باز من اومدم!! :دی چون می خوام سریتر این آپهایی که عقب افتاده رو بنویسم تا به سن مدرسه رفتن نرسیدن!! نیست من حافظه ام اندازه ی حافظه ی ماهی ۳ ثانیه است٬ لذاااااا هرچی بیشتر وقفه بیافته٬ بازم فرقی نمیکنه!!!:پی :دی چون در هر صورت نصف بیشترشو یادم رفته!! حالا چه وقفه بیافته چه نیافته!!
هفته ی دوم: رباط + گودبای پارتی!!
تا کجاشو گفتم؟؟ آهان تا اینجا که ما از مسافرت اومدیم!! آره دیگه .. همین دیگه!! اومدیم!! آهاااان!!:دی اومدیم و همون نصفه شبی عکسها رو با مرمر دیل کردیم و کلی از سر و ته عکس ها زد و خولاصه یه چیزی تو حوالی ۴۵۰ تا عکس و فیلم از توش دراومد!!! :دی خدا پدر این مخترعان محترم رو بیامرزه!! هرچی نور از خورشید تابیده میشه٬ مستقیم بخوره تو مغز ِ قبر ایناااا!!! الهی هرچی می خواااان خدا یکیشو بده به بازماندگانشون تو این دنیا ٬ صدتا شو بده به خودشون تو اون دنیااااا!!! الهی٬ خیر از جوونیش که دیدن٬ امممم..٬ لذت از پیری و دوران برزخشون ببرند!!! الهی آمین!! الهی٬ شرمنده که تو کارت دخالت می کنم ولی کار این سازندگان دوربینهای دیجتال رو ردیف کن یه حالی بهشون بده برن بهشت که با این اختراعشون خاطرات رو زنده تر از قبل نگه داشتند!! خداییش فککککک کن دوربین دیجیتال نبود!!!!!! من دق می کردم!!! چقدر باید پول یه حلقه فیلم ۲۴ تایی یا ۳۶ تایی میدادم؟!! چقدر باید پول چاپش رو میدادم؟؟!!! چقدر باید حرص می خوردم که تو این عکس پلک زدم یکی دیگه بگیر؟؟؟! چقدر باید صبر می کردم که یه حلقه فیلم تموم شه تا چاپ بشه آخرش ببینم چقدر ضایع افتادم؟؟!! چقدر باید تلاش میکردم قبل از اینکه بقیه عکس ها رو ببینن خودم ببینم و عکس بد ها رو سر به نیست کنم؟!!!:دی چقدر باید جواب اینو اونو میدادم که چرا عکسها کمه؟؟!!!:دی چقدر آخه....؟؟؟!! چــــــقدررر؟؟!! خولاصه اینکه الآن عکس می گیرم فرت و فرت!! پاک می کنم زرت و زرت!!! ادیت می کنم چرت و چرت!!!:دی (چرت و چرت یعنی اینقدر ذاغارت ادیت می کنم که همه رو آندو می کنم!!!:دی) خولاصه که دمشون گرم!!:دی اصن دم تمامی بروبچز الکترونیک و کامپیوتر٬ شوفاژ!! هیتر!! بخاری!! اصن کرسی!!!!:دی
خولاصه هیچی دیگه گذشت و شد 5شنبه ی همون هفته که برگشتیم و خواخری برام لگو خرید!! از اینا که باهاش روباط درست می کنن!! کلی باحاله!! بماند که من خیلی باهاش بازی نکردم!!:دی ولی خب می کنم!! بعد همون شب، گلی اینا و مهنس اینا پایه شدن بیان اینجا!! اول مسیو اومد با تخته زیر بغلش!! توجه داشته باشین که در طی سفر ما رو با تخته بازی هاش خفه کرد!! بعد که چشش افتاد به رباطه بیخیال تخته شد!! گفت بیا بشینیم پاش!! خولاصهههههه شروع کردیم که وسطهاش گلی اینا اومدن و مهنس و اینا.. ولی خب ما سرگرم بازی خودمون بودیم!! واسه خودمون انواع و اقسام اسم ها رو گذاشته بودیم رو این تیکه هاش!! مثل: جالباسی، تلسکوپ، دوتایی، 15 تایی، ... :)) خیلی باحال بود!! ولی آخرش برنامه ریزی خوبی نکردیم لذا خیلی خوب حرکت نکرد ! البته سیم میم هاش دست و پاش بسته بود!!:دی تقصیر اسلام نندازین!!:دی بعد دیگه اون شب گذشت و شنبه شد!!
