تبليغاتX
وررراجستان!

وررراجستان!
گر بی عشق روی.... حتی بهشت هم که روی... تبعید شده ای!


چهارشنبه 11 دی1387
هلو علیکککک...!!
سری همه ی چیزهایی که از آپ نکردمو آپ کنم که آپ محرم جدا باشه!! از طرفی، چیزی هم به شروع ترم بعدی نمونده!!! سو...:دی

  •  شنبه

امتحان آلمانی داشت.. عصر رفتیم بدمینتون.. سجاد اومده بود و حمودی!! (قربونم بری اولیه!! که فک کنم تو پست پایین بهش گفتم مموتی!!:دی).. که اصن به روی خودش نیاورد.. گفتم سلام! گفت سلام حال شما؟ خوب هستین؟! گفتم مچکرم!! تو دلم گفتم آدمت می کنم!! موقع خداحافظی به سجاد گفتم میای امشب بریم آیس اسکیتینگ؟! گفت نمی دونم.. خبرشو بهت میدم!! گفتم باشه... شب زنگید خودم گوشی رو برداشتم گفت که درس داره و اینا.. چرا دیر گفتم؟!! بعد گفت سلمان ایمیلتو دیده بود ولی یادش رفت بهم بگه.. بعد از امتحان ها حتما بریم و اینا... گفتم اوکی.. پس خبرشو تو بده... شب با مهنس و بابا رفتیم و مهنسم که بازی مازیش تعطیل و اینا...یه جورایی حال نداد!! آخه پایه نبود!! همش تو اون یکی قسمته که برای تمرین بود میرفت!! ریسک پذیر هم که نیست!! فرداشم که میخواست بره زورو شه!! این بود که همه چی دست اندر دست هم داده بودند به مهرررر که به من حال ندن!!!

  • یک شنبه

شام خونه ی مهنس اینا دعوتیده بودیم و مرمر و گلی هم بودن.. مرمر که اصن تحویل نمی گرفت ما رو!! نمیدونم چرا تازگی ها اینطوری شده!! کاملا ایگنور و این صحبتها... گلی هم هی کما بیش یه حرفی چیزی میزد... که دیگه رفتن خونشون که مرمر مقشهاشو بنویسه!!

در سایر روزهای هفته درس خوندم!! از هفته ی دیگه امتحانهام شروع میشه!! اینه که منی که هیچی در طول ترم نخوندم الآن اندر گل، دست و پنجه نرم می کنم!!

  • 5 شنبه

سلمان پی ام داد که سلام چطورى؟ کم پیدایی! یه خبری از خودت بده!! فعلا تیک کر!! تا وقتی آدمها بهت نیاز دارن، براشون عزیزی!! بهت پی ام میدن!! حالتو می پرسن!! کاش یا اینطوری نبودن، یا همیشه بهم نیاز داشتن!! لامصب همه هم از دم همینطورین!!! جوابشو دادم هستی؟ گفت بعله.. دیگه از درس و امتحان و دانشگاه و اینا حرف زدیم .. که من خیلی بی ربط وسطش پرسیدم شنبه میای مهمونیه دانشجوها؟!! بعد گفت فک کنم بریم از درس عقب بیفتیم.. اصن معلوم نیست این هفته چه غلطی می کرده.. اگه درس بخونه نمره اش خوب میشه ها... ولی نمیدونم چرا نمیخونه.. تمرکز اصن نداره.. حواسش یه جای دیگه است.. و من احتمال میدم عاشق باشه!!! :)) جدی میگم!! یا چمیدونم شکست عشقی خورده.. هرچی هست، حواسشو به خودش حسابی جلب کرده.. بیشتر وقت ها هم 5 شنبه ها آنلاینه.. یعنی 5 شنبه ها با من بیشتر پیش اومده که چت کنه.. بگذریم.. وسطهای حرف دو بار پرسید میای شنبه؟! منم گفتم نمیدونم.. بستگی داره چجوری پیش بره این دو روز.. گفت پس بهم پی ام بده بگو.. بعد دیگه یه برنامه براش چیدم که درس بخونه!! گفت شب بهت می گم پیش رفتیم و اینا... که شب اونم اینویز بود بهش پی ام دادم که درسها چطور پیش میره که جواب نداد!! گه!!:دی

