این دانشگاه ما که باز شد، سوژه ها فراهم شد تا من بیام اینجا بنویسم!!:دی
۴شنبه: صبح زود بود که سلمان اومد! گفت که میره سوال بپرسه از استادشون.. که نبود برگشت!!:دی:)) هی هی!!:دی بعد نشسته بودیم که هوشنگ (!!!) اومد رد شد.. ما هم وسط حرفامون داشتیم سوت می زدیم!:-" دقیقا همینطوری!! :)) حالا خنده مون هم گرفته بود...!!!:)) بعد از پشتمون رد شد و رفت و اینا بعد دوباره مشغول حرف زدن شدیم که دوباره اومد!! فرض کن ما جلوی کامپیوترها نشستیم داریم به هم نگاه میکنیم حرف میزنیم بعد که این میاد ما ساکت میشیم ولی همچنان داریم به هم نگاه میکنیم!!:)) یعنی بگی یه ذره تابلو بوده باشه!!!:)) آخرش اومد گفت شما ایرانی این؟! من و سلمان اینطوری بودیم: :دی:-" گفتیم بــــــــعله!!:دی گفت منم اشکانم!!!!!!! ما اینطوری بودیم: /:):|:|:| بعد که رفت گفتم سهیل بهمون آمار غلط دادهاا... /:) گفت هوشنگ!! اشکان!!! :)) بعد دیگه اینو دست گرفتیم!!:)) اسمش همون هوشنگ موند!!:دی فکر کنم اسم اون یکی رو هم بذاریم هاشم!!:دی :)) به ترنسفرمر هم میگیم حشمت!!!=))=)) خل و چل شدیم رفت!!:دی درس زیادی همین پیامدها رو داره دیگه!!:دی :)) بعد دوباره دیدیمش و گفت که اینجا داره دکترای مکانیک میگیره!!! ما اینطوری بودیم: :]:] (<= اینا مثلا تعجب اند!!:دی نمی دونم چرا ُ کار نکرد!!:دی)
بعد سلمان که داشت می رفت سر کلاسش گفت پس بعد از کلاس بیا بریم این ۴ گیگ مموری رو بگیریم!!:)) گفتم هماهنگه!!:)) بریم!!!!!!:)) بعد هیچی هلک هلک پاشدیم رفتیم اونجا.. میگه تو برو بگو!! میگم خب!! بعد میبینم نمیاد خودش!! گفتم من میگم ولی تو لااقل بیا تو باهام!!!:)) ضایع کسی بشه منم !! بیا!! :)) بعد از یارو پرسیدم گفت که امروز دیگه تموم شده و رفت واسه هفته ی دیگه ۴ شنبه!! واسه سال اولی ها هم هست!! باید قبلشم بوک کنی بعدش اینکه ۱۲ تا ۱ داره فقط!!!!!! نههههه یه لحظه فک کن!!! =)) نیست ما سال اولی ایم!! نیست ما اصلااااااا ۱۲ تا ۱ کلاس نداااریمممم...!! لذاااااا ۴شنبه ی دیگه میریم این کلاس رو!! چون هاندرد پرسنت همه چیش برای ما اصلا ساخته شده بود!! گفتم باز تو شماره دانشجویی ات ۰۸ ِ!! میتونی یه کاریش کنی.. من چی؟!:(:دی حالا یادم باشه فردا بهش بگم که قربونم بری آخری اگه ۴شنبه کلاس نداره بره جای این بگیره!! خب حیفه!!:دی مفت باشه کوفت باشه!!:دی اولش می گفت قربونم بری آخری گرفته دیگه.. منم گفتم خب که چی؟ مام میریم میگیریم.. فک می کردم از اینا باشه که نمی خواد!! یا مثلا به کلاسش بر میخوره.. شایدم وقتی دیده من خیلی لااااارج:دی دارم برخورد میکنم، فرداش گفت که حتما بریم بگیریم.. نییییدونم!!:دی خولاصه تو بگی یه ذره ضایع شده باشیم؟!:دی
گفتم خب حالا بیا بریم این بانک گایرو رو بگیریم که شهریه دانشگاه رو بدیم.. گفت آره بریم!! بعد رفتیم تو اون ساختمونش که پَدی رو دیدیم!!:دی بهش سفارش ۴ گیگ مموری داده بودم!!:دی گفت که آره امسال خیلی سفت و سخت کردن!! به دانشجو سال اولی ها فقط میدن و اینا!! سلمان از خنده مرده بود!! گفتم بیااااا آخرین امیدمون از دست دادیم!!:دی بعد بانک گایرو رو که گرفتیم رفتیم که پول بگیریم از ای تی ام... بارونم میامد... بعدشم دیگه رفتیم تا اون یکی ساختمونه که کلاسش بود و یه کم حرف زدیم تا کلاسش شروع شه و اینا.. آهان اینو بگم!!:دی صبحش تو ۳۶۰ داشتم ول میگشتم که اومده بود.. گفتم عضوی؟ گفت آره ... بعد هم دیگه رو اد کردیم!! عکسی که گذاشته بود خیلی ضایع بود!!:-" گفت که حالا من تو رو اد کردم باید برم این عکس رو عوض کنم!! گفتم نه کسی نمی فهمه تویی ولی خب اگه بیاد تو ۳۶۰ ِت می فهمه تویی!!:دی یه عکس از کچلیش گذاشته بود!!:)) زمینه هم که عکس ماشینشون بود!!!:-" تو بگی یه ذره ماشینشون دبش باشه!! تو بگی یه ذره خوشگل باشه!! تو بگی یه ذره راحت باشه!! بعد برداشته بود با فتوشاپ شماره اشو عوض کرده بود.. دوست موستهاش با من شده بودن ۲۰ تا که یکیشون قربونم بری سومی بود دوتا دیگه اشون هم دوستهای صمیمیش.. یکی دوتا دختر هم بیشتر نداشت تو لیستش!! بعد دیگه همین دیگه!!:دی اینا رو نمی گفتم کلی از دنیا عقب میموندین!!:دی باید میگفتم حتما!!:دی برو تو کف آمار!!:دی
پنج شنبه: دیروز زیاد باهم نبودیم چون من کلاس دارم ولی اون پنج شنبه ها و جمعه ها کلاسهاش خیلی کمه!! دیر میاد زود هم میره!! از کلاسم اومدم بیرون رفتم از پله ها بالا دیدم روز میز ِ جلوی پله ها نشسته داره به جزوه هاش نگاه میکنه!! خواستم بگم پـــــــــــــــــــــــــــــــخ! که دید منو!! :| لذا افکار پلید من به هیچ جااااااااا نرسید!!:دی بعد دیگه یه کم حرف زدیم و اینا رفت سر کلاس پرسید تو بالایی؟ میام می بینمت!! گفتم اوکی!!:):) :دی بعد، بعد از کلاسش اومد و من داشتم مثلااااااا درس می خوندم!!:دی هواسم نبود که اومد ولی هواسم به این بود که یه ۵ مینی دیر کرده.. اومد گفت کمتر درس بخون!!!!:دی خودش خیلی درسخونه.. خیلی با پشتکاره.. خداییش به من انرژی درس خوندن داده.. یه طورایی وسوسه شدم از همین هفته ی اول دانشگاه بشینم سر درس و مشق!! خیلی خوشحالم که هست.. سه سال تنها بودم.. خدایا میسی :*!! پرسیدم ازش میخوای واسه فوق ادامه بدی؟ گفت اینجا نه.. گفتم همونجا که بودی؟ گفت عمراااااااا من اونجا بر نمیگردم!! :)) سیستم آلمانی درس میخونده، حسابی شاکی بود!! :)) گفتم تو می تونی شاگرد اول کلاس شی.. گفت نه بابا!! :دی تیکه اش دوتا چیزه: اِ؟؟؟؟ و : نه بابا!!!:دی :)) وقتی این دوتارو نوشتم قیافه اش اومد جلوی چشم!! آخی...!! خیلی دوست دارم همه ی کمکمو بکنم که حتما شاگرد اول شه.. مامان اینا می گن هفته ی اول اینطوریه.. ولی من می دونم که پشتکار داره.. می تونم ببینم اینو.. می تونم بفهمم.. :) خدا کنه همه موفق باشن.. بیشتر این و قربونم بری سومیه.. شاید هیچ وقت از ته دلم برای کسی آرزویی نکرده باشم.. حتی برای خودم.. ولی برای این دوتا از ته ترین (!!!) قسمت دلم دعا کردم.. برای سومی یه مدت برای رو کم کنی مهنس و مامان مهنس بود.. ولی حالا نه... لیاقت ِ پیشرفت و تاپ بودن رو دارن.. جفتشون... و مطمئن هم هستم که به بهترین میرسن... خیلی دلم میخواد زودتر موقع امتحانها بشه و زودتر جوابهاش بیاد و من شاهد موفقیتشون باشم.. :دی من خیلی گلم نه؟!:دی :دی حس خوبی دارم وقتی براشون دعا می کنم.. دعای خوب می کنم.. !! :)
بگذریم! براش دوباره انتخاب واحد کردیم و گفت راستی چندتا سوال دارم ازت.. مزاحم درس خوندن تو هم شدم.. گفتم نه !! اصلا!! دوست داشتم که باشه.. گفتم بپرس!! بعد جزوه هامو دراورد و ازم سوال پرسید.. من براش توضیح میدادم و اگه اشتباه می کردم برام توضیح میداد و تصحیحم می کرد.. بعد دیگه رفت خونه و اینا!!:دی
