تبليغاتX
وررراجستان!

وررراجستان!
گر بی عشق روی.... حتی بهشت هم که روی... تبعید شده ای!


شنبه 26 مرداد1387
سلااااام!!

باز من اومدم!! :دی چون می خوام سریتر این آپهایی که عقب افتاده رو بنویسم تا به سن مدرسه رفتن نرسیدن!! نیست من حافظه ام اندازه ی حافظه ی ماهی ۳ ثانیه است٬ لذاااااا هرچی بیشتر وقفه بیافته٬ بازم فرقی نمیکنه!!!:پی :دی چون در هر صورت نصف بیشترشو یادم رفته!! حالا چه وقفه بیافته چه نیافته!!

هفته ی دوم: رباط + گودبای پارتی!!

تا کجاشو گفتم؟؟ آهان تا اینجا که ما از مسافرت اومدیم!! آره دیگه .. همین دیگه!! اومدیم!! آهاااان!!:دی اومدیم و همون نصفه شبی عکسها رو با مرمر دیل کردیم و کلی از سر و ته عکس ها زد و خولاصه یه چیزی تو حوالی ۴۵۰ تا عکس و فیلم از توش دراومد!!! :دی خدا پدر این مخترعان محترم رو بیامرزه!! هرچی نور از خورشید تابیده میشه٬ مستقیم بخوره تو مغز ِ قبر ایناااا!!! الهی هرچی می خواااان خدا یکیشو بده به بازماندگانشون تو این دنیا ٬ صدتا شو بده به خودشون تو اون دنیااااا!!! الهی٬ خیر از جوونیش که دیدن٬ امممم..٬ لذت از پیری و دوران برزخشون ببرند!!! الهی آمین!! الهی٬ شرمنده که تو کارت دخالت می کنم ولی کار این سازندگان دوربینهای دیجتال رو ردیف کن یه حالی بهشون بده برن بهشت که با این اختراعشون خاطرات رو زنده تر از قبل نگه داشتند!! خداییش فککککک کن دوربین دیجیتال نبود!!!!!! من دق می کردم!!! چقدر باید پول یه حلقه فیلم ۲۴ تایی یا ۳۶ تایی میدادم؟!! چقدر باید پول چاپش رو میدادم؟؟!!! چقدر باید حرص می خوردم که تو این عکس پلک زدم یکی دیگه بگیر؟؟؟! چقدر باید صبر می کردم که یه حلقه فیلم تموم شه تا چاپ بشه آخرش ببینم چقدر ضایع افتادم؟؟!! چقدر باید تلاش میکردم قبل از اینکه بقیه عکس ها رو ببینن خودم ببینم و عکس بد ها رو سر به نیست کنم؟!!!:دی چقدر باید جواب اینو اونو میدادم که چرا عکسها کمه؟؟!!!:دی چقدر آخه....؟؟؟!! چــــــقدررر؟؟!! خولاصه اینکه الآن عکس می گیرم فرت و فرت!! پاک می کنم زرت و زرت!!! ادیت می کنم چرت و چرت!!!:دی (چرت و چرت یعنی اینقدر ذاغارت ادیت می کنم که همه رو آندو می کنم!!!:دی) خولاصه که دمشون گرم!!:دی اصن دم تمامی بروبچز الکترونیک و کامپیوتر٬ شوفاژ!! هیتر!! بخاری!! اصن کرسی!!!!:دی

 خولاصه هیچی دیگه گذشت و شد 5شنبه ی همون هفته که برگشتیم و خواخری برام لگو خرید!! از اینا که باهاش روباط درست می کنن!!  کلی باحاله!! بماند که من خیلی باهاش بازی نکردم!!:دی ولی خب می کنم!! بعد همون شب، گلی اینا و مهنس اینا پایه شدن بیان اینجا!! اول مسیو اومد با تخته زیر بغلش!! توجه داشته باشین که در طی سفر ما رو با تخته بازی هاش خفه کرد!! بعد که چشش افتاد به رباطه بیخیال تخته شد!! گفت بیا بشینیم پاش!! خولاصهههههه شروع کردیم که وسطهاش گلی اینا اومدن و مهنس و اینا.. ولی خب ما سرگرم بازی خودمون بودیم!! واسه خودمون انواع و اقسام اسم ها رو گذاشته بودیم رو این تیکه هاش!! مثل: جالباسی، تلسکوپ، دوتایی، 15 تایی، ... :)) خیلی باحال بود!! ولی آخرش برنامه ریزی خوبی نکردیم لذا خیلی خوب حرکت نکرد ! البته سیم میم هاش دست و پاش بسته بود!!:دی تقصیر اسلام نندازین!!:دی بعد دیگه اون شب گذشت و شنبه شد!!