  • جمعه

دیدم اینویزه.. بهش پی ام دادم که سلام چطوری؟ فردا رو چکار می کنی؟ که سری جوابمو داد.. فک کنم برای اینکه جوابتو بده حتما باید اولش سلام کنی!!:)) جواب سلام واجبه و اینا رو فک کنم خوب یاد گرفته.. بعد گفت نمیدونم.. وقت زیاد تلف کردم امروز و زد تو کانال درس و فایننس!! بعد دیگه بعد از 15 مین چت گفت من برم سر درسم خیلی عقبم ساری!! و تو دلم گفتم آره.. تو الآن می شینی سر درس!! خولاصه قرار شد فردا یه سر بیاد.. بعد تو حموم به این فکر رسیدم که بهش بگم به استاده ایمیل بزنه بگه من در گل مانده ام!! پلیز هلپ!! اومدم بهش گفتم و تریپ عجله هم برداشته بودم... و اونم گفت اوکی و متنی که من براش زده بودم برای طرف ایمیل کرد!! (بو کیک هویج میاد اینجا!! مامانم صبح خونه ی اینا بود!! مامانش جو گیر شده بوده کلاس کیک پزی گذاشته بوده!!:)) خدا بگم این برنامه های مبتذل صدا و سیما رو که باعث میشه ما موش آزمایشگاهی بشیم و چکار کنه خوبه؟!! مامانش فک کرده بوده آشپز خانه ی ما ست!!:)) فکک کن!! خولاصه مامانم هم الآن کیک درست کرده!!) منم در طی 10 مین پیچیدم... بعد شب تر (!!) که آن شدم دیدم اینویزه.. خیلی جلوی خودمو گرفتم که بهش پی ام ندم!!:دی آنلاین کرد خودشو.. منم به روی خودم نیاوردم!! :-" اون پی ام بده.. به من چه؟! که نداد!! عوضش شوهرک پی ام داد که .. بیخیال!! داره بینمون بهم میخوره:-<...  شایدم تا حالا خورده من خبر ندارم...