جمعه: هنوز نیامده!!:دی اومد می نویسم چی شد!!:دی
هرشب سر افطار مامان اینا میخوان که براشون از دانشگاه بگم.. بیشتر دوست دارن از سلمان بدونن.. منم راستش اسمش میاد خندم میگیره...:)) اینا هم می ذارن به حساب اینکه: نیش وررراج باز شد تا اسم این اومد!! خوشم نمیاد... :( خیلی سعی کردم لبخند نزنم.. یا وانمود کنم که اصلا چیز جالبی اتفاق نیافتاده .. ولی نمیشه.. براشون میگم همه چی رو تقریبا... ولی از قضاوتشون متنفرم!!! متنفرهاااا!! به نظرم خیلی مسخره است.. نمیدونم.. دوست ندارم برای پسری نقش خواهر رو بازی کنم.. برای قربونم بری سومی شاید.. چون هم سنمه.. ولی برای سلمان بیشتر نقش یه دوست رو دارم.. یه دوست که شاید روزی باهم صمیمی بشن.. شاید!! اصن به کسی چه؟؟ قضاوت ممنوع!!!!!!
شوهرک هم که پنج شنبه ی هفته ی پیش زنگید گفت میره خونه ی داییش.. حوصله ی منم نداشت!! میرفت که از دستم راحت شه!! خودش گفت!! گفت می رم که سردرد کمتر داشته باشم.. گفتم میتونم زنگ بزنم بهت؟ گفت نه! گفتم اگه دلم تنگ شد؟ گفت نه.. میرم استراحت کنم.. دل تو هم تنگ نمیشه.. فک نمی کنم!! گفتم اوکی... ولی خودش زنگید.. منم زنگید تو این مدت.. ولی بیشتر اون زنگید.. من معشوقم نه عاشق!! منم براش اصلا آف نذاشتم.. بهش پای تل گفتم که سلمان دانشگاهمون میاد.. پرسید سلمان کیه؟ از بس که گوش میده به حرفام!! :| بیشتر هم نخواست بدونه.. میدونستم پنج شنبه بر میگرده.. پیش خودم گفتم براش چهارشنبه آف می ذارم.. ولی اون ۴شنبه برگشت و دید آف نداره شاکی شد.. گفت که میره و معلوم نی کی برمیگرده و فک می کرده بیاد کلی آف داره ازم و اینا!! می بینین؟ معشوق باید ناز کنه که نمی کنه.. عاشق باید نیاز کنه که نمی کنه.. معشوق من باید باشم که نیستم.. عاشق اون باید باشه که نیست... براش قبلا وقتی نبود آف میذاشتم اینقدر زیاد که نصفش اتوماتیک وار دیلیت می شد!! بعد باید قسم و آیه میاوردم که به خدا به پیر به پیغمبر برات کلی آف گذاشتم از همون ثانیه اولی که رفتی!!! البته چون تا بحال بهش دروغ نگفتم حرفمو باور می کنه.. براش میل هم میزدم.. میل هایی که هیچوقت جواب نداشت.. این مال دورانی بود که فک میکردم جفتمون هم عاشقیم هم معشوق!! ولی بعد دیدم نه!! ظاهرا این همه سال، اشتباه می کردم.. تولدم یه تبریک خشک و خالی میگه و انتظار داره تولدش بترکونم.. من میرم اون اصلا برام آف نمیذاره.. دلیلشو ازش بپرسی میگه چون اصن آن نیامدم!! این شد دلیل؟ خب میامدی!! بعد میگه میامدم چکار؟؟ منم میگم میامدی که برای من آف بذاری.. خدا زنها رو در مقام معشوق آفرید... در مقام ناز.. مردان رو هم در مقام عاشق.. در مقام نیاز.. اینقدری که دوستهام برای شروع امسال تحصیلیم برام آرزوی موفقیت کردن، شوهرک نکرد.. هیچی نگفت.. حتی از دانشگاه هم نپرسید.. فقط متلک میندازه که خوش میگذره؟؟؟ آره عزیزم.. از خدا پنهون نیست.. خیلی خوش می گذره.. از اینکه سلمان هست خوشحالم!! خیلی خوش میگذرونیم.. :-< دیروز هم بهش زنگ زدم.. خونه که باباش بر میداشت.. موبایلشو گرفتم تا بلاخره برداشت.. گفت تهران نیست.. کرج بود.. آی دونت کر!! من هیچ عذاب وجدانی ندارم که با نوشتن این حرفها خودمو تبرعه کنم یا هر چی!! :) این جمله خطاب به شوهرکه: بدان و آگاه باش(:دی) که من دیگه اونی نخواهم بود که بودم...!!