شنبه شد و مسیو زنگید که من بیام خونتون؟! ما هم داشتیم می رفتیم بیرون براش کادو بخریم چون دوشنبه داشت میرفت! گفتیم بیا!! اون و بابا رو گذاشتیم پای تخته و خودمون پیچیدیم!! سر ناهار اومدیم و غذا رو زدیم و گفتیم بشینیم این رباط رو خراب کنیم یکی دیگه بسازیم!! قبلی رو از رو مدل ساخته بودیم!! گفتیم یه ماشین بسازیم زاده ی فکر خودمون!! :)) =)) خولاصه، ساختیم و ساختیم و سااااااختیم و از رو هم نرفتیم و اعتماد به نفسمون بالا نگه داشتیم و به ساخت و ساز ادامه دادیم تا حاصل دست رنجمون شد گربه!!!!!!!!!!!!!!!!!! =))=)) فکککک کن!!:)) =)) البته مسیو و خواخری معتقد بودن که اصلا هم شبیه گربه نیست!! خیلی هم بود!!
خولاصه!! قرار شد برنامه ریزی شم بکنیم و بعد تستش کنیم!!:)) اولا اینکه تغییر مسیرش منوآل بود!!:)) یعنی مسیو اون سر اتاق، من این سر اتاق!! بهمون که می رسید ، بر عکسش می کردیم از اونور بره!!:))=)) دوما هم اینکه :)) بپر بپر می کرد!!!=)) واااااااااای مرده بودیم از خنده!! :)) حالا قرار شده تمریناتمون ادامه بدیم سال دیگه بریم تیم ملی!!!=))
دیگه حول و هش ساعت 7 بود که مسیو گفت من میریم الآن خونمون، شما ها هم 10 مین دیگه بیاین!!!=)) آخه گودبای پارتی خونه ی اونا بود دیگه!! :)) واسه شام اونجا بودیم!! خولاصه رفتیم و کادوشو دادم بهش، فکر کرده کادوی تولد گلی رو اوردم داده بهش!! :)) گلی هم میگه: وررراج!! هفته ی دیگه تولدمه نه این هفته!! واقعا که!! آخه مامان مهنس هم اشتباهی اون شب کادوی گلی رو اورده بود!!:)) بعد ما فقط می خندیدیم!!:)) دیگه بعد از شام و اینا که شد گفتیم حالا بیا کادوتو باز کن!!:دی گفت نه دیگه میذارم هفته ی دیگه!!:)) گفتیم حالا از کجا معلوم مال تو ٍ؟؟!:دی آخه منم برداشته بودم با کاغذ کادوی صورتی و گل گلی کادو کرده بودم!!!:دی روشو خوند دید ماله مسیو ٍ!! گفت بیا مال تو ٍ بابا!! :)) اونم منو نگاه می کرد می گفت: مال منهههههههههههههههه؟؟!! ذوق کرده بود بچمون براش کادو خریدیم!!:)) گفتم من که دادم دست تو!! تو واسه چی دادی گلی؟!:)) گفت کاغذش صورتی بود خب!!:دی بعد خولاصه باز کرد و با هزااااااااااار اصرار ما و صد هزاااااااااااااار انکار اون بلاخره بلند شد رفت پوشیدش!!:)) خوشبختانه اندازه اش بود!!!:دی
یک شنبه بهش زنگیدم گفتم پاشو بیا اینجا باهم اختراعات بدیم بیرون!! گفت اوکی !! میام حالا!! نگفت کی میاد که!! مامان رفته بود بیرون، خواخری هم که از مرحله پرت!! منم حموم!!:)) اونم اومده بوده، خواخری نکرده بود خونه رو جمع و جور کنه!! هیچی دیگه پیچوندتش!! بعد من که اومدم از حموم گفت که مسیو اومده بود!! گفتم پایینه؟!! گفت نه رفت!!:| رفتم آنلاین پی ام دادم گفت من قهرم نمیام اصن!!:)) گفتم خواخری عاشق شده تو یه عالم دیگه است!! پاشو بیا!! گفت اوکی 5 مین دیگه اونجام!!:)) اینقدر حال می کنم با این اخلاقش!! اینکه به دل نمی گیره!! اومد دیدم همون لباسی که براش خریدیم تنشه!!! کفشهاشم بازه!!:)) گفتم آماده ای بیای تو آااا!! :دی درو که باز کرده بودم بهش گفتم : پپپپپپپپپپپپپخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!:دی گفت نترسیدم!! گفتم یه بار دیگه!! گفت اوکی!! :)) بعد دوباره گفتم پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!:دی =)) گفت آی قلبم!!! وااااااای ترسیدم!!!