تبليغاتX
وررراجستان!

وررراجستان!
گر بی عشق روی.... حتی بهشت هم که روی... تبعید شده ای!


یکشنبه 12 آبان1387
  • شنبه، یک شنبه، دوشنبه

سه روز تعطیل بودیم!! سه روز درس خوندم!!:دی نسبتا!! ولی خیلی خوب بود!! یکم حس می کنم الآن تو جریان و ولتاژ و مدارم!!:دی اینه که واسه این ویک اند هم برنامه ی فشرده ی آموزشی دارم!!:دی 

  • سه شنبه
امروز صبح، مهنس رو تو اتوبوس دیدم و کمی گپ زدیم و درباره ی کناریش پرسید که آیا دانشگاه ما، مشغول به کسب دانش می باشند آیا؟! که بنده در جواب بسی تامل کردم و بسی فرد مذبور رو خاله وارسی نمودم و در انتها، با کمال اطمینان، عارض شدم که نمیدااانم!!!!!:دی و مهنس بسیار از من تشکر به عمل آورد که انقدر دقیق آمار طرف رو بدون حتی نگاه کردن بهش، در اختیارش گذاشتم!!
امروز صبح، می دونستم سلمان تو اون یکی ساختمون کلاس داره.. بین دوتا کلاس، که مطمئن بودم نمیامده تو ساختمون هنوز، از دور یه پسری رو دیدم که پشتش داشتم می رفتم و یه کیف کولی شبیه کیف سلمان داشت!! ولی از اونجایی که من نسبتا کورم!!، خیلی مطمئن نبودم.. نشست یه جا.. منم از جلوش رد شدم.. ولی نگاهش نکردم که اگه خودش بود، اون صدام کنه!! ولی خب صدام نکرد که!! منم تو دلم گفتم گه!!:دی بعد رفتم سر کلاسم و اینا!!!:دی بیشعور!! انقدر از دستش شاکی بودم..!!:دی بعد دیگه زنگ ناهار رفتم بالا که اون یارو هندیه رو دیدم!! شروع کرد از امتحانش گفتن که 4 جوابی بوده و نگتیو مارکینگ بوده و اینا!! بعد اصولا اون شروع میکنه به حرف زدن، دیگه تموم نمیکنه!! که از پشتم سلمان پرسید چطوری؟؟!! برگشتم دیدم سلمانه!! چرا تعجب کردم؟!:دی چون اونی نبود که صبح دیده بودم!!:دی همه چیش فرق داشت!!! البته فک کنم قیافه ی تعجب زده ام خیلی محسوس بود!! :دی چون از سر تا پاشو برانداز کردم!!:دی بعد دیگه هندیه رو پیچوندیم و یه کم حرفیدیم.. و برای اون پسر سوئیسیه اسم انتخاب کردم گذاشتم "چوبین"!!:ذی و بسی برازنده اشه جون خودم نباشه، جون سلمان!!:دی بعد دیگه گفت که میره یه کافی بزنه خواب از سرش بپره سر ظهری!!! /:) (یهههه وات اوااااا!!) بعد دیگه بقیه ی روز داشت درس میخوند واسه امتحان فرداش که رفتم پیشش تا لبمون شروع شه.. اندازه ی یه 5 مین.. بهم چیپس تعارف کرد.. انگار که تازه یادش افتاده باشه!! رو میز بود.. گفت اا راستی بیا چیپس!! گفتم نه مرسی میل ندارم!! (مثل همیشه بهونه اوردم..) اصرار کرد که بردار بابا... گفتم نه ممنونم و اینا.. گفت اینجاس دیگه تعارف نکنم.. گفتم باشه مرسی.. نمیدونم رو مود چیپس نبودم!! گفت که میتونه از این ماشین حسابش استفاده کنه سر امتحان؟ گفتم نه.. بعد ماشین حساب خودمو بهش دادم.. گفت خودت چی؟ گفتم نیاز ندارم..یه مخرجه بود برای پروژه ام بود.. میخواستم اینو یه طوری تغییر بدم بدون اینکه عوض بشه اگه مثلا عدد یک یا منفی یک بهش میدادیم صفر نشه!!:دی ولش کن!!:دی شما فشار نیار!!:دی یه چیز تخیلیه کاملا!!:دی مادر نزاییده کسی رو که بتونه سوالهای بدون صورت سوال منو حل کنه!! از سلمان پرسیدم.. سعی کردیم باهم حلش کنیم نشد بیخیال شدیم!!:دی نه که نا امید شده باشیم هاا..  بعد دیگه خداحافظی کردم و رفتم سر لب!!
مگه تموم میشد لبه؟!! تا 6 6:30 دانشگاه بودم!!
  • ۴شنبه