خب سلمان اومد!!:دی ولی قبل از اینکه بیاد چندباری رفتم سر زدم ببینم اومده یا نه.. فک کردم شاید نیاد.. آخه یه کلاس بیشتر نداشت.. تا بعد از تموم شدن کلاسش بازم نفهمیده بودم که اومده یا نه.. وقتی نزدیکای تموم شدن کلاسش بود رفتم از طبقه ی سوم کلاسشون که طبقه ی دوم بود نگاه میکردم که یهو در باز شد با استادش اومد بیرون.. داشت باهاش حرف میزد.. منم سری پیچیدم که یه وقت نبینه منو!!! بعد گفتم خودش میاد بالا.. دیدم دیر کرد!! رفتم دیدم یکی از بچه ها که مال سری لانکاس و بقول سلمان ۴۵ رو داره، مخشو کار گرفته!!!:)) منم رفتم سوپر وُمن شدم و نجاتش دادم!!!:) :دی بعد دیگه اومد بالا و یه یه ساعتی حرف زدیم و سوال های الک مگ داشت براش توضیح دادم و اونم حالا نمی دونم گرفت یا نگرفت ولی گفت که گرفت!!:دی بعد جنیفر هم کنارم اومد نشست هی کرم ریخت!! هی می گفت چرا فارسی میحرفین؟ منم میگفتم چون داریم درباره ی تو حرف میزنیم!! بعد الکی لا به لای حرفهام، جنیفر جنیفر می کردم!!:دی سلمان مرده بود از خنده!! جنیفر هم میدونست الکی ِ، وررراج وررراج میکرد!!!:دی بعد دیگه سلمان گفت من ۲ میرم تو هم که کلاس داری.. دیگه خداحافظی کردیم پیچیدیم!!:دی
شنبه: ۴۸ تا تیم مسابقه ی فوتبال داشتن!!:)) که یه تیم ِ شکست خورده و آش و لاش هم ما داشتیم!!:)) گفتم پاشیم بریم مشوق شیم!!:دی هیچی صبح شال و کلاه کردیم رفتیم اونجا!!:)) بازی شروع شده بود!! ما بودیم با برزیل!! دروازه بان هم مهنس!!:)) کل مسابقه هم ۲۰ مین بود!!:)) بعد چرا ما تو نیمه ی اول یه چیزی حول و هش ۶ تا گل خوردیم؟!:دی:))=)) چرا خیلی شیک با ۸-۰ بازی رو واگذار کردیم؟!:)) چرا آخرش از مهنس می پرسیدیم کدوم گلتو بیشتر دوست داشتی؟!:)) چرا مهنس از رو نمی رفت بازم حاضر شد دروازه بان شه؟!!!!:)) وقتی که رفتیم سلمان بیرون از زمین اون ور تر نشسته بود رو زمین... وقتی منو دید سلام کرد و دستش آورد بالا و لبخند و اینا..!! منم جلوی بقیه روم نمیشد برم کنارش باهاش بحرفم!!:-" مردم آماده اند حرف درارن!! خصوصا هم اینکه خیلی از افرادی که اونجا بودن خبر نداشتن که ما تو دانشگاه هر روز هم دیگه رو طواف می کنیم .. وگرنه التماس دعاها شروع میخواست بشه!!!