  • شنبه

رفتیم اونجا و از قضا یلدا هم اومده بود... چقدر واقعا زیبا!! چقدر نیکو!! بگذریم!! ما 12:30 اینطورها رفتیم که سه تا قربونم بری ها یه چیزی تو مایه های 2 اومدن!! یه کم شاید زودتر!! تو دلم قبلش گفتم کافیه نیای تو!! یعنی میزنم لهت می کنم.. فکککک کن!! فک کن نمیامد!! البته منم تریپه شاکی برداشته بودم کلا!! سجاد اومد کنارم نشست گفتم خوبی؟ گفت قربانت مرسی.. سلمان هم کنار خواخری نشست.. خواخری هم تا نقطه های شلوارشو برانداز کرد!!=)) دلم برای قربونم بری اولی سوخت.. یارو میدونست این کار دانشگاهش درست نشده، برگشت ازش پرسید.. اونم گفت شما که می دونین.. گفت من می دونم.. بقیه که نمی دونن.. که نگاهش به زمین بود بعد از مقداری مکث گفت والا من دو سال اتریش خوندم.. فعلا دارم زبان می خونم.. دلم میخواست مردیکه ی عوضی که ادعاش میشه دکترا داره رو خفه می کردم.. کثافت.. پسر جوون رو چجوری سنگ رو یخ کرد... آشغال!! سجاد که اومد سلام کرد بعد رفت صندلی اورد یا رفت به اونا گفت که صندلی بیارن واسه خودشون.. ولی اونا اومدن سلام نکردن!! تو دلم گفتم به!! خسته نباشی!! دلمون به تو خوش بود سلمان که از بقیه اشون آدم تری!! بعد که حرفهای طرف تموم شد و قرار شد بریم ناهار سلمان شروع کرد به همه سلام کردن و دست دادن و اینا.. منم با یلدا داشتم حرف میزدم.. بعد که نگاهش کردم دیدم داره نگاهم میکنه.. گفت خوبی؟ درس ها خوب پیش میره؟!! گفتم تو که می دونی!!! خیلی!! بعد دیگه سر ناهارم که آفتاب داشت کورم میکرد!! اه!! هرجا نشستم آفتاب خورد تو چشم!! مهنس بعد از ناهار چایی اورد که من بر نداشتم.. قربونم بری گفت بذارش وسط هرکی خواست بر میداره.. که این کار رو نکرد.. منم قندون رو برداشتم دادم به قربونم بری که بده به بقیه.. بعد دیگه برگشت گفت شما ها قند بر نداشتین..؟ به خواخری گرفت.. گفت من نمیخورم با قند.. منم گفتم ما ها چایی نداریم مرسی.. که سمیه شوکول دراورد دست به دست چرخوندیم تا برسه دست آقا شوهرش!!:)) =)) خیلی به نظرم کار ٍ ضایع ای اومد.. بعد غفوریان شروع کرد به شعار دادن که من برگشتم گفتم اونوقت دقیقا شمااااا انگیذه تون چیه؟! بعد گفت خدمت به میهن و وطن و شهدای انقلاب اسلامی !!:دی:دی بعد حرف از وثیقه شد گفت که 60 میلیون تومان گذاشته سه سال پیش!! :)) منم سری تا تنور داغ بود چسبوندم که خب 60 میلیون انگیذه ی محکمیه!!:دی :)) بقیه فقط خندیدن.. گفت نه اونم نبود.. گفتم بعله.. !! خالی بند!! :)) بعد دیگه خواخری هم که ول کن نبود.. آهان اینو بگم!! همه ی سفره جمع شده بجز بشقاب سلمان و قربونم بری و باباش!! خواخری هم گفت خب این سه تا بشقابم جمع کنین جمع شه سفره دیگه!!:دی که سلمان پاشد جمع کرد همه رو !!:)) خیلی حال داد!!:دی خوردن رفتن نشستن عقب!! به قول سمیه توقع دارن واقعا ما جمع کنیم؟!:)) چقدر سمیه غر زد!! مهنس برگشت گفت ما اصن یه رشته داریم به اسم رفرنس بوک!! که باید به کتاب مراجعه کنیم و اینا!! منم برگشتم گفتم تو رو خدا نگاه دانشگاهشون بهشون چی درس میدن!! ما این ور کلی زحمت می کشیم اونا رفرنس بوک درسشونه!!:دی نشاط رفت!!:دی هی هم وقتی همه ساکت میشدن بر می گشت به خواخری می گفت استاد!! نمره ی ما رو ندادین ها.. منم اینطوری می کردم: 8-| خواخری هم ایگنور!! خب آخه خیلی بد بود.. که چی مثلا؟!! هی استاد استاد می کرد؟!! بعد دیگه ما بچه مچه ها مونده بودیم که همچنان خواخری داشت با غفوریان می حرفید.. سلمان برگشت به قربونم بری گفت بریم ؟! بعد اونم اشاره کرد که باشه.. منو نگاه کرد گفت شما ها هستین؟! گفتم والاااااااااا.. اگه خواخری جون بیخیال شن ما هم میریم!! نیست دوشنبه امتحان دارم.. اینه که ثواب داره.. :دی اونا خندین خواخری هم گفت باشه و بریم.. سلمان به غفوریان موقع خداحافظی گفت هنوز همون جایین؟! اون فک کرد دانشگاه رو میگه .. بعد گفت نه خونتون.. گفت آره.. گفت باشه پس بهتون سر میزنم و اینا.. خواست یه چیزی گفته باشه مثلا.. ولی برام سوال اینه که، اینا کجا با هم آشنا شدن؟! سلمان قبلا گفته بود که نمی شناسه!! بعد دوباره منو نگاه کرد گفت درسها خوب پیش میره؟! منم می خوام بدونم اگه من درس نمیخوندم یعنی این نمی خواست اصن با من حرف بزنه؟! هیچی دیگه یعنی به ذهنش نمیرسه واسه گفتن؟! که گفتم هی.. بد نیست.. بعد تو راهرو قربون بری پرسید نمیشه تقلب کنین؟! گفتم نه بدبختی هیچ راهی نداره!! و خیلی لگنه همه چی و اینا.. اونم داشت در مدح اینکه تو اتریش تقلب کنین نمیدونم بهتون مدرک میدن می گفت و اینا.. بعد من پرسیدم یعنی سخته تقلب کردن؟! گفت نه یعنی آسونه!! :| انقدر همه داشتیم با هم حرف میزدیم که اصن نفهمیدم چی شد!!:دی حالا بعدا ازش می پرسم بهتون میگم!! :دی بعد به سلمان گفتم تو دیکشنری هم میشه بنویسی و اینا.. گفت نه بابا نمیذاره سر فایننس دیکشنری ببریم!! گفتم عجب ضد حالی!!:دی بعد دیگه اون دوتا خداحافظی کردن رفتن که بعد سلمان هم در شرف رفتن بود که همچنان داشتیم حرف میزدیم.. گفتم ایمیل زدی؟ گفت آره چند مین بعدش جواب داد گفت دوشنبه صبح برم!! خولاصه دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم!! راستی!! سلمان به خودش رسیده بود!! :دی :)) اصلاحات ظاهری و اینا.. لباسشم خوشگل بهش میامد.. بجز کتش که خیلی بی ربط بود به نظرم!!:دیروزهایی که امتحان داشتم، سلی آف میزد که امتحانت چطور بود و اینا .. راستش اصن توقع نداشتم.. اصن شوهرک یه کلمه نپرسید امتحان چی داری اصن!! اصن امتحان داری مگه؟! خیلی برام زور داشت... روزهایی هم که سلی امتحان داشت من بهش آف میزدم.. چت هم زیاد کردیم تو این 2 هفته.. امتحان آخرمون 9 ٍ صبح باهم بود.. که کاش نبود..!! حس خوبی نداشتم.. حس می کردم اون دوست داره با هم کلاسی هاش بگرده بعد با من داره حرف میزنه، انگار مثلا من مزاحم باشم... هرچند خیلی کم حرف زدیم.. گفتم من برم دیگه.. گفت مامانت اومده؟ گفتم نه.. گفت منتظری تا بیاد؟ گفتم نه خودم میرم.. گفت آهان..خودت میری.. که اومدم دیگه!! اونم فک کنم با دوستاش رفت بار.. ولی شب رفت باهاشون رستوران بعدشم پاب برای گودبای پارتیه کلر و سوفی!! بعد فرداشم اون هندیه عکسهای رستوران رو ایمیل زد براش!! منم دیدم... :| ... بعد عکس های پاب رو هم یکی از بچه هاشون تو فیس بوک آپ کرد.. :|:|:|...
ازش بدم اومده.. ازش بدم میااااد... خیلی.... 