شنبه شد و مسیو زنگید که من بیام خونتون؟! ما هم داشتیم می رفتیم بیرون براش کادو بخریم چون دوشنبه داشت میرفت! گفتیم بیا!! اون و بابا رو گذاشتیم پای تخته و خودمون پیچیدیم!! سر ناهار اومدیم و غذا رو زدیم و گفتیم بشینیم این رباط رو خراب کنیم یکی دیگه بسازیم!! قبلی رو از رو مدل ساخته بودیم!! گفتیم یه ماشین بسازیم زاده ی فکر خودمون!! :)) =)) خولاصه، ساختیم و ساختیم و سااااااختیم و از رو هم نرفتیم و اعتماد به نفسمون بالا نگه داشتیم و به ساخت و ساز ادامه دادیم تا حاصل دست رنجمون شد گربه!!!!!!!!!!!!!!!!!! =))=)) فکککک کن!!:)) =)) البته مسیو و خواخری معتقد بودن که اصلا هم شبیه گربه نیست!! خیلی هم بود!!
خولاصه!! قرار شد برنامه ریزی شم بکنیم و بعد تستش کنیم!!:)) اولا اینکه تغییر مسیرش منوآل بود!!:)) یعنی مسیو اون سر اتاق، من این سر اتاق!! بهمون که می رسید ، بر عکسش می کردیم از اونور بره!!:))=))  دوما هم اینکه :)) بپر بپر می کرد!!!=)) واااااااااای مرده بودیم از خنده!! :)) حالا قرار شده تمریناتمون ادامه بدیم سال دیگه بریم تیم ملی!!!=))

دیگه حول و هش ساعت 7 بود که مسیو گفت من میریم الآن خونمون، شما ها هم 10 مین دیگه بیاین!!!=)) آخه گودبای پارتی خونه ی اونا بود دیگه!! :)) واسه شام اونجا بودیم!! خولاصه رفتیم و کادوشو دادم بهش، فکر کرده کادوی تولد گلی رو اوردم داده بهش!! :)) گلی هم میگه: وررراج!! هفته ی دیگه تولدمه نه این هفته!! واقعا که!! آخه مامان مهنس هم اشتباهی اون شب کادوی گلی رو اورده بود!!:)) بعد ما فقط می خندیدیم!!:)) دیگه بعد از شام و اینا که شد گفتیم حالا بیا کادوتو باز کن!!:دی گفت نه دیگه میذارم هفته ی دیگه!!:)) گفتیم حالا از کجا معلوم مال تو ٍ؟؟!:دی آخه منم برداشته بودم با کاغذ کادوی صورتی و گل گلی کادو کرده بودم!!!:دی روشو خوند دید ماله مسیو ٍ!! گفت بیا مال تو ٍ بابا!! :)) اونم منو نگاه می کرد می گفت: مال منهههههههههههههههه؟؟!! ذوق کرده بود بچمون براش کادو خریدیم!!:)) گفتم من که دادم دست تو!! تو واسه چی دادی گلی؟!:)) گفت کاغذش صورتی بود خب!!:دی بعد خولاصه باز کرد و با هزااااااااااار اصرار ما و صد هزاااااااااااااار انکار اون بلاخره بلند شد رفت پوشیدش!!:)) خوشبختانه اندازه اش بود!!!:دی