بعد تا بازی بعدی نشسته بودیم رو زمین که مامان سلمان گیر داده بود که هوای سلمان رو داشته باش!! منم گفتم نه بابا سلمان کارش درسته و اینا... بعد گفت هروقت میاد چیزی میگه و اینا من سری میگم برو سراغ وررراج!! من: :-" بازی دوم شروع شد با پلیس بود که این بار بابا آقا دروازه بان بود!! ۴ تا گل خورد ولی دوتا گل هم زدیم!! که از قضااااااااا، گل اول رو سلمان زد!! چقدر بالا و پایین پریدیم!!!:دی کلی تشویق مشویق و اینا.. فک کنم روزه هم بود چون خیلی خسته مسته بود.. ولی قربون بری اولی نبود.. گل دوم هم مسعود زد.. ولی خب خیلی حال داد.. یه پسره هم بود صدرا!! که مامانش خفمون کرد از بس تشویقش کرد.. خداییش بازیش چرت بود!! بازی قربونم بری سومی هم خیلی خوب بود!! قشنگ می رفت توپ رو میگرفت!! سلمان هم خیلی پر انرژی و تند میدویید.. قربونم بری اولی هم دفاعش بد نبود!! مهنس هم کلا مالیده بود!!:دی بابام هم دروازه بانیش حرف نداشت!!:دی مسعود خوب حمله میکرد.. صدرا خوب میرفت تو جو تشویق های مامانش!! بابای قربونم بری ها هم خوب هد می زد!!!:)):))
بازی سوم هم باز مهنس رو به دلایل کاملا نا معلومی که هرگز کشف نشد، گذاشتن دروازه!!! فک کن!!! نهههه!! یه بار دیگه فکککک کن!!! :|:| چرا ۶ تا گل خوردیم؟! چرا باختیم، مثل همیشه؟!:)) به قربونم بری سومی میگم بلاخره چندتا خوردین؟! میگه ۵ تا ۶ تا ۷ ۸... !!!=)) خودش هم میخندید!! هرچی این جنبه ی بازی کردن داشت عوضش اون قربونم بری اولی!!!!:|:| رسما داشت همه رو خفه می کرد!!:)) کلی داد و اینا که چرا اینطوری بازی کردین چرا اونطوری بازی نکردین؟! :)) ما هم فقط می خندیدیم!!:)) میگفتیم پس بگین چرا میگین ما ها نیایم تماشا!!:دی :)) ولی سلمان خیلی عادی بود!! اصلا تو بگی یه کلام حرف زده باشه.. رو توپ نشسته بود هیچی هم نمی گفت..
دیگه بازی ها تموم شد و قصد منزل کردیم قربتا علی الله!!:دی مامان اینا پیچیدن منم داشتم دنبالشون می پیچیدم که حمید گفت قبل از اینکه بری از ما عکس میگیری؟! گفتم اوکی!! بعد که داشتم میرفتم دیدم سلمان و پرنیان و قربونم بری سومی دارن باهم میان!! بعد به سلمان اینا گفتم خوب گل خوردین ها!!:دی گفت آره یه ۱۹ تا خوردیم دوتا زدیم!!:)) گفتم خوبه دیگه هر ۱۰ گل یه گل!!:دی بعد دیگه به چرت و پرت گویی تقریبا گذشت و خنده و اینا!! چقدر این قربونم بری اولی مزخرفه!! اه اه اه!! حال بهم زنه!! اه!!:دی بعد دیگه رسیدیم به سر پارک که دیدیم نوشابه انرژی زا میدن و آب و شوکول و موز!!:دی که حمید به پرنیان میگه بیا آب پرتقال!!!:)) حالا نوشابه انرژی زا!!!:)) پرنیان هم داره زور میزنه باز کنه.. سلمان بهم میگه اون آب پرتقال نیست نوشابه انرژی زا ِ !! منم اشاره می کنم آره؟! به من چه؟! خودش مامان بابا داره!!:):دی من خیلی بچه ها رو دوست دارم :دی معلومه نه؟! فقط واسه یه ربع دوستشون دارم...!!! بعد از اون یه ربع اونان که منو دوست ندارن!!!!!!:دی:دی:دی