امروز صبح کله ی سحر سلمان رو دیدم.. میگم که این مخرجه که می خواستم حل کنم حل شد ولی تا اون عدد رو میذاشتیم توش بازم صفر میشد!! گفت دکتر احمدی اینجا داره فوق دکترای ریاضی محض میخونه!! بذار شمارشو بهت بدم بهش بزنگ!! گفتم باشه!! بعد زنگ زد سجاد که ازش شماره اشو بگیره!! :)) نمیتونی تصور کنی چقدر همه چی خنده دار بود!! ساعت هم نزدیک های نه!! میگم فک نمی کنی الآن خواب باشه؟! میگه نه بابا فوق دکترا داره میخونه!! از ساعت ۶ باید دانشگاه باشه!!! گفتم زنگ بزنم بگم چی؟! میگه زنگ بزن بگو سلام!!:دی من وررراج هستم دختر آقای ... !! شماره تونو از آقای ... گرفتم!!! منو میگی؟! اینطوری بودم: =)) گفتم آقای ... !!! در ادامه هم میگم که آقای ... گفتن من این وقت صبح مزاحمتون بشم!!! :)) میخنده میگه منظورم بابام بود!!:)) 

زنگ زدم به دکی! میگم: سلاملیــــکم!!:دی  حال شما؟ خوب هستین؟! وررراج هستم دختر آقای .. !! بعد مطمئنم که بابامو هم نمیشناسه!!:دی میگم ببخشید این وقت صبح مزاحمتون شدم!!:دی حالا خنده ام هم گرفته!!:دی از این ور هم سلمان چشم و دماغ و دهنش رو گرفته که نخنده!!:)) منم اینو می بینم بیشتر خندم می گیره!!:دی بهش اشاره می کنم نخــــند!!! :))  بعد میگم غرض از مزاحمت این بود که.... بعد می بینم بازم سلمان داره می خنده... :)) می پرسم: سوالی از خدمتون داشتم می خواستم بدونم امروز دانشگاه تشریف دارین خدمت برسم؟! سلمان هم که براش انگار دارم جک تعریف می کنم!! :)) اشاره می کنه بیا کاغذ و خودکار بنویس!! منم هرچی اون میگه تکرار می کنم، سلمان هم می نویسه!! :)) چشمشو دوخته به دهنم ببینه چی میگم!! بعد حالا گیر کرده بودم تو یه کلمه ای که نه فارسیش یادم میامد نه انگلیسیش تو دهنم می چرخید!! از سلمان می پرسم اسمش چیه؟! اونم می گه انگلیسیشو بگو!! منم می گم انگلیسیشم نمی دونم!! بعد یهو یادم می افته می گم فرکشن!!:دی بعد دکی میگه بعله!!:دی :)) همونطوری پای تلفنی می گه باید ایکس ۲ + ایکس + یه عددی بزرگتر از یک چهارم بشه!! من در نقش ریپیت!! سلمان در نقش درج و نگارش!!! :)):))  بعد اشاره می کنه بقیه اش چی بود؟!منم می گم ببخشید من آخرشو نفهمیدم!!:دی بعد تکرار میکنه منم همون حرفها رو تکرار می کنم!!:)) سلمان هم می نویسه!! داشت آدرس اتاقشو میداد، میگه اسپرت فیلدز رو رد می کنی... میگم ببخشید کجا رو؟! میگه زمین ورزش رو!! میگم بعله زمین ورزش رو رد می کنیم.. بعد سلمان  می نویسه!!
 - یه ساختمون قرمز رنگه ...