یک شنبه بهش زنگیدم گفتم پاشو بیا اینجا باهم اختراعات بدیم بیرون!! گفت اوکی !! میام حالا!! نگفت کی میاد که!! مامان رفته بود بیرون، خواخری هم که از مرحله پرت!! منم حموم!!:)) اونم اومده بوده، خواخری نکرده بود خونه رو جمع و جور کنه!! هیچی دیگه پیچوندتش!! بعد من که اومدم از حموم گفت که مسیو اومده بود!! گفتم پایینه؟!! گفت نه رفت!!:| رفتم آنلاین پی ام دادم گفت من قهرم نمیام اصن!!:)) گفتم خواخری عاشق شده تو یه عالم دیگه است!! پاشو بیا!! گفت اوکی 5 مین دیگه اونجام!!:)) اینقدر حال می کنم با این اخلاقش!! اینکه به دل نمی گیره!! اومد دیدم همون لباسی که براش خریدیم تنشه!!! کفشهاشم بازه!!:)) گفتم آماده ای بیای تو آااا!! :دی درو که باز کرده بودم بهش گفتم : پپپپپپپپپپپپپخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!:دی گفت نترسیدم!! گفتم یه بار دیگه!! گفت اوکی!! :)) بعد دوباره گفتم پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!:دی =)) گفت آی قلبم!!! وااااااای ترسیدم!!!=)) :)) دیووونه!!! بعد دیگه زدیم تو کار ساخت عقرب و هنوز تموم نشده بود که باید میرفت!!:( من خیلی ناراحت بودم از رفتنش!:( برام مثل یه دوست خوبی بود که باهاش آتیش می سوزوندم!!! بعد موقع خداحافظی، تی شرتی رو که خراب شده بود رو اورده بود نشون مامانم بده رو انداختم به شونش گفتم برو دیگه!!! به مامانم گفت: شما اومدین من می برمتون بیرون باهم می گردیم!! میریم خرید!! ولی وررراج رو نمی بریم!! منم ناراحت بودم جوابشو ندادم...

رفتم آنلاین شوهرک می گفت چیه؟ ناراحتی؟ کسلی؟ چون مسیو داره میره؟! اصلا حوصله شو نداشتم!! تمام این یه ماهی که مسیو اینجا بود، شوهرک اذیتم کرد!! با حسودی هاش!! با "غیرت" ش!!! هرجوری که تونست حال می گرفت... منم خیلی چیزهای رو بهش نگفتم.. و خودشم می دونه و می گه که به خاطر رفتاری که باهات دارم، تو دیگه بهم چیزی رو نمی گی!! آخه جنبه نداره.. من وقتی می گم اون قاطی می کنه دفعه ی بعدش از دماغ آدم در میاره!! قبل از هر خوش گذرونی ای، یه فس حال آدمو می گیره!! ولی خدا شاهده، وقتی اون بهم چیزی رو می گه، اگه ناراحتم میشم، اگه حسودی می کنم، اگه هرکاری که می کنم، کاری نمی کنم که دفعه ی دیگه بهم نگه.. حالا چون میاد میگه فکر می کنه اون کار درسته رو انجام میده!! فک نمی کنه که من با روی باز باهاش برخورد کردم!! بگذریم!!

هفته ی پیش فهمیدم کار دانشگاه مسیو درست نشده و برمیگرده همین جا.. دروغ چرا؟ مطمئن بودم بر میگرده.. می دونستم کارش درست نمیشه!! به خودشم گفته بودم!! ولی می گفت با پول همه چی درست میشه!! همه کاری می شه کرد!! دیدم چقدر تونست!! راستشو بخواین اصلا خوشحال نیستم از برگشتنش!! دوباره با شوهرک باید در بیفتم.. فعلا که بهش نگفتم داره میاد.. اگه از الآن بگم میاد، خوشحال که بشم می گه چون اون میاد خوشحالی!! خوشحال نباشم، میگه خوشحال باش داره میاد!!!!!!!!!!! واسه آرامش خودمه که بهش نمی گم... وگرنه، چیزی برای پنهون کردن و انکار کردن ندارم!!

دو هفته پیش با گلی و مرمر رفتیم فان فٍر!!! من و گلی سوار یه چیزی شدیم که اولین سوارمون هم بود!! خیلی وحشتناک بود!! توجه داشته باشین که من جیغ ممتد میزدم!!:)) بعد یه دختر 9 10 ساله که رو به روم نشسته بود گوشهاش رو گرفته بود از جیغ من!!!!!!!!! :0 فککککککککک کن!!! اصن انگار نه انگار به زمین با سر، عمودیم!!:|:| من و گلی فقط جیغ می زدیم!!

