تبليغاتX
وررراجستان!

وررراجستان!
گر بی عشق روی.... حتی بهشت هم که روی... تبعید شده ای!


دوشنبه 25 شهریور1387
سلام!!:دی

این دانشگاه ما که باز شد، سوژه ها فراهم شد تا من بیام اینجا بنویسم!!:دی

۴شنبه: صبح زود بود که سلمان اومد! گفت که میره سوال بپرسه از استادشون.. که نبود برگشت!!:دی:)) هی هی!!:دی بعد نشسته بودیم که هوشنگ (!!!) اومد رد شد.. ما هم وسط حرفامون داشتیم سوت می زدیم!:-" دقیقا همینطوری!! :)) حالا خنده مون هم گرفته بود...!!!:)) بعد از پشتمون رد شد و رفت و اینا بعد دوباره مشغول حرف زدن شدیم که دوباره اومد!! فرض کن ما جلوی کامپیوترها نشستیم داریم به هم نگاه میکنیم حرف میزنیم بعد که این میاد ما ساکت میشیم ولی همچنان داریم به هم نگاه میکنیم!!:)) یعنی بگی یه ذره تابلو بوده باشه!!!:)) آخرش اومد گفت شما ایرانی این؟! من و سلمان اینطوری بودیم: :دی:-" گفتیم بــــــــعله!!:دی گفت منم اشکانم!!!!!!! ما اینطوری بودیم: /:):|:|:| بعد که رفت گفتم سهیل بهمون آمار غلط دادهاا... /:) گفت هوشنگ!! اشکان!!! :)) بعد دیگه اینو دست گرفتیم!!:)) اسمش همون هوشنگ موند!!:دی فکر کنم اسم اون یکی رو هم بذاریم هاشم!!:دی :)) به ترنسفرمر هم میگیم حشمت!!!=))=)) خل و چل شدیم رفت!!:دی درس زیادی همین پیامدها رو داره دیگه!!:دی :)) بعد دوباره دیدیمش و گفت که اینجا داره دکترای مکانیک میگیره!!! ما اینطوری بودیم: :]:] (<= اینا مثلا تعجب اند!!:دی نمی دونم چرا  ُ کار نکرد!!:دی)

بعد سلمان که داشت می رفت سر کلاسش گفت پس بعد از کلاس بیا بریم این ۴ گیگ مموری رو بگیریم!!:)) گفتم هماهنگه!!:)) بریم!!!!!!:)) بعد هیچی هلک هلک پاشدیم رفتیم اونجا.. میگه تو برو بگو!! میگم خب!! بعد میبینم نمیاد خودش!! گفتم من میگم ولی تو لااقل بیا تو باهام!!!:)) ضایع کسی بشه منم !! بیا!! :)) بعد از یارو پرسیدم گفت که امروز دیگه تموم شده و رفت واسه هفته ی دیگه ۴ شنبه!! واسه سال اولی ها هم هست!! باید قبلشم بوک کنی بعدش اینکه ۱۲ تا ۱ داره فقط!!!!!! نههههه یه لحظه فک کن!!! =)) نیست ما سال اولی ایم!! نیست ما اصلااااااا ۱۲ تا ۱ کلاس نداااریمممم...!! لذاااااا ۴شنبه ی دیگه میریم این کلاس رو!! چون هاندرد پرسنت همه چیش برای ما اصلا ساخته شده بود!! گفتم باز تو شماره دانشجویی ات ۰۸  ِ!! میتونی یه کاریش کنی.. من چی؟!:(:دی حالا یادم باشه فردا بهش بگم که قربونم بری آخری اگه ۴شنبه کلاس نداره بره جای این بگیره!! خب حیفه!!:دی مفت باشه کوفت باشه!!:دی اولش می گفت قربونم بری آخری گرفته دیگه.. منم گفتم خب که چی؟ مام میریم میگیریم.. فک می کردم از اینا باشه که نمی خواد!! یا مثلا به کلاسش بر میخوره.. شایدم وقتی دیده من خیلی لااااارج:دی دارم برخورد میکنم، فرداش گفت که حتما بریم بگیریم.. نییییدونم!!:دی خولاصه تو بگی یه ذره ضایع شده باشیم؟!:دی

گفتم خب حالا بیا بریم این بانک گایرو رو بگیریم که شهریه دانشگاه رو بدیم.. گفت آره بریم!! بعد رفتیم تو اون ساختمونش که پَدی رو دیدیم!!:دی بهش سفارش ۴ گیگ مموری داده بودم!!:دی گفت که آره امسال خیلی سفت و سخت کردن!! به دانشجو سال اولی ها فقط میدن و اینا!! سلمان از خنده مرده بود!! گفتم بیااااا آخرین امیدمون از دست دادیم!!:دی بعد بانک گایرو رو که گرفتیم رفتیم که پول بگیریم از ای تی ام... بارونم میامد... بعدشم دیگه رفتیم تا اون یکی ساختمونه که کلاسش بود و یه کم حرف زدیم تا کلاسش شروع شه و اینا.. آهان اینو بگم!!:دی صبحش تو ۳۶۰ داشتم ول میگشتم که اومده بود.. گفتم عضوی؟ گفت آره ... بعد هم دیگه رو اد کردیم!! عکسی که گذاشته بود خیلی ضایع بود!!:-" گفت که حالا من تو رو اد کردم باید برم این عکس رو عوض کنم!! گفتم نه کسی نمی فهمه تویی ولی خب اگه بیاد تو ۳۶۰ ِت می فهمه تویی!!:دی یه عکس از کچلیش گذاشته بود!!:)) زمینه هم که عکس ماشینشون بود!!!:-" تو بگی یه ذره ماشینشون دبش باشه!! تو بگی یه ذره خوشگل باشه!! تو بگی یه ذره راحت باشه!! بعد برداشته بود با فتوشاپ شماره اشو عوض کرده بود.. دوست موستهاش با من شده بودن ۲۰ تا که یکیشون قربونم بری سومی بود دوتا دیگه اشون هم دوستهای صمیمیش.. یکی دوتا دختر هم بیشتر نداشت تو لیستش!! بعد دیگه همین دیگه!!:دی اینا رو نمی گفتم کلی از دنیا عقب میموندین!!:دی باید میگفتم حتما!!:دی برو تو کف آمار!!:دی