+ بعله ساختمونش قرمزه.. بعله... اونوقت اتاق شما کجاس دقیقا؟!

- اونجا اومدین شما تماس بگیرین هم رو پیدا می کنیم!!
+ :دی بله حتما!! :دی چه ساعتی مزاحمتون بشم؟! 1 خوبه؟!
(به سلمان: خدا کنه بگه 1!! سلمان: =)) من: :)) :-$)
- من 2:15 اینطور ها میام دانشگاه!!!
+ :| بله!!!!!!!
(به سلمان: میگه 2:15!!!!!!!! سلمان: :)) )
+ بسیار عالی پس من 2 مجددا باهاتون تماس می گیرم!!
- میخوای یه جای نزدیکتر قرار بزاریم!!
+ میخواین اینجینیرینگ بیولدینگ بیاین!!!:دی
- نه دوره!!! لٍیک چطوره؟!
+ (تو دلم: تو این سرما؟!) بسیار عالیه!! من 2 میام لٍیک با شما تماس میگیرم!!
...
:)) حالا قرار ٍ 2 برم!! کاش سلمان هم بیاد!! فان داریم اینطوری!!:دی هرچند فک کنم بره سر کلاسش.. یا بشینه سر درسش.. نمیدونم!!

سلمان می گفت دیشب همش سه ساعت خوابیدم داشتم درس می خوندم!! دیر هم رفتم خونه از اینجا..6 6:30 بود.. (:-؟ تا 7 که کلاس داشت!! پیچونده باز؟!) اومدم ببینم هستی، پیدات نکردم.. تو لب پروژه نبودی.. من: :) تو لب 329 بودم.. سلمان: ااا؟! ما اونجا امتحانمونه!! بعد دیگه رفت که برای امتحانش بخونه.. اومد یه سری همه زد که سوال بپرسه که چقدرم من و دیوید تونستیم جوابشو بدیم!! جوابشو دادیم ولی در نمیامد!!
:دی

بعد حول و هش ساعت 2 سلمان رو دیدم گفتم الآن برم؟! گفت آره زنگ بزن برو!! دوست داشتم میامد!! گفتم باشه.. رفتم و زنگ زدم و گفت من الآن آفیسم هستم دارم ویندوز ری اینستال می کنم!! من اینطوری: :| 5 مین دیگه راه می افتم.. 2:30 میرسم!!!! من اینطوری: @-) 2:30؟؟؟؟؟؟؟!!! من کلاس شری جون رو پیچوندم که 2:30 بیای؟!! هیچی گفتم باشه.. بعد 2:30 شد، وایستا وایستااا مگه اومد؟! 2:40 بهش زنگ زدم، گفتم مزاحم شما نمیشم کار دارین!! گفت نه در هر صورت باید بیام اونور چون میتینگ دارم!! گفتم باشه.. گفت تو راهم... 2:50 رسید؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! نه!! کی رسید؟!! 2:50؟؟؟؟؟؟؟؟!!! من خونم تو شیشه بود؟!! یخمک شده بودم؟!! بهم میگفتن یخچال های طبیعی؟! بعد همون جوری وایستاده با عجله و اینا که ساعت سه میتینگ داره، میخواد سوال منو جواب بده!! آخرش میگه نمیشه!! حتما باید از این راه حل کنی؟! صورت سوالت کو؟! شاید اصن اینطوری حل نشه!! /:) میگم آره تو میدونی!!!! گفت تو اصلا صورت سوال رو به  من نشون ندادی!! میگم سوال نیست.. یه قسمت پروژه مه!! عجباااا!!! گفت من 3 میتینگ دارم باید برم!! مرده شور هرچی آدم تحصیل کرده ی بی شعوره، بردن!!! میخوام صد سال بی سواد بمونم ولی با شعور باشم!! والا!!
شاکی وار برگشتم ساختمون خودمون و ناسزا گویان به خودم، هی متذکر میشدم که حیفه کلاسه شری جون که پیچید!! از پله ها رفتم بالا که سلمان رو پیدا کنم که نکردم.. دیدم پایین جلوی پله ها نشسته درس میخونه؟! نه من اونو دیدم نه اون منو!! به چشم بصیرت هم کاری نداشته باشین!! برای دیدن معمولی، چشم معمولی لازمه!! از طبقه دوم صداش میکنم!! بعد می رم پایین میگم ااا اینجایی؟ میگه کی رفتی بالا من ندیدمت؟! می پرسه چی شد؟ براش تعریف می کنم میگه باید زرنگ بازی در میاوردی سوال رو میدادی دستش می گفتی سر فرصت حل کنه بعد میرفتی ازش می گرفتی!! گفتم تو که دیگه میدونی پروژه امه!! مشق خونه ام که نیست صورت سوال داشته باشه!! ایش!!