هفته ی پیش هم رفتیم دوباره همون جا به امید آتیش بازی!! هیچی دیگه:دی ضایع شدیم!!:دی

این هفته هم دعوت شدیم مهمونی!!:دی فردا می ریم!! میام می نویسم چه خبر بود!!!

فعلا بایتون!!

 

نوشته شده در  ساعت 17:41  توسط وررراج  | 


                                                                            


جمعه 11 مرداد1387
سلاااااااااااااام!!!:دی

دیدی چه زود برگشتم!!:دی خب میرم سر اصل مطلب!!

هفته ی اول: مسافرت!!

خانوم و آقایی که شما و بغل دستیتون باشین٬ ما شال و کلاه کردیم که بریم مسافرت!! از همون لحظه ای که ماااا نیت کردیم که راه بیافتیم تا همون لحظه ای که رسیدیم خونه٬ همــــــــــــــش خوج گذشت!! :) همش هاااا!!! همه ی همش!!! :دی

من و خواخری و گلی و مامان و بابا تو یه ماشین٬ مسیو مهربون و مرمر و مهنس و مامان و بابای مهنسم تو اون یکی ماشین!!! ماشین اونها هم سان روف داشت٬ از اینا که نصفه باز میشه!! نه که فک کنی سقف متحرک باشه هااا!! نه!! در حد وسعشون دیگه!!:دی

شنبه صبح زود راه افتادیم!! تو راه تماما بزن و برقص!!! با اون ماشینی ها کل می انداختیم٬ بهشون که می رسیدیم صدا رو به بی نهاااایت طی میکرد٬ دست و سر و پا و بدن و ... همه بیرون حالا نرقص کی برقص!!:دی:)) تو بگی یه ذره خز بازی در آورده باشیم..!!!:دی اصلا هاااااااااا!!! اصلاااااااا!! :)) خولاصه من و گلی که کنارها نشسته بودیم در معرض خودکشی بودیم!! آخییییییی یادش بخیر!! خیلی سفر خوبی بود!! اون ماشینی ها هم سبقت میگرفتن می رفتن جلو٬ مسیو مهربونو از سان روف می فرستادن بیرون کل کل!!! :)) بعد ما سبقت میگرفتیم هر چی پارچه ی صورتی مثل کمربند لباس و اینا داشتیم٬ از پنجره میدادیم بیرون!! بعد دوباره نوبت اونا که میشد از سقف٬ پتو عروسکی مرمر و میدادن بیرون که از قضاااااا اونم صورتی بود!!:)) البته مرمر از من بزرگتر یه سال!!:دی ولی خب٬ این چیزها سن نمیشناسه!!!:پی!! به اون ماشینی ها زنگیدیم گفتیم مسیو مهربونو از سقف بدین بیرون ما میخوایم عکس گرفته کنیم!! گفتن راه نداره و نمیشه و این حرفاااا...!! بعد که اومد بیرون با یه بطری آب اومد!!! تا خواستیم عکس بگیریم٬ آب و پاشید به ماشین!!=)) خیلی باحال بود!! عکسه خیلی باحال شده!! از کنار های ماشین هم دست مهنس و مرمر بیرونه!! خیلی دبش شده!!:))

تو ماشین ما:

صدای آهنگ بلند... گلی:%^%&$%%#&*@$@)(*&^$ !! خواخری  : =)) ٬  من: =)) .... چند مین بعد: من: چی؟؟!! (آخه نشنیدم چی گفت همون بار اول!:دی هویجوری خندیدم!!:دی).. خواخری و هانی: :|:| !!!:دی

تو راه نگه داشتیم و صبحونه رو زدیم به بدن :دی و راه افتادیم!! سر صبحونه٬ خواخری و مهنس گیر داده بودن به لباس سفید من!! اون میگفت:"چایی جواب میده نه؟" اون یکی میگفت:"مربا!! مربا رو میخوای امتحان کن که مطمئنیم جواب میده!!" /:) خواخر هم خواخرهای قدیم!!