پنج شنبه: دیروز زیاد باهم نبودیم چون من کلاس دارم ولی اون پنج شنبه ها و جمعه ها کلاسهاش خیلی کمه!! دیر میاد زود هم میره!! از کلاسم اومدم بیرون رفتم از پله ها بالا دیدم روز میز ِ جلوی پله ها نشسته داره به جزوه هاش نگاه میکنه!! خواستم بگم پـــــــــــــــــــــــــــــــخ! که دید منو!! :| لذا افکار پلید من به هیچ جااااااااا نرسید!!:دی بعد دیگه یه کم حرف زدیم و اینا رفت سر کلاس پرسید تو بالایی؟ میام می بینمت!! گفتم اوکی!!:):) :دی بعد، بعد از کلاسش اومد و من داشتم مثلااااااا درس می خوندم!!:دی هواسم نبود که اومد ولی هواسم به این بود که یه ۵ مینی دیر کرده.. اومد گفت کمتر درس بخون!!!!:دی خودش خیلی درسخونه.. خیلی با پشتکاره.. خداییش به من انرژی درس خوندن داده.. یه طورایی وسوسه شدم از همین هفته ی اول دانشگاه بشینم سر درس و مشق!! خیلی خوشحالم که هست.. سه سال تنها بودم.. خدایا میسی :*!! پرسیدم ازش میخوای واسه فوق ادامه بدی؟ گفت اینجا نه.. گفتم همونجا که بودی؟ گفت عمراااااااا من اونجا بر نمیگردم!! :)) سیستم آلمانی درس میخونده، حسابی شاکی بود!!  :)) گفتم تو می تونی شاگرد اول کلاس شی.. گفت نه بابا!! :دی تیکه اش دوتا چیزه: اِ؟؟؟؟ و : نه بابا!!!:دی :)) وقتی این دوتارو نوشتم قیافه اش اومد جلوی چشم!! آخی...!! خیلی دوست دارم همه ی کمکمو بکنم که حتما شاگرد اول شه.. مامان اینا می گن هفته ی اول اینطوریه.. ولی من می دونم که پشتکار داره.. می تونم ببینم اینو.. می تونم بفهمم.. :) خدا کنه همه موفق باشن.. بیشتر این و قربونم بری سومیه.. شاید هیچ وقت از ته دلم برای کسی آرزویی نکرده باشم.. حتی برای خودم.. ولی برای این دوتا از ته ترین (!!!) قسمت دلم دعا کردم.. برای سومی یه مدت برای رو کم کنی مهنس و مامان مهنس بود.. ولی حالا نه... لیاقت ِ پیشرفت و تاپ بودن رو دارن.. جفتشون... و مطمئن هم هستم که به بهترین میرسن... خیلی دلم میخواد زودتر موقع امتحانها بشه و زودتر جوابهاش بیاد و من شاهد موفقیتشون باشم.. :دی من خیلی گلم نه؟!:دی :دی حس خوبی دارم وقتی براشون دعا می کنم.. دعای خوب می کنم.. !! :)

بگذریم! براش دوباره انتخاب واحد کردیم و  گفت راستی چندتا سوال دارم ازت.. مزاحم درس خوندن تو هم شدم.. گفتم نه !! اصلا!! دوست داشتم که باشه.. گفتم بپرس!! بعد جزوه هامو دراورد و ازم سوال پرسید.. من براش توضیح میدادم و اگه اشتباه می کردم برام توضیح میداد و تصحیحم می کرد.. بعد دیگه رفت خونه و اینا!!:دی

جمعه: هنوز نیامده!!:دی اومد می نویسم چی شد!!:دی

هرشب سر افطار مامان اینا میخوان که براشون از دانشگاه بگم.. بیشتر دوست دارن از سلمان بدونن.. منم راستش اسمش میاد خندم میگیره...:)) اینا هم می ذارن به حساب اینکه:  نیش وررراج باز شد تا اسم این اومد!! خوشم نمیاد... :( خیلی سعی کردم لبخند نزنم.. یا وانمود کنم که اصلا چیز جالبی اتفاق نیافتاده .. ولی نمیشه.. براشون میگم همه چی رو تقریبا... ولی از قضاوتشون متنفرم!!! متنفرهاااا!! به نظرم خیلی مسخره است.. نمیدونم.. دوست ندارم برای پسری نقش خواهر رو بازی کنم.. برای قربونم بری سومی شاید.. چون هم سنمه.. ولی برای سلمان بیشتر نقش یه دوست رو دارم.. یه دوست که شاید روزی باهم صمیمی بشن.. شاید!! اصن به کسی چه؟؟ قضاوت ممنوع!!!!!!

شوهرک هم که پنج شنبه ی هفته ی پیش زنگید گفت میره خونه ی داییش.. حوصله ی منم نداشت!! میرفت که از دستم راحت شه!! خودش گفت!! گفت می رم که سردرد کمتر داشته باشم.. گفتم میتونم زنگ بزنم بهت؟ گفت نه! گفتم اگه دلم تنگ شد؟ گفت نه.. میرم استراحت کنم.. دل تو هم تنگ نمیشه.. فک نمی کنم!! گفتم اوکی... ولی خودش زنگید.. منم زنگید تو این مدت.. ولی بیشتر اون زنگید.. من معشوقم نه عاشق!! منم براش اصلا آف نذاشتم.. بهش پای تل گفتم که سلمان دانشگاهمون میاد.. پرسید سلمان کیه؟ از بس که گوش میده به حرفام!! :| بیشتر هم نخواست بدونه.. میدونستم پنج شنبه بر میگرده.. پیش خودم گفتم براش چهارشنبه آف می ذارم.. ولی اون ۴شنبه برگشت و دید آف نداره شاکی شد.. گفت که میره و معلوم نی کی برمیگرده و فک می کرده بیاد کلی آف داره ازم و اینا!! می بینین؟ معشوق باید ناز کنه که نمی کنه.. عاشق باید نیاز کنه که نمی کنه.. معشوق من باید باشم که نیستم.. عاشق اون باید باشه که نیست... براش قبلا وقتی نبود آف میذاشتم اینقدر زیاد که نصفش اتوماتیک وار دیلیت می شد!! بعد باید قسم و آیه میاوردم که به خدا به پیر به پیغمبر برات کلی آف گذاشتم از همون ثانیه اولی که رفتی!!! البته چون تا بحال بهش دروغ نگفتم حرفمو باور می کنه.. براش میل هم میزدم.. میل هایی که هیچوقت جواب نداشت.. این مال دورانی بود که فک میکردم جفتمون هم عاشقیم هم معشوق!! ولی بعد دیدم نه!! ظاهرا این همه سال، اشتباه می کردم.. تولدم یه تبریک خشک و خالی میگه و انتظار داره تولدش بترکونم.. من میرم اون اصلا برام آف نمیذاره.. دلیلشو ازش بپرسی میگه چون اصن آن نیامدم!! این شد دلیل؟ خب میامدی!! بعد میگه میامدم چکار؟؟ منم میگم میامدی که برای من آف بذاری.. خدا زنها رو در مقام معشوق آفرید... در مقام ناز.. مردان رو هم در مقام عاشق.. در مقام نیاز.. اینقدری که دوستهام برای شروع امسال تحصیلیم برام آرزوی موفقیت کردن، شوهرک نکرد.. هیچی نگفت.. حتی از دانشگاه هم نپرسید.. فقط متلک میندازه که خوش میگذره؟؟؟ آره عزیزم.. از خدا پنهون نیست.. خیلی خوش می گذره.. از اینکه سلمان هست خوشحالم!! خیلی خوش میگذرونیم.. :-< دیروز هم بهش زنگ زدم.. خونه که باباش بر میداشت.. موبایلشو گرفتم تا بلاخره برداشت.. گفت تهران نیست.. کرج بود.. آی دونت کر!! من هیچ عذاب وجدانی ندارم که با نوشتن این حرفها خودمو تبرعه کنم یا هر چی!! :) این جمله خطاب به شوهرکه: بدان و آگاه باش(:دی) که من دیگه اونی نخواهم بود که بودم...!!

