" می باشد!! و همچنان به کسی مربوط نمی باشد که من صلاح دیده ام ور بزنم به جای خلاصه کردن سخنانم!


هپ - همیشه از بدست آوردن تجربه نفرت می دارم چرا که بازم به تو مربوط نمی باشد ولی عشقمان می کشد باز گو کنیم و آن این است که به سختی بدست می آید و من گوساله ای بسیار راحت طلب می باشم... با اینکه در بدست آوردن تجارب افرادی عرض اندام می کنند که در اون لحظه نفرت نسبت به اونها تمام وجودت را در بر گرفته می کند ولیکن مشاهده شده است که در آینده متشکر می شوی! زیرا به کار گرفتن این تجارب موجب پیشگیری از ضایعگیه دوم میشود!

وی در ادامه افزود:
10- آدمها لیاقت دلسوزیت را نمی دارند و برایت تب نمی کنند لذا خودت را برایشان نکُش!


11- گور کله ی همه هم کرده.. خودم را عشق می باشد!!!



* امروز خواخری خواست آشتی کنیم بسیار دلمان می تپد برایشان ولی روی خوش نشان داده نکردیم و به وی فرمودیم: باز چه خوابی برای ما دیدن کرده اید؟ به وی بر بخورد و قهر بکرد و برفت! و ما همچنان در دلمان برایشان ناز می کنیم و آرزو می کنیم این پیشنهاد آشتی تکرار شود که با شناختی که من میدارم این اتفاق صورت نخواهد گرفت و ما آب در هاون می کوبیم.. باشد که خودمان منت کشیده کنیم! به کسی هم مربوط نمیباشد!


* در ادامه ی امروز افراد خانواده به دَدَر تشریف برده کردند و من در خانه مانده کردم که درس خوانده کنم که نکردم و دیدن دفعه ی هزارم رقص های ایرانی در یوتوب را جایگزین درس کرده و بسیار روحیه ی خود را صیقل داده کردیم!

عمو جان از خارجه تر تماس بگرفتند و ما به اجبار با پسر عمو جان، که اندیشه می کرد من سایر زبان های آدمیزادها را در دهان ندارم ، صحبت بکردیم... و تاکیداتی ذکر کردند من باب تسلط خاطر بنده بر زبان یه متر و نیمم! بسیار ور بزدم و بسیار ناچارانه گوش فرا داده کردند و به اندازه ی همون 14 سال سخنان گفته نشده مخ تیلیت کردیم و با مخلوطی از نمک و آبلیمو نوش جان کردیم... باشد که تسلای وجودمان گرده کند! و گوشت بشود و بر لپمان چسبیده بشود !

پسر عمو جان از آموزش فارسی اظهار لطف کرده کردند و برای اثبات این اظهار فرمودند: قارچ! شما خیلی قشنگین! و ما گرفته نکردیم که با ما گفته کرده است یا با قارچ.. ولیکن بر خود بگرفتیم و بسیار سرخ بشدیم و در دل هیچ اتفاقی روی داده نشد چرا که شوهرک خیلی وقت میباشد که از سِمَت برگ چغندری استعفا داده کرده اند و ما پذیرفته کرده ایم که یک دانه شوهر بداشته باشیم و کاسه را همان جا فرستاده بکردیم که قدر قبلش تشریف فرما شده بودند!

از آب و هوای این ناحیه و تمامی نواحی ایران علی الخصوص تهران سخن گفته بکردیم و بسیار بر علم و آگاهی و دانشمان افزوده بشد و نشاط برفت!

از دیگر مباحث مورد بررسی قرار گرفته در این تماس تلفنی می شود به آشنایی با عمه خانوم ها و عمه زاده ها اشاره کرد. ایشان تعداد عمه خانوم ها رو از روی حدس و گمان سه دانستند که از قضا درست می بود و از شانس خود خرسند بشدند! سخنان نسبتا رسما قاعدتا شرعا و قانونا خاله زنکی بسیاری رد و بدل گردید من باب شوهر کردن عمه زاده ها و وضع حمل عمه ی صغیرمان و سن و سنون سایر افراد!


* در این لحظه ی کنونی از تمامی افراد نفرت می داریم نسبتا !!! حتی شما دوست عزیز!!!



علی الحساب بایتون! شاید بعدا بیافزایم

در ادامه نوشت: جواب کامنتها رو تو همون کامنتها میدم...تشکر کرده می کنیم!







نوشته شده در  ساعت 5:38  توسط وررراج  | 


                                                                            


پنجشنبه 9 اسفند1386
سلااام!!