دیگه تو مسیر هرکی دست به آب واجب که میشد٬ سراغ مکدونالدز رو میگرفت!!!:)) دیگه رسما اسم دبلیو سی٬ به مک دونالدز تغییر و تحول پیدا کرده بود طی مسیر!!

مسیو مهربون یه عینک پرادا دیده بود٬ کلی تعریف و تمجید و تحسین از عینکه که آره نمیدونه چه لعبتیه!!!:)) یه سری هم با هم رفتیم فروشگاه٬ عینک رو نشونم بده!! خوووولاصه٬ عینکه ۲۲۰ یورو بود!! گفتم غمت نباشه!!:دی پولامون میذاریم رو هم دیگه برات می گیریمش!! که مرمر براش خریدش!! تو طول و عرض مسافرت هم خفش کردیم با این عینکش!! :دی

رفتیم و رفتیم و رفتیــــــــــم٬ تا پیشنهاد داده شد همینجا وایستیم نهارو بزنیم!! یه سری مسخره بازی هم سر نهار دراوردیم که فیلم گرفتم!!:))

خیلی عکس گرفتیم!! مسیو مهربونم که نمیذاشت براش شاخ بذارم.. دست آدمو می پیچونه!! خب نکبت!! آدم با هر شاخی که خر نمیشه!! گوزن میشه٬ خرگوش میشه٬ ... بلاخره از اینی که هستی که بهتره!!!:دی حالا دارم از مامان و بابای مهنس عکس میگیرم٬ اومد پشت سرم وایستاده!! بعد تو عکس بعدی که میخوام بگیرم با حضور مهندس٬ در گوشم میگه: "زیر این عکس بنویس ۲۰ سال بعد!!" /:) دیوونه!!:))

بعد دیگه کلی رانندگی کردیم و عکس گرفتیم و اینا تا رسیدیم به یه جایی که شام بخوریم!! منم گیر داده بودم به مشکوکم٬ مشکوووووکم به تو!!! همه رو خفه کرده بودم!! آخر سر٬ آهنگ رو گذاشتن برام٬ درماشین رو هم باز گذاشتن!! بلکه نیاز های من٬ به یه جایی برسن!! مسیو مهربون و مهنس هم که تا از ماشین پیاده می شدن٬ میزدن تو خط تخته!!! گیر داده بودن رسما هااا!! مسیو مهربون به دوتا چیز دیگه هم گیر داده بود!! یکیش عطرش بود که زرت زرت میرفت میزد!! البته شانسمون گفته بود عطرش خوشبو بود!! وگرنه هممون سر درد میگرفتیم!! یکی هم له کردن پا ِ من!! اصن از هابی هاش محسوب میشه این حرکت!! وایستادیم٬ میاد با زانوش میزنه پشت زانوم !! بعدشم میاد پاشو میذاره رو پام!! منم پامو میذارم رو پاش!! بعد حرکت بعدی اونرو داشته باشین: با اون یکی پاش هم میاد رو پای من!!!!!!:|:|:| تو بگی یه ذره این حرکت ضایع بوده باشه...!!!:|:| ولی خوشم میاد پایه است!! می زنه ٬ میخوره!! میخوره٬ قهر نمیکنه بره خونه ی باباش!! میزنه!!!:دی دارمت خولاااااااصه!!