خب سلمان اومد!!:دی ولی قبل از اینکه بیاد چندباری رفتم سر زدم ببینم اومده یا نه.. فک کردم شاید نیاد.. آخه یه کلاس بیشتر نداشت.. تا بعد از تموم شدن کلاسش بازم نفهمیده بودم که اومده یا نه.. وقتی نزدیکای تموم شدن کلاسش بود رفتم از طبقه ی سوم کلاسشون که طبقه ی دوم بود نگاه میکردم که یهو در باز شد با استادش اومد بیرون.. داشت باهاش حرف میزد.. منم سری پیچیدم که یه وقت نبینه منو!!! بعد گفتم خودش میاد بالا.. دیدم دیر کرد!! رفتم دیدم یکی از بچه ها که مال سری لانکاس و بقول سلمان ۴۵ رو داره، مخشو کار گرفته!!!:)) منم رفتم سوپر وُمن شدم و نجاتش دادم!!!:) :دی بعد دیگه اومد بالا و یه یه ساعتی حرف زدیم و سوال های الک مگ داشت براش توضیح دادم و اونم حالا نمی دونم گرفت یا نگرفت ولی گفت که گرفت!!:دی بعد جنیفر هم کنارم اومد نشست هی کرم ریخت!! هی می گفت چرا فارسی میحرفین؟ منم میگفتم چون داریم درباره ی تو حرف میزنیم!! بعد الکی لا به لای حرفهام، جنیفر جنیفر می کردم!!:دی سلمان مرده بود از خنده!! جنیفر هم میدونست الکی ِ، وررراج وررراج میکرد!!!:دی  بعد دیگه سلمان گفت من ۲ میرم تو هم که کلاس داری.. دیگه خداحافظی کردیم پیچیدیم!!:دی

شنبه: ۴۸ تا تیم مسابقه ی فوتبال داشتن!!:)) که یه تیم ِ شکست خورده و آش و لاش هم ما داشتیم!!:)) گفتم پاشیم بریم مشوق شیم!!:دی هیچی صبح شال و کلاه کردیم رفتیم اونجا!!:)) بازی شروع شده بود!! ما بودیم با برزیل!! دروازه بان هم مهنس!!:)) کل مسابقه هم ۲۰ مین بود!!:)) بعد چرا ما تو نیمه ی اول یه چیزی حول و هش ۶ تا گل خوردیم؟!:دی:))=)) چرا خیلی شیک با ۸-۰ بازی رو واگذار کردیم؟!:)) چرا آخرش از مهنس می پرسیدیم کدوم گلتو بیشتر دوست داشتی؟!:)) چرا مهنس از رو نمی رفت بازم حاضر شد دروازه بان شه؟!!!!:)) وقتی که رفتیم سلمان بیرون از زمین اون ور تر نشسته بود رو زمین... وقتی منو دید سلام کرد و دستش آورد بالا و لبخند و اینا..!! منم جلوی بقیه روم نمیشد برم کنارش باهاش بحرفم!!:-" مردم آماده اند حرف درارن!! خصوصا هم اینکه خیلی از افرادی که اونجا بودن خبر نداشتن که ما تو دانشگاه هر روز هم دیگه رو طواف می کنیم .. وگرنه التماس دعاها شروع میخواست بشه!!!

بعد تا بازی بعدی نشسته بودیم رو زمین که مامان سلمان گیر داده بود که هوای سلمان رو داشته باش!! منم گفتم نه بابا سلمان کارش درسته و اینا... بعد گفت هروقت میاد چیزی میگه و اینا من سری میگم برو سراغ وررراج!! من: :-" بازی دوم شروع شد با پلیس بود که این بار بابا آقا دروازه بان بود!! ۴ تا گل خورد ولی دوتا گل هم زدیم!! که از قضااااااااا، گل اول رو سلمان زد!! چقدر بالا و پایین پریدیم!!!:دی کلی تشویق مشویق و اینا.. فک کنم روزه هم بود چون خیلی خسته مسته بود.. ولی قربون بری اولی نبود.. گل دوم هم مسعود زد.. ولی خب خیلی حال داد.. یه پسره هم بود صدرا!! که مامانش خفمون کرد از بس تشویقش کرد.. خداییش بازیش چرت بود!! بازی قربونم بری سومی هم خیلی خوب بود!! قشنگ می رفت توپ رو میگرفت!! سلمان هم خیلی پر انرژی و تند میدویید.. قربونم بری اولی هم دفاعش بد نبود!! مهنس هم کلا مالیده بود!!:دی بابام هم دروازه بانیش حرف نداشت!!:دی مسعود خوب حمله میکرد.. صدرا خوب میرفت تو جو تشویق های مامانش!! بابای قربونم بری ها هم خوب هد می زد!!!:)):))

بازی سوم هم باز مهنس رو به دلایل کاملا نا معلومی که هرگز کشف نشد، گذاشتن دروازه!!! فک کن!!! نهههه!! یه بار دیگه فکککک کن!!! :|:| چرا ۶ تا گل خوردیم؟! چرا باختیم، مثل همیشه؟!:)) به قربونم بری سومی میگم بلاخره چندتا خوردین؟! میگه ۵ تا ۶ تا ۷ ۸... !!!=)) خودش هم میخندید!! هرچی این جنبه ی بازی کردن داشت عوضش اون قربونم بری اولی!!!!:|:| رسما داشت همه رو خفه می کرد!!:)) کلی داد و اینا که چرا اینطوری بازی کردین چرا اونطوری بازی نکردین؟! :)) ما هم فقط می خندیدیم!!:)) میگفتیم پس بگین چرا میگین ما ها نیایم تماشا!!:دی :)) ولی سلمان خیلی عادی بود!! اصلا تو بگی یه کلام حرف زده باشه.. رو توپ نشسته بود هیچی هم نمی گفت..

دیگه بازی ها تموم شد و قصد منزل کردیم قربتا علی الله!!:دی مامان اینا پیچیدن منم داشتم دنبالشون می پیچیدم که حمید گفت قبل از اینکه بری از ما عکس میگیری؟! گفتم اوکی!! بعد که داشتم میرفتم دیدم سلمان و پرنیان و قربونم بری سومی دارن باهم میان!! بعد به سلمان اینا گفتم خوب گل خوردین ها!!:دی گفت آره یه ۱۹ تا خوردیم دوتا زدیم!!:)) گفتم خوبه دیگه هر ۱۰ گل یه گل!!:دی بعد دیگه به چرت و پرت گویی تقریبا گذشت و خنده و اینا!! چقدر این قربونم بری اولی مزخرفه!! اه اه اه!! حال بهم زنه!!  اه!!:دی بعد دیگه رسیدیم به سر پارک که دیدیم نوشابه انرژی زا میدن و آب و شوکول و موز!!:دی که حمید به پرنیان میگه بیا آب پرتقال!!!:)) حالا نوشابه انرژی زا!!!:)) پرنیان هم داره زور میزنه باز کنه.. سلمان بهم میگه اون آب پرتقال نیست نوشابه انرژی زا ِ !! منم اشاره می کنم آره؟! به من چه؟! خودش مامان بابا داره!!:):دی من خیلی بچه ها رو دوست دارم :دی معلومه نه؟! فقط واسه یه ربع دوستشون دارم...!!! بعد از اون یه ربع اونان که منو دوست ندارن!!!!!!:دی:دی:دی 