امروز سر کلاس ! سر همون کلاسی که اسمم دراومد که درس جواب بدم!!!! یعنی معلمه٬ یکی در میون از من سوال می پرسه! اول میگه: وراج بعد اُین.. بعد جنیفر... بعد وراج... بعد اُین... بعد لورا... اِواااااااا... این دوتا درمیون نبود؟!....! خب مهم اینکه اینطوری درس می پرسه... الکی نمی خواد بگین از اُین هم اندازه ی من می پرسه.. نخیر! من که می دووووونم! من رو مثال می زنه! میگه وراج ! بعد من می گم نیــــدونم بعد می گه اُین تو بگو!!!! فکر کنم می خواد به همه ثابت کنه که پسرها بهتر بلدند منم برای مثال همش صدا می کنه!!! هروقتم چرت و پرت جواب می دم از اُین می پرسه: وراج درست گفت؟؟؟ منم هی میگم بگو آره.. بگو آره...! همه هم یه آفتابه پر می خندند.. اصلا فکر کنم از من می پرسه که من جو رو عوض کنم.... آره...... واسه تلطیف فضا از من کمک می گیره... می خواد کلاسش پر طرفدار باشه! می خواد همه بگن سر کلاس بهشون خوج گذشته!!! آره دیگه کلی هر هر و کر کر می کنن چرا بد بگذره؟! چیزی هم هست اینکه نشد یه باااااار... یه بااااار محض رضای خدا و به خاطر گل روی خودمممممم٬ این اُین جوابشو ندونه!!!! یا اصلا نشد من یه بار جوابشو بدونم....!!! خب به من چه؟؟؟ آخر کلاس درسی که داده رو می پرسه... منم سر کلاس٬ از بس این معلمه تیکه دااااره می شینم اونارو چوب خط می اندازم... آخر کلاس که میشه خب درس گوش ندادم که.... همه ی حواسمو جمع کرده بودم یه وقت یه تیکه اش از دستم در نره! آخه اینطوری کلاس به آدم خوج می گذره!!! آخرشم که درس از من می پرسه به بقیه خوج می گذره.. اصلا کلا ظاهرا باطنا کلاس برای درس نیست! برای ضایع کردنه منه! حالا شاید دفعه ی دیگه بهش گفتم که بره رو حرف زدنش تمرین کنه هی یه ۶ تا جمله رو پشت هم ردیف نکنه ٬ ضایع است! خداییش دیجه!

اصلا من قهرم! حال ِ اُین رو هم خودم می گیرممممم(این آیکونه واقعا احساساته به بازی گرفته شده ی من و اعصاب پصاب داغون پاغونم رو خووووووووووب به نماش گذاشته!!! ) نمی خواد کسی پا پیش بذاره... نه به خدا اگه بذارم شما حالشو بگیرین.. نه جون وراج نباشه جون شما راه نداره.... نه!!! شما چرا؟ آخه تو زحمت می افتین... بله می دونم رحمته... ولی خب.... باشه من رو حرف شما غلط کنم حرف برنم... همین امروز بعد ظهر چطوره؟؟؟ همین که حالشو بجیرین دیجه...یادتون رفت؟!

مرسی کتک کاری.... دارن اُین رو می برن... .... همتون رو می دوستم!!!

 

بایتون!

 

بعضی ها به غیر از تیتر بقیه ی مطلب رو هم بخونن جای دوری نمیره!! خودشون کم بودن ِ آی کیوشونو نشون می دن!!!

 

 

نوشته شده در  ساعت 17:5  توسط وررراج  | 


                                                                            


چهارشنبه 8 اسفند1386
سلااااااااااام!

من دیروز کلی تایپدم بعد بَک زدم به دلیل خیلی غیر موجهی ...

فوقع ما وقع...!

 دقیقا همونی شد که انتظار می رفت!

 

* چند روز پیش رفته بودم فشن مدل شده بودم!! انگذه جیگل شده بوووووووودم که همه کف کرده بودند! همین طوری مات و مبهوت منو نگاه می کردند... فکر کنم تو دلشون می گفتن "خانووووم شما بیـــســــــــــــیار دلربا شده اید!!".. منم هی شکسته نفسی می کردم و این صحبت هااااا... خلاصه همین دیگه! از بس ازم عکس و امضا می گرفتند و بوس می فرستادند و اینااا دیگه به ستوه اومده بودم.... خب آدم خسته می شه دیگه چه برسه به من ِ مدل!!! آخرشم کلی بهم جوایز نفیس دادند... یه سفر به تمامی امکان مقدس ٬ یه عالمه ماشین پاشین بی ام و و پژو و آیوودی و ایناااا ٬ یه عالمه سکه ی تمام بهار آزادی (طرح قدیم هاااا!)٬ کمک جهیزیه ٬ چرخ خیاطی٬ کلاس کنکور ٬ یک سال استفاده ی مفت و مجانی از محصولات چی توز در صورت پرداخت ۸۰۰ هزارتومن حق اشتراک (اون جک رو شنیدی؟: بی معرفت ! من باید از رو جلد چی توز طلایی بفهمم موتور خریدی؟)٬ کلی پم پم و شیر کاکایو و اینا.... خلاصه کلی تحویل گرفته شدم...