  • یک شنبه

امروز عصر همش اینویز بود!! پی ام دادم که سر درسی؟! باریکلااا دستت بر سر ما .. جهت محکم کاری هر دو تا دستهات!! منم که شب امتحانی تو ترکم!! که همینطوری پشت سر هممم جواب داد... !!:| دیگه میخوام تا هفته ی دیگه 5شنبه که می بینمش بهش پی ام ندم.. حتی سند تو آل... !! ببینم بازم پی ام میده که یه خبری از خودت بده یا نه؟!!! عمرااااااااا یعنی ها...

  • پنج شنبه 

من و لورا باهم رفتیم استیودنت بار که بچه ها هم قرار بود بیان!! بعد شان برام درینک خواست بگیره، گفتم هرچی که الکل نداشته باشه!! برام کوکا کولا خریده  کوچولو!!:)) بچه ها 6 ساعت میخندیدن که به فروشندهه گفتی کوچیکترین کوکا رو بده؟!:)) بعدش یکم دارت بازی کردیم و اینا که من دیگه اومدم...

  • شنبه

شب یلدا بود، مهنس اینا اومدن خونمونو همینطوری دور هم بودم.. گلی و مرمر هم نیامدن!!

  • یک شنبه


قرار شد با جن و ایفا و لورا بریم سینما!! که لورا نیامد خودمون رفتیم!! خیلی حال داد!! فیلمشم توآیلایت بود!!! خیلی دخترونه بود!!:دی من خیلی دوست داشتم!! کلی خوج گذشت و شب شد و برگشتیم خونه!!! قرار بود بریم خونه ی سلی اینا اگه باباش از ایران میامد که نیامد و نرفتیم!! پرنیان اینا اومدن خونمون بازدید و گپ زدیم و اینا !!!:دی

  • سه شنبه


مامان سلی زنگید که فردا بیاین دور هم باشیم آش بزنیم!! بعد برنامه افتاد برای پنج شنبه چون مامان اینا میخواستن برن خرید فردا!!

  • چهارشنبه


پاشیدیم هلک هلک رفتیم خرید و مامان سلی هم اونجا دیدیم!! ولی نشد سلام کنیم.. حسابی خرید خوراکی کردیم...

  • پنج شنبه

رفتیم خونه ی سلی اینا برای آش!! خیلی خوشمزه بود و چسبید!! خودمون خانم ها فقط بودیم.. پسر ها و بابای پرنیان هم بالا بودن... دیگه تا نزدیکهای شب اونجا بودیم که پاشدیم اومدیم.. :دی

  • شنبه

صبح زود حراج کرده بود یه مغازه !! قرار گذاشتیم همه باهم بریم!! 5 رفتیم دیدیم غلغله!!!!!! دوتا صف از وسط به دو طرف از کجا تا کجا بود!!!:)) خیلی شلوغ بود!! هیچ سالی اینطوری شلوغ ندیده بودم!!! بعد دیگه من یه چکمه خریدم و یه گردنبند.. من بودم و مامان و مامان مهنس و مامان پرنیان!! بعد رفتیم یه نیمچه صبحونه زدیم تا بقیه مغازه ها باز شن .. بعد رفتیم بازم خرید!! تا ظهر اونجا بودیم!! رسیدیم خونه من از سر درد داشتم میمردم!! ناهار خوردم خوابیدم!! دیگه همه رو چند بار اونجا دیدیم!!:))

  • یک شنبه

بازم رفتیم خرید!!:دی آخه میخواستم برای استادم لیوان بگیرم.. رفتم گرفتم ولی فک کنم برم پس بدمش.. منصرف شدم.. مامان سلی هم دیدیم ولی بازم نشد سلام کنیم!!


همینهاااا...
حال ندارم خیلی وارد دیتیل شم!!:دی
فعلا
بایتون!!:دی


نوشته شده در  ساعت 19:2  توسط وررراج  |