شب هم دوباره مامان سلمان دیدیم و گفت که آره میخوام یه شب افطار بگم بیاین و اینا.. بعد دوباره زد تو خط سلمان!!! که آره هوای سلمان رو داشته باش و سلمان میگه هرروز وررراج رو می بینم و سوال داشته باشم ازش می پرسم و ....... !!! من همه ی اینا رو از حفظ شدم دیگه از بس شنیدم!!:دی بعدشم گفت فقط الآن مشکل قربونم بری اولی که کارش هنووو درست نشده و اینا!! لذا لنگ در هواست:دی:دی کسی رو تو قسمت مهندسی کامپیوتر آشنا نداری؟! گفتم نچ!!:دی خولاصه مالیده ظاهرا!! ولی خب می تونم طوری کمک سلمان کنم که شاگرد اول شه!!! :) الهی آمین!! فقط یه کم خودش رو باور نداره که از نظر من حله!!:دی باور کاذب دقیقا کار باور غیر کاذب رو انجام میده!!:دی لذاااا فقط باید درش باور ایجاد کرد!!:دی که راحته!!:دی

۱شنبه: :)) با اون افتضاحی که سر فوتبال بالا آورده بودیم اصلا انتظار نداشتیم به مرحله ی بعد راه بیابیم!!:دی ولی از اونجایی که  در نا امیدی بسی امید به وفووووووور یافت میشه، به مرحله ی بعد راه یافتیم و بسیار خنده شد!!:))=)) دیگه ببین بقیه تیم ها چقدر ذاغارت بودن!!!=)) که ما رفتیم بالا!!!:))=)) خولاصه رفتیم اونجا و تیم اول با نمی دونم کی بود!!:دی همه بودن جز صدرا که مسافر بود و مهنس که شمشیر بازی داشت و سلمان که تنش از دیروز درد میکرد و خسته بود!! جای اینا یکی دوتا عرب بار زدیم بردیم با خودمون!!:)) زن مسعود، سمیه هم اومده بود!! آقایی که شما باشین، ما یعنی در حد خودکشی تشویق کردیم تا اینکه قربونم بری سومی اولین گل رو زد و گل خوردیم و مسعود گل دوم رو زد و ۲-۱ بردیم!!!:)) دیگه یعنی ما گلو ملو استاد مستاد شده بود!!!!:دی در حد خفگی داد می زدیم!!:)) هوا سرد هم بود دستهامون یخ زده بود و دست می زدیم!! ایقذه درد داشت!!:دی:دی ولی می ارزید!!:دی بعد بازی بعدیش هم ۱-۰ بردیم که اونم مسعود زد!!! ما هم میگفتیم سمیه تو اومدی میخواد جلوی خانومش کم نیاره داره میره گل میزنه ها!!:دی بعد بازی سوم با اسلواکی بود که یه ساعت بعد بود!! در این حین مامان قربونم بری ها زنگ زد به سلمان که پاشو بیا مااااااااادر!!:دی دوتا بازی رو بردیم!!:)) از مامانه اصرار و از بچهه انکار که نه و بدنم درد میکنه و اینا!! خولاصه نیامد!!

بازی سوم بارون میامد اصلا وضعیتی!! سرد هم بود هوااا!!! خولاصه قیافه ها دیدنی بود!! ولی خب ۴ تا گل خوردیم و روزه مون باطل شد!!:دی فک کنم جز برنامه اشون بود که ببازن!! که نرن مرحله ی بعد و اینا!! نیست به فکر رقیب بودن.. دلشون نمیخواست سر خورده بشن!!:دی  گفتن بذار یه حالی بهشون بدیم!!:دی این شد که گل خوردیم و باختیم!!:دی ولی خب تا دلت بخواد تشویق کردیم!!:)) تشویق های چرت و پرت!!:)) ولی خب خیلی حال داد..

رفتم خونه و دیدم شوهرک آنلاین منتظرم بوده این همه وقت!! یادم رفته بود آخه بهش بگم که نیستم خونه!! در اینکه خیلی دوسم داره شکی ندارم.. ولی متاسفانه دوست داشتن به تنهایی کافی نیست.. اون منو اینطوری که هستم دوست نداره.. نمیخواد!! اگه بشم اونیکه اون میخواد اونوقت منو میخواد!! این الآن دوست داشتنه مثلا؟! اصلن میخوام دوسم نداشته باشه!!:( خداییش دیگه.. اگه با خودشم همین رفتار رو داشتم بهش بر میخورد!! اصن با همه تون قهرم!!:(

امسال خیلی سال مهمیه برام!! کلی باید کسب دانش و فیض کنم!!:دی که برم تیم ملی!! نمره ی امسالم برای آینده ام خیلی مهمه!! خدایا کار خودته!!:دی

خب دیگه من برم!!:دی

بایتون!!

 

نوشته شده در  ساعت 16:56  توسط وررراج  | 


                                                                            


چهارشنبه 20 شهریور1387
سلام!!:دی

من الآن دانشگاهم!! بعد عین ضایعها رفته بودم سر کلاس!! بعد به در زده بودن که کلاس تشکیل نمیشه!! بعد عین این ضایعتر ها نخوندمش!! بعد همچنان با اعتماد به نفس کامل و کمی تا قسمتی کاذب، به نشستن تو کلاس ادامه دادم!! گفتم بلاخره هرجا باشن پیداشون میشه دیگه!!!!:دی  که دیدم ای بابا!!:دی مالیده کلاس!! حالا اومدم دارم آپ میکنم!!:دی

تو پست عید بود که نوشته بودم قربونم بری دومیه هی نگاهم میکنه و چه میدونم، اشتب نمی کنم و ایناااا؟!! بلاخره یه چیزی نشون داد!!! دو هفته پیش فستیوال بود!! بعد این هماهنگ کننده ی میز بود و چه میدونم از این قرتی بازی هااا!! بعد به مامانش گفته بود یه دختر ایرانی هم بیاد دیگه تریپمون تکمیله!! اگه میشه بگین وررراج خاااانووووم بیان!! :دی منو میگه ها!!:دی بعد مامان اونم زنگ زده به مامان من گفته که آره سلمان گفته که وررراج بیاد وایسته سر میز!! مامانم هم به من اومده میگه: سلمان گفته تو بری سر میز!! منم گفتم خب که چی؟! حالا از اون روز مامانم از این تریپ ها برداشته که آرههههههه سلمان گفته تو بری!! منم که اعصاب پعصاب تعطیل!! گفتم عاشق چشم و ابروم شده!! یه طوریه رفتار مامانم که نمیشه باهاش درد دل کرد!!! یا مثلا چیزی رو گفت... اگه بگی یه طوره اگه نگی هزاااااار و یه طور!! لذا تصمیم گرفتم لااقل این یه مورد رو بهشون بگم... چون آشنا پاشنان.. مامان و باباهامون همدیگه رو می بینن.. طوری نیست که بشه نگفت.. آخه چیزی هم نیست که آدم نخواد بگه ولی همون که آدم میگه به غلط کردن میافته آدم... (بشمارین تعداد آدم ها رو!! انگشت شماره!!:دی)