بعد دیگه ساعت 6 امتحان داشت این بود که از همه ی کلاس ها رو پیچونده بود که خودش رو برای دومین امتحان اون روز آماده کنه!! منم یه 15 مین مونده بود به شروع امتحان رفتم پیشش.. گفتم که دارم میرم لب و اینا.. یه جوری بود!! یه جوری نگام می کرد!! آروم بود.. فقط نگام میکرد!!! /:) منم اینطوری بودم: :-؟ /:) یه طوری مثل عکسی که تو عید گرفتیم!! یه طوری آروم نگاه می کرد!! من نگاه ها رو میشناسم..  بعد هیچی دیگه!! گفتم بریم دیگه .. تو بری سر امتحانت منم برم لب تا نبسته!! بعد گفت فردا می بینمت.. بعد شب، ساعت 15 مین به 7 من اومدم که برگردم خونه.. آخه میدونستم اون 10 مین به 7 یا 7 امتحانش تموم میشه واسه همین زودتر اومدم که .. چمیدونم.. نخواد منو برسونه... دوست ندارم آویزون باشم.. اونم حرفی نزد که اگه تا اون موقع بودی باهم میریم یا هرچی مشابه این.. این بود که زودتر رفتم.. ولی مگه اتوبوس میامد؟!! بارون میامد... شب بود!! سرد بود!! تاریک بود!! اتوبوس نبود!!! از اون ورم هی بابا میزنگید که بیام؟! منم میگفتم نه!! تا راه بیافتی اتوبوس اومده.. دم ایستگاه منتظرم بود!! سلمان هم اومد از جلوم رفت ولی منو ندید!!

  • پنج شنبه
مثل سایر پنج شنبه ها، ندیدمش!! عصر رفتیم لب و ماشین حساب رو کار انداختیم و بسی خرسند شدیم و از فرط شادمانی، با لورا مسیر رو تا خونه گز کردیم و از نگنجیده شدن در پوست خود، سخن به میان آوردیم!! :)

