این غرغرهای من بود اول بسم الله! خوب کردم..
سلااااااااااااام!!!
جمعه تولدم بود ولی قرار بود شنبه که دیروز باشه تولد بگیرم .. توجه داشته باشین که امروز یک شنبه است! البته انتهای یک شنبه!!

جمعه شب با همون اکیپ همیشگی رفتیم بیرون! از این بازیهای کامپیوتری و این چرت و پرتها کردیم.. بد نبود.. دوتا ماشین بودیم.. موقع برگشتن کل انداختیم اونم چه کلی!! البته اون ماشینی ها شروع کردند.. ما هم واسه خودمون الکی الکی شنگول بودیم!! ماشین رو زیر و رو کردیم!! خولاصه از صحت سلامتی کمک فنرهاش اطمینان کافی رو کسب کردیم... بعد هم که موقع خدا حافظی بود، واسه اون ماشینیها شاخ و شونه می کشیدیم که شما ها چقدر بی حالین و این حرفها.. و تنها چیزی که نگاهمو جلب می کرد، نگاههای ممتد مسیو مهربون* بود!! و البته دهن بسته اش!!!! :دی آخه عجیب بود واسه 5 مین حرف نزنه!!! بعد به من می گن وررراج!!! بعد که ما داشتیم می رفتیم شروع کرد به سوت زدن!!! سوت های بلند و طولانی!! (دل خوش دخترها رو می بینی تو رو خدا؟! با یه نگاه و سوت خر می شن!!) بعدشم که رفتم آنلاین.. و با شوهرک می چتیدم که مسیو مهربون پی ام داد: هپی 20 ایت (چه جوری آخه تی اچ رو من بنویسم؟!) برتدی!! ساعت چنده؟! 5 مین به 1 اینطورهااا...! بعدشم می گه امیدوارم من اولین نفری باشم که تبریک می گم!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم: می سی! یه جورایی اولیی!! بقیه بیست رو ذکر نکردن که خب چون تو گفتی بیست امتیاز می گیری می ری مرحله ی بعد!! گفت: مرسی! تو چرا نمی خوابی؟! گفتم: منتظر تبریک تو بودم که بگی برم بخوابم!!:دی تو چرا نمی خوابی؟! گفت: منم منتظر بودم به تو تبریک بگم برم بخوابم!! :) بعدشم رفت و من موندم و شوهرک...:) مسیو مهربون پیش خودمون بمونه... خیلی مهربونی!!
شوهرک تازگی ها عوض شده! به سمت +!! کاملا همچی تحت نظره!! خیلی مهربون شده .. راستشو بخوای نباید براش از کسی بگم.. انقدر حساس شده که ... اگر هم حرفی نزنه، من می دونم تو دلش چی میگذره.. خدا رو خوش نمیاد... شوهر گلم، بهترینی! خیانتی در کار نیست! اگه بهت نمی گم از کسی ، ببخش! بخاطر خودته.. بخاطر اون قلب مهربونت که به درد نیاد...
شنبه شد!
کلی کار داشتیم که انجام بدیم! مهمون داشتیم یه عالمه! بابا رفت خونه مهنس!* با مسیو مهربون و بابای مهنس 4 تایی صفا کردند با تخته و حکم و اینهاااا.. ما هم که از 9 تا 1 یک بند رقصیدیم!! با هر آهنگی من و گلی وسط بودیم!! خداییش چقدر استعداد ؟ چقدر اعتماد به نفس؟! یکی از مهمونا باید زود می رفت یکم هول هولکی شد همه چی... ولی خب... 1 زنگ زدم به بابای مهنس میگم مسیو مهربون یا مهنس رو بفرست بیان کیک رو ببرن!! بابای مهنس هم گفت ما نیم ساعت دیگه خودمون میایم خونتون!! منم به گلی گفتم این 4 تا می خوان بیان!! اینا رو کمک کن دک کنیم!!! خولاصه تا وقتی اونا بیان همه رفتن جز یکیشون ! که اونم فرستادیم رفت!! مهنس برداشت 19 رو کرد 91 بعد هم کیک نصفه رو مسیو مهربون روشن کرد که من فوت کنم!! از اون ور هم بابام هی فوت می کرد.. مسیو مهربون هم دستشو گرفته بود جلوش می گفت: وررراج فوت کن! وررراج فوت کن!!! منم که از خنده مرده بودم! نمی تونستم فوت کنم!! هی می گفت: فوت کن وررراج!! مهنس هم یه شیطونک که شب قبلش تو اون بازی ها برده بود بهم داد بعنوان کادو!! :)) مسیو مهربون گفت: مهنس که کادو اورده منم که خودم کادوم!!! تولدت مبارک!! :)
بعدشم که اوردم کادوهامو نشون دادم... خداییش کادوهای خیلی خوبی گرفتم امسال!! :) خونه رو هم بابا خیلی خوشگل تزئین کرده بود برام!
الآن 4شنبه است!!:دی توجه داری که ؟!:دی
من 3 خرداد شد بیست سالم!!:) اینو بیشتر واسه پریسا جون گفتم که پرسیده بود! :)
دیگه در این هفته چه خبر هایی بوده؟؟؟؟!!!!
آهان! دیشب با گلی و مرمر و مسیو مهربون و مهنس رفتیم سینما! بعد کنار یه ماشین بی ام و 2008 کوپه پارک کردیم که مهنس گفت: فکر کن ماشین حاجی باشه!! ماها همه خندیدیم که فکککککککککککر کننننن!!!:)) پیاده که شدیم توشو نگاه کردیم دیدیم به به!!! =)) ماشین خود حاجیه!!!=)) وقتی هم که داشتیم بر می گشتیم دیدیم هنوز اونجاست!! گفتیم اووووووووه! تا ساعت 10:20 آقا تو خیابونهای سیتی چکککار می کنن؟!:)) خیلی باحال بود ! کلی خندیدیم!!:)) بعدش رفتیم غذا گرفتیم رفتیم لب دریا نوش جون کردیم مثلا!! یخ زدیمممممم!!
شنبه هم با همین اکیپ 10 نفره ی همیشگی میریم مسافرت!! آخ جوووووون!! مسیو مهربون هم این دوشنبه که میاد نه.. دوشنبه ی بعدش برمی گرده!!
همین دیگه!!:دی
بایتووووووون!!!:)
پاورقی: دخترک گل فروش یا گلی = هانی
مهربون = حجی
مهنس = علی