خولاصه!! بابام گفت نمیشه بره!! سلمان خیلی غلط کرده!!:دی برو تو کف غیرت!!:دی منم نبودم وقتی مامان بهش گفته بود.. مامانم هم اومده بود بهم میگفت که آره بابات گفته نمیشه بری!! مطمئنا مامانم رای بابامو زده.. چون بلده چجوری بگه که بابام اصلا بدون گوش دادن به حرفش بگه نه نمیشه بره!!  منم گفتم به من که نگفته!!:دی خولاصه شنبه که شد با گلی قرار گذاشتم که بریم فستیوال!!:دی :)) اونم همون نزدیکی کار می کرد گفت اوکی من یه ساعت ناهار رو باهات میام بریم برگردیم! گفتم ای ول!!:دی بعد ۳ قرار گذاشتم و رفتیم باهم یه یه ساعتی گشتیم و گلی برگشت سر و کار و قرار شد ۶ بیاد دنبالم باهم بریم خونه!! منم از این دو ساعت، یه نیم ساعتشو رفتم چرخیدم بعد رفتم کنار میز سلمان اینا.. بلاخره میز خودمون بود دیگه.. نمیشد نرم که!! بعد گفت که وررراج خانوم (!!!!!) اگه حس حرف زدن و اینا داری می خوای بیای این میز کناریه رو بچرخونی؟! منم گفتم ممممم! اوکی!! حالا اونا از صبح اومده بودن!! دوتا قربونم بری اولیه و سومیه رفته بودن.. من بودم و سلمان و حمید!! حمید که مخ هرچی آدم بود خورد!!:)) وااااای مرده بودم از خنده!!! یک دری وری هایی به مردم می گفت!!!:)) مثلا داشت تبلیغ مینا کاری می کرد!! می گفت: این که می بینی ۶ ۷ تا لایه خورده!!:)) اول لایه ی فلان دوم لایه ی فلان... من و سلمان اینطوری بودیم: :|:| =)) خیلی خنده دار بود!! بعد می خواست تخفیف بده میگفت که ما قیمت اولیه در نظر میگیریم + یه قیمتی برای خیریه + یه قیمتی هم برای خودمون!! اینا تو لیست هست که باید ببینم چجوریه و تا چه قدر میتونم تخفیف بدم!!! بعد به سلمان میگه اون لیست رو بده!! سلمان میگه وررراج اون لیست رو بده!! من اینطوریم: :| لیست دیگه چه صیغه ایه؟! گفتم خب!! الآن!!:دی فهمیدم اصلا لیستی در کار نیست!!:دی واسه همین از تو کارتن مارتن ها یه بروشور مانند درآوردم دادم دستش و اونم پشتشو کرد به مشتری و شروع کرد مثلا نگاه کردن قیمت هاا!! :)) من مرده بودم از خنده!!! :)) بعد از سلمان می پرسه حالا اینو چند خریدیم؟! چقدر بدیم؟! بعد به طرف یه قیمت چرت می گه، میگه دیگه این سقفشه!!:)) بعد سر این رومیزی های قلمکاری شده، یه رومیزی قلمکاری شده که مال دوستش بوده و از ۱۰ سال پیش ۱۰۰۰۰۰۰ بار شستتش، اورده بود نشون می داد میگفت: این که می بینین مال دوستمه!! ۱۰ سال دارتش!! یه عالمه شستتش!! همانطور که مشاهده می کنید دریغ از یه ذره رنگ که این پس داده باشه به اون یکی!!! من به سلمان گفتم: این روشه داره نشون می ده یا پشتشه؟!!:)) میگه روشه ولی فک میکنم نشون نده راحتتر میخرن!! حالا میخوان بخرن اینو که مثال میزنه طرف منصرف میشه میره!!:)) واااااای انتهای خنده بود!!:)) بعد من تو خط فروش زعفران و پسته بودم!!:دی یه کتاب باز کرده بودم که عکس گل زعفرون داشت! واسه هرکی میامد توضیح میدادم که این از کجا به کجا رسیده و اینا!!! باز خوبه زعفرون رو خریدن!! پسته که یه دونه هم نخریدن!!:)) گفتم واسه نمونه یکیشو باز کنم که بخورن ببینن چی به چیه!!:)) حمید و سلمان فقط می خندیدن!! میگفتن یه جعبه پسته داد به مردم خوردن دریغ از یه دونه که بخرن!!:)) البته بیشترشو حمید می خورد!! میگم ورشکست شدیم رفت!! اینو بفرست بره!! یا مثلا خانومی با ۶ تا بچه میامد، بعد حمید میرفت رو مخشون!! بعد بچه هاشون، انگار مثلا دارن تی وی میبینن!! به مامانشون و حمید که حرف می زدند نگاه می کردن و پسته ها رو می رفتن بالا!! تو برو که رفتی!! :)) اصلا سوژه واسه خنده فراهم بود در حد تیم ملی!!:دی خیلی خندیدم!!:)) بعد دیگه باید میرفتم که سلمان گفت فردا هم میای؟! گفتم نمی دونم تا فردا حالا!! بعد فرداش شد که نرفتم و بابام دیگه ۵ اینطورها برداشت بردتمون.. بعد دیگه مامان سلمان رو دیدیم و گفت که آره پسرها میگن وررراج نبود فروش نداشتیم و اینا!! :دی منم اینطوری بودم: :دی:دی :)) بعد دیگه نرفتم سمت میز اونا چون خیلی شلوغ شده بود.. دیگه موقع جمع کردنش بود که بابام زنگ زد بیاین اینجا که بریم.. بعد سلمان موقع خداحافظی گفت که وررراج خانوم (!!!!) پس من بهتون زنگ می زنم به کمکتون واسه کرس های دانشگاه و اینا نیاز دارم!! گفتم حتما!! آخه دانشگاه ما میاد!! بعد یعنی اینکه همون رشته ای که می خونم یه سال پایین تر از من قبولش کردن!! خیلی نگران درس مرسشه و اینا!!

خووووولاصه گذشت یه دو روزی و مامانم به مامانش زنگید که حرف بزنه مامانش گفت که اگه میشه فردا شب بیاین اینجا که سلمان و وررراج این درسها رو باهم یه نگاهی بندازن و اینا... بعد مامان گوشی رو داد به من و مامانش گفت که آره سلمان می گه کاش وررراج تو کلاس من بود باهم میخوندیم !!! من اینطوری بودم: :|:|:| /:) بعد دیگه فردا شبش شد و رفتیم نشستیم مخ زدیم!! دیگه همه ی درسهای این ترم و ترم دیگه رو چک کردیم!!! بعد رفتیم امتحانهای سال های قبل رو باهم مرور کردیم!!:دی توجه داشته باشین که همه ی اینا یه ساعت بیشتر طول نکشید!! ولی کلی خنده بود!!:)) می گفت تو واردی بشین پای پی سی! گفتم اوکی!! بعد باید یه چیزی رو تایپ میکردم، مگه میتونستم تایپ کنم؟!!:دی هی غلط غلوط تایپ میکردم!! گفتم با این کیبورد لگنتون!! می خندید میگفت: بگو بلد نیستم تایپ کنم!!! :)) من اینطوری بودم: /:) جووووون؟! بعد می گفتم آره بابا کاری نداره و هر وقت بلد نبودی برو آویزون استاد شو و من شب امتحان سه پیچ شده بودم بهشو اینا... بعد برگشته میگه تو هم واسه خودت پررویی هااا!! /:) من میگم این پسرها جنبه منبه ندارن شما بگو نه!!! خب ندارن دیگه!! به روتون می خندیم انگار چایی خوردیم!! سری پسرخاله ، دختر عمو میشین!!! بی جنبه ها!!:دی:دی بعد دیگه رقتیم خونه!!! <= این جمله ی آخر گفتم که یه وقت فکر نکنین لنگر به خوردمون، کنگر انداختیم!!!