=)) :)) دیووونه!!! بعد دیگه زدیم تو کار ساخت عقرب و هنوز تموم نشده بود که باید میرفت!!:( من خیلی ناراحت بودم از رفتنش!:( برام مثل یه دوست خوبی بود که باهاش آتیش می سوزوندم!!! بعد موقع خداحافظی، تی شرتی رو که خراب شده بود رو اورده بود نشون مامانم بده رو انداختم به شونش گفتم برو دیگه!!! به مامانم گفت: شما اومدین من می برمتون بیرون باهم می گردیم!! میریم خرید!! ولی وررراج رو نمی بریم!! منم ناراحت بودم جوابشو ندادم...
رفتم آنلاین شوهرک می گفت چیه؟ ناراحتی؟ کسلی؟ چون مسیو داره میره؟! اصلا حوصله شو نداشتم!! تمام این یه ماهی که مسیو اینجا بود، شوهرک اذیتم کرد!! با حسودی هاش!! با "غیرت" ش!!! هرجوری که تونست حال می گرفت... منم خیلی چیزهای رو بهش نگفتم.. و خودشم می دونه و می گه که به خاطر رفتاری که باهات دارم، تو دیگه بهم چیزی رو نمی گی!! آخه جنبه نداره.. من وقتی می گم اون قاطی می کنه دفعه ی بعدش از دماغ آدم در میاره!! قبل از هر خوش گذرونی ای، یه فس حال آدمو می گیره!! ولی خدا شاهده، وقتی اون بهم چیزی رو می گه، اگه ناراحتم میشم، اگه حسودی می کنم، اگه هرکاری که می کنم، کاری نمی کنم که دفعه ی دیگه بهم نگه.. حالا چون میاد میگه فکر می کنه اون کار درسته رو انجام میده!! فک نمی کنه که من با روی باز باهاش برخورد کردم!! بگذریم!!
هفته ی پیش فهمیدم کار دانشگاه مسیو درست نشده و برمیگرده همین جا.. دروغ چرا؟ مطمئن بودم بر میگرده.. می دونستم کارش درست نمیشه!! به خودشم گفته بودم!! ولی می گفت با پول همه چی درست میشه!! همه کاری می شه کرد!! دیدم چقدر تونست!! راستشو بخواین اصلا خوشحال نیستم از برگشتنش!! دوباره با شوهرک باید در بیفتم.. فعلا که بهش نگفتم داره میاد.. اگه از الآن بگم میاد، خوشحال که بشم می گه چون اون میاد خوشحالی!! خوشحال نباشم، میگه خوشحال باش داره میاد!!!!!!!!!!! واسه آرامش خودمه که بهش نمی گم... وگرنه، چیزی برای پنهون کردن و انکار کردن ندارم!!
دو هفته پیش با گلی و مرمر رفتیم فان فٍر!!! من و گلی سوار یه چیزی شدیم که اولین سوارمون هم بود!! خیلی وحشتناک بود!! توجه داشته باشین که من جیغ ممتد میزدم!!:)) بعد یه دختر 9 10 ساله که رو به روم نشسته بود گوشهاش رو گرفته بود از جیغ من!!!!!!!!! :0 فککککککککک کن!!! اصن انگار نه انگار به زمین با سر، عمودیم!!:|:| من و گلی فقط جیغ می زدیم!!
هفته ی پیش هم رفتیم دوباره همون جا به امید آتیش بازی!! هیچی دیگه:دی ضایع شدیم!!:دی
این هفته هم دعوت شدیم مهمونی!!:دی فردا می ریم!! میام می نویسم چه خبر بود!!!
فعلا بایتون!!