خب حالا از توهم بگذریم... رفتم اونجااااا به دختره می گم سایه ی آبی می خوام برنی برام! برداشت کل چشم منو سایه ی آبی زده!!! بعد حالا چی؟ با سایه ی آبی پرنگ هم خط چشم کشیــــــــــــده؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!! از کجاااااا تا کــــــــجا!... همین طوری هی لحظه به لحظه از چیزی که بودم خوشگلتر و خوشگلتر می شدم!... البته یادم باشه سایه ی آبی خیلی به من نمیاد!... ساده تر بگم: اصلاااا نمیاد!!!!! سایه ی آبی منو تا حد پیکان سی دی دار های زیر نور مهتابی و شعر و شعار های پشت کامیونها خوشگل می کنه... در این حد برات بگم که عباس قادری شخصا اصرار کرد تو کلیپش پلک بزنم!!!!!

یادتون میاد تو پست پایین قرعه کشی کردند اسم من دراومد برای درس جواب دادن؟ این بار هم برای جایزه دادن قرعه کشی کردند... اسم ِ من خوج شانس تو همه ی همه ی قرعه کشی ها که در نمیاد! من اصولا چون دلم نمیاد به کسی ضرری بزنم در مواقعی که در اومدن اسمم منجر به  گرفتن جایزه مایزه بشه در هرچی شانس مانسه تخته و سپس مهر و موم می کنیـــــــم!!!! البته خدا دادیه! هیچی دیگه.. اسم یکی دیگه دراومد و رفت جایزه اش رو گرفت و نشاط کرد و اینااااا... البته من بیشتر از این انتظار نداشتم... خلاصه آخرشم هم واسه اینکه ضایعگیمون رو پوشش دهیم گفتیدیم که هدف این بود که عرض اندام و ابراز وجودی کرده باشیم!!! وگرنه هو کِرز (Who care?!) که جایزه نگرفتیم....!

 

 

* رفتیدیم تفلت! بسیــــــــــار خوج گذشت و نشاط رفت... کلی از خودمون حرکات موزون دریدیم! اولش همش آهنگهای بندری می ذاشت: "رفتم دبی... رفتم دبی.. بهم کلی خوج گذشت... حالا یه قرار می ذاریم دفعه ی دیگه تو و مامان اینا رو هم با خودمون می بریم!"...... یا اندی صداشو ول کرده بود می خوند: "آمنه ... أمنه...!".... این رادیو بود هااااا! مااااا اینقدر ها هم جوات نیستیم!!! یکم بیشتر جواتیم! خلاصه دیدیم اینطوری نمیشه گفتیم خودمون آهنگ به انتخابیم! تنها آهنگی که من بلتم باهاش بلقصم لیلی ِ کامران کارتیو ِ!!!! "لیلی ! حرفاتو.. عشوه هاتو... هر کار تو لیلی... آی آیـــــــــی که کشته منووووووو!!!" با همه ی آهنگهای منصور هم می  تونم برقصم حتی اونیکه می گه : "عیده و امسااااال... عیدی ندارم....!!!" ساده تر بگم با آهنگی که ریتم ملایم داشته باشه نیییتونم برقصم! همه می گن: وراج!!! آرومتر!!! نشستن کنار می گن لنگش کن... بلدی؟! پاشو برقص!... بلد نیستی؟! پس بشین دستتو بزن و حرفم نزن! ایـــش! خلاصه دیگه کیک رو آوردند و کادوها رو باز کردند و این تریپاااااا.... واااااااااااای الآن رو مووود رقصیدن افتادم.. اونم تو دانشگاه.. فکر کنم واسه روحیه ی دانشجوها باشه ... همچینی رو میان! نه عیال؟!

 اومدم خونه ساعت ۳!!! دیدم شوهرک بیداره! منتظر من! که بیام باهم بخوابیم...!

 

 

بایتون!

 

نوشته شده در  ساعت 13:23  توسط وررراج  |