گذشت و گذشت و گذشتتتتت تا اینکه یه شنبه رفتیم با مامان فروشگاه!! بعد داشتیم از این سطح شیبدار برقی ها (!!!!!!) می رفتیم بالا، یعنی اون می برد مارو بالا:دی ، که دیدم رو سطح شیبدار برقی پایینیه سلمانه!!!:)) گفتم اااا!! سلماااان!!!!:)) بعد سلام علیک کردیم در همون حال که داشتیم می رفتیم بالا!! بعد که ما رسیدیم به مامان گفتم چکار کنیم؟! وایستیم یا بریم؟! بعد برگشتیم دیدیم داره از ملت سبقت میگیره میاد نزدیکمون!! بعد دیگه گفت که فردا ساعت ۱۰ کلاس داره تو ساینس بیولدینگ!! گفتم مطمئنی؟! گفت آره!!

 بعد دوشنبه که دیروز باشه شد! ساعت ۱۰ دیدم تو اینج بلاک داره دنبال کلاسش میگرده!!:)) از طبقه سوم صداش کردم داشت دنبالم میگشت!! :)) بعد گفت این کلاس من کجاس؟!!! ۶ ساعت رفتم اون ساختمون می بینم اونجا نیست!! من حالا خنده ام گرفته بود!! هی هی!!:دی بعد دیگه بین دوتا کلاسها همش می دیدیمش!! بهش جزوهامو دادم... گفت جزوه های الکمگ هم میاری؟! گفتم خب!!!!!!!! حالا واسه من خرخون شده!!! بعد اینها نمیدونستن که من یه ماه تابستون رفتم سر کار!! بعد استادم یهو بین من و این پریده میگه: چطور بود؟ میگم همه چی خوبه عالی و اینا شما چطورین؟! میگه نه کارتو میگم!! من اینطوری بودم: :-" خوب بود مرسی واسه یه ماه بود خیلی محیطش خوب بود و اینااااااا....!!! اینم راستی سلمانه!! بعد استادم منتظر بقیه اش بود... خب سلمانه که باشه!! کی ِ تو ِ؟! بعد در ادامه افزودم که امسال اومده و اینا... بعد دیگه دست دادن و ازش پرسید که از کجا اومده و اینا بعد گفت که من ۱۲ ساعت دیگه میرم اسپانیا!! بعد که رفت به سلمان گفتم اینو می بینی؟! با این تیپ خوشگلش؟!این هِد برقهاست!! بعد من خیال می کردم این نگرفته قضیه رو دیگه؟ برگشت گفت ۱۲ ساعت دیگه هم که میره اسپانیا!! من اینطوری بودم: :|:|:|:| ولی کارمو به روم نیاورد!!:-" 

یه ده مین دیگه کلاسش تموم میشه میاد.. :دی من ترجیح میدم موضوع دوستانه پیش بره با اینکه اون میشه گفت خانواده اشو در جریان همه چی گذاشته..!!! دوست ندارم موضوع جدی باشه.. دوست دارم همونطور که با مسیو و مهنس و اینا بودیم با این باشیم.. کاملا خودمونی و دوستانه... با اینکه سلمان اینطوری هم که پیش بره بازم به مامانش چیزهاااا خواهد گفت...!! این یه حس دخترانه است که اشتباه نمیکنه!! ولی فک میکنم خیلی مطمئن نیست.. زمان همه چی رو نشون میده..

بگذریم!!! بعد دیروز که اومدم خونه بابا زنگ زد که بابای سلمان اومده و گفته که شب ساعت ۹:۳۰ اینطورها بریم خونشون شب نشینی همه میان!! گفتم اوکی!! توجه داشته باشین: فروشگاه سلمان!! دانشگاه سلمان!! مهمونی ِ خونوادگی سلمان!!!!!!!! :)) اینجا سلمان!! اونجا سلمان!! همه جا سلمان!!!:)) من چه گناهی کردم که هر روز چند سری باید ببینمش؟!:دی البته از تنهایی یه جورایی دراومدم.. اونم که کسی رو نمشناسه.. لذا یه تیر چندتا نشون!!!:دی بعد رفتیم خونشون و قربونم بری سومی اومد و بعدش سلمان اومد.. قربونم بری اولی هم که اصلا نیامممممممممد!!!! بس که این بشر به درد نخوره!! اه اه اه!! فک میکنه خیلی خفنه!!! این آهنگه هست... که میگه ما ها همه چااااااالیم...!! خیلی دری وریه؟! اون رو در نظر بگیر... یه قسمت ویدئوش هست که اونی که میخونه سبز پوشیده با یه کم ته ریش و اینا، اون کــــــــــپـــــــــــی این قربونم بری اولیه است!!!!!!! :|:|:| سلمانم که اومده بود حرف نمی زد به نظر خیلی خسته می رسید.. باز مامان و بابام باهاش حرف می زدن.. طرفهای آخرش بود که پیچید ولی موقع خداحافظی اومد.. گفتم جزوه رو فردا بهت می دم... بعد گفت من نگران این لب ِ سیگنال هستم و اینا...گفتم کی داری؟! گفت هفته دیگه!!!!!!!! از الآن آخه؟!! نگرانی تا کی؟! تا چه حد؟!:دی ولی یه چیز ِ عجیب در مورد این دوتا قربونم بری آخریا بود اونم اینکه تا بعد از خداحافظی به اتفاق مامان و باباشون دم در وایستادن!! :)) آخه از این دوتا این حرکات بعیده!!:دی

سه شنبه: خیلی امروز دیدمش!! از کلاسم که اومدم بیرون دیدم بیرون منتظرمه.. ولی دورتر وایستاده بود.. سهیل هم اومده بود امروز دانشگاه ثبت نام کنه!! بعد رفت تو اون اتاقه که من مطمئن بودم دوتا پسرهاشون ایرانین!! بعد دیگه گذشت و بین دوتا کلاس سلمان رو دیدم دوباره!! گفتم آره این درسی که الآن داری با یه استاد خیلی باحاله و اینا.. آهان اینو می بینی داره رد میشه؟ این قرار بود درس بده ولی اون یکی میده! این خیلی به درد نخوره و اینا.. بعد اونم گفت آره از سر و وضعش معلومه!!:)) یه کت سورمه ای پوشیده بود با یه شلوار قهوه ای!!:دی خودشم که تلو تلو میخورد!!!:|:| بعد گفت فککککک کن استاد ما باشه این ترم!!! :)) گفتم فکککککککک کن!!!:)) بعد استاد رفت سمت کلاس اینااااا؟!!!!! سلمان می گفت: به پیچ راست ! به پیچ راست!!! :)) رفت تو کلاسشون؟!!! =))=)) گفتم به به!! برو حال کن!!!:))=)) بعد همینجوری ما چشمانو به در دوخته بودیم که بیاد بیرون!!! در باز شد گفتم اشتباه رفته بود!!:)) بعد یه پسره اومد بیرون!!!!!!!!!! :)) گفت نه درست رفته استادمونه!!!! :)) بهش میگم این ۴ گیگ مموری رو گرفتی؟ میگه نه قربونم بری آخریه گرفته! میگم آره امسال ۴ گیگ میدن، پارسال ۱ گیگ، بعد پیارسال ۵۱۲ مگ..... میگه تو الآن یه ۱۰ گیگی داری دیگه؟! /:)=))