حالا شب شده٬ رفتیم هتله که گرفته بودیم!! توجه داشته باشین!! یه اتاق ۱۲ نفره برای ۱۰ نفر!! صفا سیتی!!:دی آقایی که شما باشین ما بهترین لحظات رو گذروندیم!!:دی اولا که رفتیم مهنس خواست لباسشو عوض کنه!! حالا مسیو میگه بیا برو تو دستشویی عوض کن!! میگه اه نمیشه و اینا !! تو این حوله رو بگیر! من همینجا عوض میکنم!!:)) وااااااااااااااااااااای یعنی ما دخترها مرده بودیم از خنده!! مسیو هم کرم میریخت٬ ۵ ثانیه یه بار٬ حوله رو یه باد میداد!! ما هم می گفتیم ااااااااااااااههههه!!:)) مامان مهنسم میگفت: پسر منو اذیت نکنین انقدر!! :)) سوژه ی خنده بود خولاصه!! فیلم هم گرفتیم ازش!! واااااااای انتهاش بود!! حالا خانومها گیر دادن ما بستنی میخوایم!! باباها رو فرستادیم دنبال نخود سیاه که بعد اومدند!! من و مسیو مهربونم داشتیم تخته میزدیم!! توجه به نقش بسیار خطیر و سازنده ی من در بازی داشته باشین!! من تاس میانداختم٬ مهنس نظر میداد٬ بابای مهنس مهره رو حرکت میداد!! بعد چرا دوبار پشت سر هم مارس شدم از یه جوجه فاکلی؟؟!! بعد چرا اسم من بد در رفت؟!! که وررراج اصن بازی بلد نیییی؟؟؟! کی گفته اصن؟! بد ِ من بازی کنم که دو نفر دیگه هم سهیم باشن در باخت من؟؟!!  خب من سرگرم بستنی خوردن بودم!!! بماند که بلاخره این توطئه چینی های خواخری و مهنس جواب داد و بستنیم افتاد رو دامان و گریبان گیرم شد!!:دی بماند که من واسه شستن دستم از اتاق رفتم بیرون!!! بعد رفتم تو دستشویی مردونه اشتباهی!! بعد همه هوووووو م کردن!! بد من آب شدم!! بعد هم که برگشتم تو اتاق همه بهم خندیدن!! بعدم که اومدم بشینم نشستم رو همو بستنیه که آب شده بود..!!!!!!! :|:|:| همه ی اینا بمانددددددددد!!! حال ِ همتون رو میگیرم که وررراج براتون سوژه خنده است!!:( اصن قهرم!!

بعد دیگه خولاصه ساعت هول و هوش (اسپلینگش طلبت!!:دی) ۱۲ بود که ۸ تایی پایه شدیم لیگ حکم راه بندازیم!!:)) خلاصه یه سری بازی کردیم و صدای اتاق بغلی ها دراومدو صاحبش اومدو ساکتمون کردو ما بازی رو به نفع خودمون تموم کردیم و نیت کردیم که بخوابیم!! گفتیم کیا پایه اند رو زمین بخوابیم؟! همه عین ِ گلابی؟!! یه ۴ ۵ نفری شدیم و همه کنار هم خوابیدیم که از قضاااااااااا٬ من و گلی زیر پنجره بودیم!!! برای اینکه اکسیژن کم نیاد٬ (آخه آقایون خوره دارن!! به اکسیژن هم رحم نمیکنن!!) پنجره رو نیم لا گذاشتیم!! بعدشم پتوها رو انداختیم زمین و رو بعضی از خانوم ها و آقایونی که رو تخت خوابیده بودند هم پتو انداختیم و این شد که من و گلی بدون پتو تا صبح استخوان درد گرفتیم!!!