  • جمعه
امروز سر لب بودم داشتم از پیتر سوال می پرسیدم که سلمان اومد یه اشاره ی سلام علیکی کرد و رفت نشست.. منم سوالم که تموم شد، رفتم پیشش و نشستیم به حرف زدن و اینا!! چوبین هم اومد ازم سوال پرسید و گفتم برو جزوه هامو بیار بهت بگم که بقول سلمان نفهمید چی گفتم!! و رفت و پشتشم نگاه نکرد!! :دی بعد دیگه به سلمان گفتم نیستی!! گفت نه بابا ما که هستیم!! بعد تازه انگار فهمیده باشه میگه دیروز ندیدیم همو؟! آهان آره دیروز خسته بودم از روز قبلش اومدم سر کلاس و بعد سری رفتم خونه دیگه نموندم!! (انقدر درس خوندن، خستگی به همراه داره؟! خوبه کوه نکنده!! خوبه تو هم!!) گفت حالا نمیدونم برم خونه چه فیلمی ببینم!! میگم فیلم می بینی؟! میگه آره !! دیروز یه فیلم رو دیدم که به حافظه ی کوتاه مدت و اینا مربوط بود بعد برد منو تو فکر و اینا!!! :)) گفتم عجب!! گفت تو اهل فیلم هستی؟! گفتم اگه وقتشو داشته باشم!! گفت ایکاش برات آورده بودم می دیدیش!! گفتم اسمشو بگی خودم میرم می بینم!! گفت اسمش یادم نیست برات آف می زنم!! (الآن که یک شنبه است و دارم اینارو می نویسم سلمان 100 بااااااااار آف زده و اسم فیلم رو گفته!! منم الآن دقیقا می دونم اسم فیلمه چیه!!) بعد گفتم مثل چپ دسته؟! براش یکم از چپ دست گفتم گفت آره !! خولاصه همون فیلمه که کارگردان های مبتکر و خلاق ایرانی ازش الهام گرفتن رو دیده!!!! بعد گفت راستی ماشین حسابتو برات آوردم که اگه خودت لازم داری... (داشت کیفشو زیر و رو میکرد!!) گفتم نه بابا لازم ندارم .. باشه پیشت!! بعد پیداش نکرد.. گفت اا نیاوردم!!:دی بیا این یکی ماشین حسابم پیشت باشه پس!!! گفتم نه بابا نمیخوام.. بعد گفت ولی یادمه با خودم آوردم.. یکم دیگه گشت پیدا کرد!! منم گفتم اوکی گرفتم!! گفت که ویک اند میشینم این اٍسِی رو می نویسم بعد اگه وقت داشتی باهم یه نگاه بهش بندازیم!! میدونم که قرار کپی پیست کنه!!:)) گفتم باشه.. تو بنویس!! من نگاه می کنم!! آخه مطمئنم که دوشنبه میاد میگه هیچ کاری نکردم!! میشناسمش دیگه!! بعد دیگه چی گفت؟ آهان!! پرسید دوشنبه لب داری؟! من لب دارم!! نمی دونم حالا این جمله چه پیامی داشت ولی گفتم بیان کنم که وقتی پیامش عیان شد، نگین وررراج فقط ور میزنه!!:دی دیگه از جمله مذاکراتمان میتوان به این جمله ی طلایی اشاره کرد که وی گفت: اگه وقت داشته باشی یه روز بیام باهم به پست پیپر های امتحان ها یه نگاه بندازیم.. جواب ها شو استاد کنیم و اینا... منم گفتم ای ول!! پایه م!! :) آخه خیلی حال میده!! همین دیگه.. نمیدونم چی شد که حرف چوبین اومد وسط، سلمان داشت می خندید!! گفت تو خونه یادش افتاده بودم میگفتم این چطوری به ذهنش رسید اسم اینو بذاره چوبین؟! (پیام این خط: داشته به من فک می کرده!!!=))) منم فقط خندیدم!!:دی حالا سر یه فرصت مناسب بهش پیشنهاد می کنم که اسم چینی ها رو بذاریم بشکن!! :)) بعد دیگه رفت خونه و منم رفتم پی درس و کار و زندگانی!!
:)

امشب عروسی دختر عمه ام بود!!:( خیلییییییییییی دلم میخواست بودم.. :( چون فک کنم باحالترین عروسی ای بود که تو خانواده میشد گرفت.. :( من عروسی میخواااااااام :((