بعد نشستم موقع ناهار براش انتخاب درس کردم که چی بخونه !! درسش ۶ تا ۸ شد؟!!:دی :-" به من چه خب؟!:دی بره بخونه!!:دی سهیل سر و کله اش پیدا شد، سلمان گفت: سهیل اومد! بعد خواست کنار من بشینه سمت چپم که سلمان بود سمت راستمم کامپیوترش کار نمیکرد.. بعد نشست اون ور سلمان!! بعد اونم کار نکرد مجبور شد بره اونورتر بشینه! :دی گفتم سلمان اون پسره رو می بینی اون اتاق؟؟! گفت: آره آره ایرانیه؟!! :)) من گفتم یه دقیقه صبر کن شاید من می خواستم همین سوال رو ازت بپرسم!! می گم فکککک کنم بذار از سهیل بپرسم... گفت چرا سهیل؟ گفتم صبح پیشش بوده!!!:دی گفتم سهیل این ایرانیه؟! گفت دوتاشون ایرانی اند.. هوشنگ!! از بندر انزلی!! من و سلمان اینطوری بودیم!: :-":دی بعد سلمان گفت خیلی قیافه اش آشناس!! تو فستیوال دیدیمش نه؟ گفتم نمیدونم... گفت بندر انزلی نه بندر عباس!! گفتم نه بابا اون یه قیافه دیگه بود... !!:دی خولاصه هنوز نسبتشو با خودمون پیدا نکردیم:دی پیدا که کردیم حتما در جریان میذاریم همه رو!!:دی شماها هم اول از همه!!:دی

 صبح خیلی بارون بدی میامد.. بعد عصر که آفتاب شده برگشته میگه: آفتاب شد!! اِ ابری شد!! /:)/:) اجازه هست یه دونه بزنم تو دهنش؟!!:دی:دی دست ِبزن تا چه حد؟؟! یه جورایی محیط دانشگاه فان شده از وقتی این اومده!! ولی نمیدونم تا ۱۲ هفته همینطوری فان میمونه یا نه!! ساعت ۴ از این تریپ مقدمه پقدمه ها داشت که شنیده بود با کلاس ما باهمه!! گفت اگه باشه خوب میشه بمون با هم بریم!! ولی خب نبود...:( فقط اونا بودن!! حیف!!:( دوست دارم تو یکی کلاسی باهم باشیم..

اینارو پست کنم تا چهارشنبه و پنج شنبه رو هم بنویسم!!:دی

فعلا بایتون!!

 

 

نوشته شده در  ساعت 12:57  توسط وررراج  | 


                                                                            


شنبه 16 شهریور1387
سلاااااااام!!:دی

من اومدم ماست مالی کنم رسما برم پی کارم!!:دی چرا ماست مالی؟! چون می خوام تند تند آپ کنم اینا تموم شه بعد اتفاقات جدید رو بنویسم بعد دانشگاه که باز شد از دانشگاه بنویسم و ایناااااااا!! لذا می خوام سریعتر این عقب مونده ها رو فی سبیل الله به نتیجه برسونم!!!

همگی خوبین دیگه؟! حالا ما فرض رو بر این میذاریم که هستین!!:دی وقت ندارم!! می فهمی؟! نههه!:دی می فهمی؟؟؟!!:دی

هفته ی سوم: تولد گلی!!
هیچی دیگه!:دی رفتیم تولد و بزن و برقص و اینا!!! :دی همین!!:دی دیگه من در حد خودکشی بودم!! یادش بخیر! خوب بود!!! :×

هفته ی چهارم: روز مامان و رفتن مهنس!
:دی:دی رفتیم خونه ی "قربونم بری"هاااا و بسیار عکس گرفتم که الآن لپتاپ نازنینم بعد از کما همه چی رو از خاطرش رونده!!!:( اینکه میگن: بمیری همه چیتو میذاری و میری کشکه !! کشک!!!! الآن لپتاپم مرد!! ولی کو؟؟ دار و ندارمو با خودش برد!!!:(( بگذریم... دیگه یه کم چرت و پرت شنیدیم و اینا.. بعد شب شد باباها جُین (:دی) شدن بهمون!! بعد کادو دادن بهمون!!:دی بعد کادوی منم یه کیف خوجله راکسیه!!!:دی 4 کریم!!!
هیچی دیگه مهنس اینا هم رفتن ایران واسه یه دوماه و الآن البته برگشتن!!:دی حساب کن خودت دیگه ببین این نوشته ها مال چه قرنیه!!:دی :دی

هفته ی بعدی!!

هفته ی پنجم و ششم!!: عمو و عموزاده ها!!
جمعه ی هفته ی پنجم مسابقات قایقرانی ملوان انزلی، عمو و عموزاده ها را به همراه داشت!! اومدن و دیدمشون و چقدر ناز بود دخی عمو و قربون صدقه رفته کردیم و از من 2 سال کوچیکتره  و خیلی جیگی و اینا... یه 14 سالی طبق محاسبات پسی عمو جون که چند ماه از من بزرگتره، هم دیگه رو ندیده بودیم!! با مامان بزرگ و بابابزرگشون اومده بودن!! خیلی حال داد!! خیلی حرف زدم!! فارسی هم  که بلد نیستن... همش اینگلیش + سام تایمز فینگلیش!! خولاصه، خوج گذشت و یه چند ساعت بودن و سوغاتی ام پی تیری پلیر سونی خوردیم و خوش مزه بود و اینا... بعد رفتن هفته ی بعدش دوباره اومدن!!:دی مایه داریه دیگه!!:دی
جمعه ی هفته ی ششم اومدن تا دوشنبه!! جمعه عصری اومدند و بعد رفتیم رستوران ایرونی و یه آشغالی ریختیم تو معده امونو رفتیم یه دوری زدیم و عمو اومد خونمون ما بقی رفتن هتل!! بعد شنبه رفتیم مسافرت به یکی از شهرها!! به عموزاده ها فارسی یاد می دادم.. میگم سبز! پسر عموم می گه: مثل گورمه سبزی؟! میگم آره.. بعد می پرسم پرچم ایران چه رنگیه؟ میگه: گورمه، سفید، گرمز!!!!!!!!!:| توجه داشتین؟!=)) به گربه میگه پیشی!! به پرنده، جوجو!!! چیزهایی که از بچگی یاد گرفته!! یه توپ دارم قلقلیه و اینا!!! بسم الله الرحمن الرحیم بلده بگه، یا علی بلده بگه، دیگه خیلی بچمونو نخواستیم مذهبی بار بیاد همین قدر یادشون دادن!!:دی بعد دیگه خیلی آرومن.. باز پسرعمو جان یه دو کلام حرف میزد.. دخی عمو اصن!!! بعد دیگه یه کتاب از عمر خیام داشت به انگلیش که نشون داد و برام یه سی دی از آهنگهاشو زد که سر درد میگیره آدم... بچه های این دوره زمونه، سرسام آورن!! الآن چون روزه ام حال ندارم زیاد بنویسم!! :دی الآن دلیلش خیلی تابلو بود؟!:دی بعد دیگه گذشت و شد یکشنبه و خواخری رفت باهاشون و من موندم خونه!! خسته بودم!! ولی واسه شام اومدن دنبالم و رفتیم یه رستوران خیلی قدیمی.. ظاهرا خوششون اومد ازش.. خیلی خوب بود و اینا..!!!:دی بعد شب اومدن خونمون و یه سری فیلم گرفتیم و خنده کردیم و خوج گذشت و اینا تا اینکه خواستن برن گفتن فردا نیاین فرودگاه و ما گوش ندادیم و رفتیم!!
دوشنبه صبح علی الطلوع رفتیم فرودگاه و گمشون کردم و پیداشون کردم و سر خداحافظی پسر عمو جان سفت مرا در برگرفت گفت به امید دیدار!! ولی نه تا 14 سال دیگه!! دخی عمو هم همین طور!! و تا لحظه ی رفتن فقط بای بای و علامت یو راک نثار روح هم می کردیم... وقتی رفتن، دلم براشون تنگید !!:(