 نصفه شب!! گلی منو بیدار کرده٬ لپمو بوسیده٬ میگه چیزی شده عزیزم؟! منم کپ کردم!! :| بعد میگم نه چطور؟! فکککک کردم تو خواب سوتی موتی دادم!! حرف زدم٬ درد دلی چیزی کردم!!!! :)) فککک کن!! بعد بغلم کرده٬ میگه تو راحت خوابیدی؟! میگم آره تو چی؟! می گه منم آره!! بعد میگه اون عنکبوته که رو سقف بود٬ می بینی کجاس؟!! راه رفته؟! زنده است یعنی؟! :| حالا منم بدون عینک!! میگم نه سر جاشه! اون بدبختم الآن خوابه!! تو واسه چی هنووووو نخوابیدی؟! ببین گلی مهم نییی!! ولی من خواب بودمهاااا...!!:دی آخـــــــــی!! عزیزم!!:X خیلی مرهبوووونه!! خولاصه!! دیدیم ای بابا خوابمون نمیبره٬ بجای شمردن گوسفند های فرضی٬ ماشینهایی که ویراژ می دادند و حضور فیزیکی داشتند٬ میشمردیم!! بعدشم که یه یارو عطسه کرد بیرون٬ تشعشعات حاصل از همین حرکت٬ منو به فکر واداشت٬ که صبح علی الطلوع٬ به مهنس بگم که یکی تو این دنیا هست که ضایع تر و ذاغارت تر از تو عطسه کنه!!! والا!! تمام شمارش ماشین ها رو زد بهم!! نفهمیدم چندتا شد!! افکار آدمو خدشه دار می کنن دیگه... اه!! حالا با آرزوی سلامتی برای فرد عطسه کننده٬ البته از ترس عطسه ی بعدی!٬  تصمیم گرفتم با هر استخون دردی شده بخوابم!! تا خوابیدم٬ از بیرون پنجره٬ یکی میگفت: وان پوند!! اون یکی می گفت: وان یورو!!! :|:| این دوخط رو شما ۶ ۷ بار بلند بلند بخون!! منم که شااااااااکی!! تو عالم خواب و بیداری میگم: هییییییییییسسسس!! نیست خیلی شنیدن!!! بعد از اونجایی که با خواخری هم عالم بودیم٬ اونم در ادامه افزود: اه!!:)) خولاصه این شد که انرژی کافی به من وارد شد و من از عالم خواب و بیداری به عالم ۸۰٪ بیداری منتقل شدم!! :دی مثل الکترون ها در اتم که با وارد کردن انرژی از یک لِو ِل به اون یکی لِو ِل رفع زحمت می کنه!! هیچی دیگه! سرمو کردم از پنجره بیرونو : کود یو پلیز بی کوایت؟؟؟؟؟ !!! خشم وررراج را در بر می گیرد!! اون دوتا : :|:| !! ۴ کریم!!!! البته چشم تو چشم نشدیم!! اینا همش توانایی های گوش به کمک زبان بود!!

صبح شد!! البته اون موقع هم صبح بود!! ولی خب صبحتر شد!! هر نه نفر: ۹ X =)) !!! (یهنی نه تا از اون آیکونه!!) منم اینطوری: :| !! میگفتن: اوه اوه اوه!! وررراجو داشتین؟!! /:) بعدشم میگن تو داد نزده بودی ما هیچ کدوم نشنیدیم!! گفتم بعله شما ها تو خواب ناز به سر می بردین وقتی من و گلی گوشهامون به ماشین ٬ چشامون به عنکبوت و زبونمون برای همسایه های سرما خورده دعا می کرد!! بعد هیچی دیگه مراسم بالش زنی بخوبی اجرا شد!! مسیو هی میگرفت می خوابید! با بالش که می زدم تو صورتش٬ مامانم می گفت نزن مریض میشه! بیماری میگیرین!! اونم میگفت: الهی تیپ شیش بگیری!!! منم میگفتم: تو هم درش سهیم می کنم!! خولاصه بیدار شد و یه فس بالش زدیم و خوردیم و خوردیم و خوردیم و تا ترکیدیم دیگه!! بابا مهنسم که میزد زیر آواز!! داشته باش شعرو!!: لب کااااااااارون.... چه گلی کاشتیم!!! کجایی فیروزه قشنگه؟!!!!!! =)) بعدشم میگفت: آه! بیا وسط!! :))  مو شونه کردنش که خودش یه پروسه بود!!!:)) هیچ وقت اینطوری مسافرت نرفته بودیم!! که همه مون تو یه اتاق باشیم!! اولش فکر میکردیم شاید خیلی راحت نتونیم باشیم و معذب باشیم و اینا ولی اصلا اینطوری نبود!! خیلی خوج گذشت!! مسیو هم که رفت دوش بگیره٬ خودشو کشت با موهاش!! خولاصه صبحونه رو همونجا تو فضای باز هتل زدیم و رفتیم به سوی آبشار!!