شب هم دوباره مامان سلمان دیدیم و گفت که آره میخوام یه شب افطار بگم بیاین و اینا.. بعد دوباره زد تو خط سلمان!!! که آره هوای سلمان رو داشته باش و سلمان میگه هرروز وررراج رو می بینم و سوال داشته باشم ازش می پرسم و ....... !!! من همه ی اینا رو از حفظ شدم دیگه از بس شنیدم!!:دی بعدشم گفت فقط الآن مشکل قربونم بری اولی که کارش هنووو درست نشده و اینا!! لذا لنگ در هواست:دی:دی کسی رو تو قسمت مهندسی کامپیوتر آشنا نداری؟! گفتم نچ!!:دی خولاصه مالیده ظاهرا!! ولی خب می تونم طوری کمک سلمان کنم که شاگرد اول شه!!! :) الهی آمین!! فقط یه کم خودش رو باور نداره که از نظر من حله!!:دی باور کاذب دقیقا کار باور غیر کاذب رو انجام میده!!:دی لذاااا فقط باید درش باور ایجاد کرد!!:دی که راحته!!:دی
۱شنبه: :)) با اون افتضاحی که سر فوتبال بالا آورده بودیم اصلا انتظار نداشتیم به مرحله ی بعد راه بیابیم!!:دی ولی از اونجایی که در نا امیدی بسی امید به وفووووووور یافت میشه، به مرحله ی بعد راه یافتیم و بسیار خنده شد!!:))=)) دیگه ببین بقیه تیم ها چقدر ذاغارت بودن!!!=)) که ما رفتیم بالا!!!:))=)) خولاصه رفتیم اونجا و تیم اول با نمی دونم کی بود!!:دی همه بودن جز صدرا که مسافر بود و مهنس که شمشیر بازی داشت و سلمان که تنش از دیروز درد میکرد و خسته بود!! جای اینا یکی دوتا عرب بار زدیم بردیم با خودمون!!:)) زن مسعود، سمیه هم اومده بود!! آقایی که شما باشین، ما یعنی در حد خودکشی تشویق کردیم تا اینکه قربونم بری سومی اولین گل رو زد و گل خوردیم و مسعود گل دوم رو زد و ۲-۱ بردیم!!!:)) دیگه یعنی ما گلو ملو استاد مستاد شده بود!!!!:دی در حد خفگی داد می زدیم!!:)) هوا سرد هم بود دستهامون یخ زده بود و دست می زدیم!! ایقذه درد داشت!!:دی:دی ولی می ارزید!!:دی بعد بازی بعدیش هم ۱-۰ بردیم که اونم مسعود زد!!! ما هم میگفتیم سمیه تو اومدی میخواد جلوی خانومش کم نیاره داره میره گل میزنه ها!!:دی بعد بازی سوم با اسلواکی بود که یه ساعت بعد بود!! در این حین مامان قربونم بری ها زنگ زد به سلمان که پاشو بیا مااااااااادر!!:دی دوتا بازی رو بردیم!!:)) از مامانه اصرار و از بچهه انکار که نه و بدنم درد میکنه و اینا!! خولاصه نیامد!!
بازی سوم بارون میامد اصلا وضعیتی!! سرد هم بود هوااا!!! خولاصه قیافه ها دیدنی بود!! ولی خب ۴ تا گل خوردیم و روزه مون باطل شد!!:دی فک کنم جز برنامه اشون بود که ببازن!! که نرن مرحله ی بعد و اینا!! نیست به فکر رقیب بودن.. دلشون نمیخواست سر خورده بشن!!:دی گفتن بذار یه حالی بهشون بدیم!!:دی این شد که گل خوردیم و باختیم!!:دی ولی خب تا دلت بخواد تشویق کردیم!!:)) تشویق های چرت و پرت!!:)) ولی خب خیلی حال داد..
رفتم خونه و دیدم شوهرک آنلاین منتظرم بوده این همه وقت!! یادم رفته بود آخه بهش بگم که نیستم خونه!! در اینکه خیلی دوسم داره شکی ندارم.. ولی متاسفانه دوست داشتن به تنهایی کافی نیست.. اون منو اینطوری که هستم دوست نداره.. نمیخواد!! اگه بشم اونیکه اون میخواد اونوقت منو میخواد!! این الآن دوست داشتنه مثلا؟! اصلن میخوام دوسم نداشته باشه!!:( خداییش دیگه.. اگه با خودشم همین رفتار رو داشتم بهش بر میخورد!! اصن با همه تون قهرم!!:(
امسال خیلی سال مهمیه برام!! کلی باید کسب دانش و فیض کنم!!:دی که برم تیم ملی!! نمره ی امسالم برای آینده ام خیلی مهمه!! خدایا کار خودته!!:دی
خب دیگه من برم!!:دی
بایتون!!