هفته ی هفت و هشت و نه: شکستن دست!! و روز بابا

رفتم دوچرخه سواری و زدم به جاده و ماشین از کنارم رد شد و من تعادلم رو از دست دادم و خوردم به جدول و پخش زمین گشتم و نای بلند شدن نداشتیم و ماشین ها لهم نکردن و پلیس اومد و آمبولانس خبر کرد و منو خاله وارسی کردن و به نتیجه رسیدن ضربه مغزی نشدم و سوار برانکارد (؟!) کردنمو  بسیار سفت و سخت مرا میخ کردن بهش و سوار آمبولانسم کردن و پسر خیلی حال داد بهم و در گوشم میگفت خوب میشی و من فقط لبخند میزدم که مرسی و در عالم هپروت سیر می کردم و جای تک تک شما دوستان رو لاله گذاشتم و به بیمارستان رسیدیم و بسیار لذت بردیم و از تنهایی نهایت استفاده رو کردیم که گفته کنیم بسیار شجاع می باشیم و 4 ساعت بعد به مادر خانومی و خواهر خانومی اطلاع داده کردیم و ذکر کردیم که به بابا آقا چیزی گفته نکنن و گوش فرا دادن و بسیار بر ابهت خویش بالیدیم و عکس یادگاری از مچ دست و آرنج خود گرفته کردیم و بسته بندی شدیم و 4 تا قرص خوشگل ریخته شد در حلقمون و فرستادنمون خونه!!
در خانه بابا آقا باور نمیکرد قضیه را! بسیار متعجبانه دلیل خبر ندادن را جویا شدن و پرسیدن: حال، دوچرخه در چه حالیست؟!!!!!!!!!!!! به من بر نخورد و روحیه ی خودمو حفظ کردم و اثرات 4 تا قرص خورده شده را در خود هویدا دیدم چرا که دل دردی عجیب مرا فرا گرفت و گلاب به سر و روتون، یبوست حال و احوالمان را گرفته بود و ما تا سه روز این بود وضعمون!!
جمعه رفتیم دکی و دستیار دکی بسیار بر دل نشست و شوهرک که زیرش بود، وشگونی گرفت و وی جیغ زد و بلند شد و دکی اومد جاش نشست!! شوهرک احترام بزرگتر رو نگه داشت و اینا!:دی خولاصه گفت این سوسول بازی ها چیست؟ من سکوت اختیار کردم و گفت کمتر خودت رو لوس کن و دستم را گشود و من با سر افکندگی رفتم خانه!! برای 2 هفته بعد هم وقت ویزیت داد!! گفت ترک اندکیست!! لذا ما با آب و تاب برای سایرین از ترک تعریف کردیم که گویا دست خود را از دست داده ایم و بسیار همگی کف کردند!!...
گلی و مرمر اومدن عیادت و گل آوردن و اینا!! پس فرداش، مامان بابای "قربونم بری"ها اومدند و بسیار از ازدواج صحبت گشته شد و از حال من کسی جویااا...؟ نشد!! شوکول و پسته هم آوردن که من غارت کردم!! و رفتند!!
در روز پدر، سایرین را در جریان امور قرار داده کردم و بسیار همه مات و مبهوت در استعداد من غوطه ور بودند و من لبخند میزدم و اینا... "قربونم بری" دومیه اومد و سلام کرد.. "قربونم بری" سومیه اومد که اونم سلام کرد که بعدا کاشف به عمل اومد که مادر خانومیشان گوشزد کرده بودند چرا که مادر خانومی بنده با "قربونم بری" اولیه چشم تو چشم شده بودند و سلام رد و بدل نشده بوده و مامان خانومی پا پیش گذاشته کردند و اینا... لذااااا این سومیه سلام کرد .. اولیه که اومد اصلا ما نفهمید کی اومد!!!:)) بس که از خود راضیه!!! عنتر!! می خواستم عکس بگیرم، خودش رو پشت بقیه قائم کرده بود!! گفتم که تو عکس نیستی، اومد جلو ولی بازم موقع عکس پیچید!! به جهنم!! :دی.. بگذریم...
هفته ی نهمم که شد، رفتم باز دکی!! دستیار دکی که خوب مرا یادش بود!! خود دکی هم که اومد سفت مرا در آغوش کشید؟! گفت تو خوشگلی!!! :|:| بسیار جالب شد چون من گفتم من خوبم مرسی!!:دی چرا همچین جواب چرتی را دادم؟! چون فکر کردم میگه چطوری خوشگله؟!:دی :دی :-" به روی خودت نیار!!:دی گفت که دستت خوب شده و نیازی نیست دیگه بیای!! ولی اگه فکر کردی بازم درد میکنه بیا!! دیگه همین دیگه:دی

هفته ی آخر!!!!!: مبعث و کار!!!

مبعث رو که یادم نمیاد اگه راستشو بخوای!:دیآهان یادم اومد!! رفتیم مهمونی همین!!:دی چیز خاصی نداشت!!:دی
کارم اولش درست نشد و بازم درست نشد و بازم همینطور:دی تا اینکه درست شد!!:دی :)) بعد یه ماه رفتم سر کار و دیروز روز آخرم بود و خیلی کارمو دوست داشتم و همکارمو نیز و با سه تا ایتالیایی، یه اسپانیایی، سه تا ایرلندی، یه برزیلی و یه چکی هم دوست گشتم!!!:دی بسیار خوب بودن!!!

واااااااااااااای گشنمه!!:(( دلم درد گرفت... برم یه ساعت بخوابم تا افطار شه... :(

پس فعلا بایتون!!

بعدا میام یه چیزی رو تعریف میکنم...درباره ی قربونم بری دومی!!! :|:-"




نوشته شده در  ساعت 22:36  توسط وررراج  |