  • شنبه
زنگ زدیم به خانواده ی شوهر مامانم!!:دی که از قضا خانواده ی بابام میشن!!:دی می بینی حسن تصادف رو؟!:دی تبریک عرض کردیم و اینا!!:دی
مامان اینا هم عین خوره ها افتاده بودن به دیدن فیلم یوزارسیف!! مگه من تونستم یه خط درس بخونم؟! نچزززز.. هچ!!! :( برنامه امتحانیم هم اومده... که چقدر هم در من واقعا تونست انرژی کافی برای درس خوندن ایجاد کنه!!:دی

  • یک شنبه
بابا آقا یهو صبح کله ی سحر، سراسیمه بیدارمون کرده که امروز درس تعطیل!! میریم بیرون!! می پرسم امروز هم؟!!! :دی چند روز آخه درس تعطیل؟! :دی گفتم کجا میریم حالا؟! گفت می زنیم به دشت و کوه و دمن!! گفتم هماهنگه!! تو این سرما خصوصا!! زنگید به مهنس اینا و اونا رو هم پایه کرد که بریم!!
هیچی دیگه!! عنر عنر پاشدیم رفتیم گلندوک!!!:دی همون لواسون جدید!!:)) بعد هیچی دیگه!!:دی کباب زدیم به بدن و تپل شدیم!! هوا هم که ترکونده بود!! حسابی آفتابی!! ولی دریغ از یه ذره بخار!! رفتیم عکس مکس گرفتیم و اینا که ناگهان، دیدیم موبایلی یه گوشه نشسته داره گریه میکنه!! برداشتیمش... گفتیم چی شده عجیجم؟ گفت من گم شدم و اینا!! گفتیم برو حالشو ببر!!:دی میدونی الآن چقدر موبایل ها هستند که آرزو میکنن جای تو بودن؟!! یه کم که آروم شد، گفتیم بذار زنگ بزنیم به خاله ات.. که مامانتو پیدا کنه.. بهش بگه به ما بزنگه!! یه کم اشکهاشو پاک کرد و اینا گفت باشه.. بوسیدیمشو زنگیدیم به خاله!! که دیدیم داییه!!:دی گفتیم دایی!! مامانشو این گم کرده!! داشت گریه میکرد!! گفت باشه بهش میگم بهتون بزنگه!! بعد مامانش زنگ زد دیدیم بابا ٍ!!:دی گفت کجایین؟! حالا هی ما آدرس ارائه می کنیم.. اون نمیکنه یه ذره فسفر بسوزونه!! میگم من قهوه ای پوشیدم!! میگه منم شلوار سفید با شرت آبی پوشیدم!! بعد میگم صداتونو نمیاد!! بعد فک کن!! رو به روی هم وایستادیم داریم با هم حرف میزنیم!!:دی:))=)) انتهای خنده بود!!:)) یارو مرده بود از خنده!!:)) با دوستش بود!! پیر بودن ولی به گوشیه نمیامد صاحبش اون سنی باشه!!:دی سلیقه اش رشد نکرده بود!!:دی :)) هنوز جوون مونده بود!!:دی دلت جوون باشه مادر.. :دی خولاصه خیلی باحال بود!!:)) همیجوری یهو نمیدونم چی شد که همو پیدا کردیم!!:دی :)) خیلی جالب بود!!:))

جالبتر از این میدونی چیه؟! اینه که من هر خراب شده ای که میرم، استیودنت ادوایزرمون رو می بینم!!:)) تو اتوبوس...!! با لورا میریم کافی، تو استارباکس!! :)) میریم پیک نیک، تو گلندوک!!:)) فکککک کن!!! :| خیلی تخیلی-فضاییه میدونم...


شوهرک.. :( ... چکنم؟.. دوست دارم.. :(



اینم از هفته ای که گذشت!! :)

بایتون!!


نوشته شده در  ساعت 22:12  توسط وررراج  |