تو آبشار٬ گلی دست به آب واجب شد!!:دی مسیو هم که شیرین عسل با مربا و چایی شیرین شده بود٬ رفت بود بالای بالای آبشار!! میمون دیدی؟! :دی بذارش رو سرت حلوا حلواش کن!!:دی خولاصه٬ تا خبر دادن مسیو اومد پایین٬ من و مرمر و گلی و مامان بابای مسیو آتیش کردیم رفتیم پی ِ دست به آب!! :دی این خیلی مهم بود!:دی باید حتما تعریف می کردم!!:دی

 بعدش رفتیم ساحل!! به به چه ساحل زیبا و خلوتی بود!! شایدم ما زود رفتیم!! :-؟؟ نییییدونم!! :دی من گیر دادم که بمونیم نریم!! بعد مسیو هم گفت من پایه ام !! به اصرار هم مهنس رو پایه کردیم!! سه تایی رفتیم سراگوشی آب دادیم و کاشف شدیم که از این قایق یه نفره ها اجاره میدن برن ملت حال کنن!! چرا وقتی مسیو زنگ زد به بابام٬ بابام اجازه نداد من برم؟؟؟!!:(( چون شنا بلد نیستم!!!:دی:دی ولی خب یه ذره بلدم!! بعدشم اونا از این لباس غرق نشدنی ها هم میدادن!! حالا قرار شد دفعه دیگه ۲ بار برم!!:دی این قرار رو با خودم گذاشتم هااا.. همین الآن!! داغه داغه!!:دی شماها اولین نفراتی هستین که از این قرارداد خبر دارین!!:دی برین حال کنین!!:دی

 بعد از اونجا رفتیم که برویم دلفین ببینیم!! هممون هم دلفین دیده بودیم!! ولی خب٬ نذر راه داشتیم٬ گفتیم نذرمون قبول درگاه الهی واقع بشه٬ لذاااااااا تا اون یکی شهر تازیدیم!!:دی دویدیم و دویدیم تا به اون شهر ِ رسیدیم!! بعد چرا منصرف شدیم؟؟؟!!! چرا نرفتیم دلفین ببینیم؟!!! چرا گفتیم بیخیااااال حسش نیییی؟؟؟!!! چرا برگشتیم؟!!! چرا همه شکم رو به دلفین ترجیح دادن؟!!:)) و هزاران سوال دیگر که مسئولین واقعاااا خداییش مسئولیتی ندارن در قبالش که پاسخگو باشن٬ پس هیچی دیگه!! ملتفیه!!:دی مزاحم مسئولین نمیشیم!!:دی میذاریم به مسئولیتهاشون برسن!!:دی

ناهار رو خوردیم و راه افتادیم که برگردیم!! دیگه شب بود رسیدیم!! البته وسط راه وایستادیم٬ چیز میز خوردیم٬ گپ زدیم٬ کل کل کردیم٬ با جون مردم با سبقتهای بی مزه مون ٬ بسیار بازی های خطرناک خطرناک کردیم!! و خولاصه اینکه... رسیدیم!!!!!!!!! که البته با رانندگی بابای من٬ نمیرسیدیم هم فرقی نمی کرد!! :دی سکته مون داد!!:دی آخــــــــــی!! بابایـــــی!!:X:X دوسِت دارم!!:X

این بود ماجرای مسافرت ما!!

و اما..... شوهرک!!

شب قبل از مسافرت٬ شوهرک جیگر من٬ عادت به حالگیری داره!!:دی دست خودشم نیستهااا!! تاب دوری منو نداره!!:دی تا یکی دوساعت قبل از حرکت داشتم باهاش حرف میزدم!! دعوا٬ تهدید٬ قهر٬ دلخوری٬ ... !! :-< همیشه همینطوری بوده.. سر همه ی مسافرت هام.. سر همه چی اصن!! ولی خب٬ مسافرت ۲ روزه ی ما خوش گذشت و تمام تلخی شب گذشتش٬ جبران شد!!

دیدین چه زود آپ کردم؟!! دیدین چه همه نوشتم؟!! :) 

فعلا بایتون!!

 

وررراج میگه:

 ۱- ببخشید که فرصت ندارم بیام تو وبلاگها و بخونمشون.. ولی تو کامنتها٬ جوابتون رو دادم!! ممنونم که میاین و میخونین!! :X

۲- :دی نداره!!:دی واسه کلاس ِ کار بود!!:دی مرخصین!!!!!:دی

 

نوشته شده در  ساعت 4:56  توسط وررراج  |