تبليغاتX
وررراجستان!

وررراجستان!
گر بی عشق روی.... حتی بهشت هم که روی... تبعید شده ای!


چهارشنبه 22 آبان1387
سلام!!
مستقیم میرم سر اصل مطلب چرا که اعصاب پعصابم تو قوطیه!! وقت مقت هم ندارم !! ایش!!
(بله!!! مجبورم بنویسم!!! این جواب اون دسته افرادیه که تو دلشون گفتن حالا مگه مجبوری بنویسی؟!)

  • دوشنبه

امروز رفتیم دانشگاه و سلمان رو رویت کردیم و بسی در مدح اینکه "من اٍسِی دارم میام ازت کمک می گیرم" نطق کرد و اینا!! اتفاق خاص دیگه ای هم نمیتونه افتاده باشه!! یا اگه افتاده من یادم نی!! حله؟! /:)

  • سه شنبه

امروز فک کنم به مقدار خیلی کمی دیدمش... یا شایدم ندیدمش!! نمیدونم... بازم یادم نی!! یادم اومد میام مینویسم!! آهان! اندکیش یادم اومد.. رفتم تو لب کامپیوترها، من اگه نزدم تو دهنش، بخاطر حرمت موهای سفیدشه که نگه داشتم!!! عنتر!! وفتی در رو باز کردم منو دید.. بعد دوباره نگاشو دوخت به مانیتور!! تو دلم گفتم میمون! خوبه تو به من احتیاج داری!! صحبت رو کوتاه کردم و پیچیدم!!

  • چهارشنبه
امروز اصن ندیدمش!! چند بارم رفتم بالا تو لب کامپیوترها ببینم اونجاس آیا؟! که دیدم نی!! منم گفتم جهنم!! معلوم نی کدوم گوریه!! اصن از کجا معلوم که نی؟! حتما هست ولی به روی خودش نمیاره!! من خودمو واسه چی کوچیک کنم برم پیشش؟! هرکی کار داره بیاد!!

بعد الآن دیدین که؟! اصن خودمو کوچیک نکردم هی زرتی می رفتم بالا!! :| آدم بعضی وقتها بد ٍ مغرور نیستها... ایش!!
ساعت 5 امروز باید ریپورت لب دیجیتال رو تحویل میدادیم!!:)) باید می بودین می دیدین چه وضعیتی بود!!:)) اصن یه چی می گم همون رو میشنوی ولی یه چی دیگه بشنو!!:دی هر چی عشقته!! هرچی خیلی وقته نشنیدی!! :دی :)) خولاصه با هزار بدبختی یه 20 صفحه ای نوشتیم با مشارکت لورا!! رنگی و خیلی جیگر و اینا!! گفتم بدو بدو برم اون یکی ساختمون پرینت رنگی بگیرم!! پیش خودمم می گفتم مگه چقدر میشه؟! پارسال خیلی میشد 2 3 یورو!! آقا و خانومی که  شما و بغل دستیتون باشین، رفتم پرینت بگیرم نوشت 10 یورو و 10 سنت؟!!!!!!!!!!!!!!!!!  من اینطوری بودم: @-) :|  گفتم تو خواب ببینی من انقدر پول پرینتر بدم!! برگشتم ساختمون خودمون و پرینت سیاه سفید گرفتم!! گفتم گور کله اشم کرده!! سیاه سفید مگه چشه؟! خیلی هم نازه!! بعد که رفتم تحویل بدم از 5 گذشته بود؟!! چرا در رو بسته بودن؟! چرا نتونستم تحویل بدم؟!! هیچی دیگه بردم خونه و بعد از کلی منت خواخری رو کشیدن و قهر کردن و ناز  کردن و اینا، باهم ادیتش کردیم شد 22 صفحه!! قشنگ، خوشگل پرینت رنگی گرفتم و کلی نشاط کردم!! با اینکه پرینتر ما، خیلی سرعت عملش بالا ٍ و اگه مسابقه بذاریم اون پرینت کنه ما با ماژیک و مداد شعمی رنگ کنیم ، اون می بره !!، ولی با این اوصاف چیزه ملسی از پرینتر در اومد!!:) یه کاور پیجه صورتی و توسی!!‌:) فوق العاده شکیل و مجلسی!! علی الخصوص اون قسمت شیرازهه که رنگ زمینه اش بود!!:) :)) حالا ظاهر رو بی خیال!!:دی از محتوا ولی عاری بود!!!:)) =)) فککک کن!!!:))  ولی خب!! این روزها، همه به آفتابه لگن توجه دارند.. شما چطور؟! :))


  • پنج شنبه
امروز هندیه پرسید سلمان رو ندیدی؟! دیروز ندیدمش!! گفتم منم ندیدم... مگه زنگ اول سر کلاس نبود؟! گفت ندیدمش.. گفتم زنده است!! اگه مرده بود خبرش رسیده بود!! اینا رو تو دلم گفتم!! زنگ بعدش هندیه رو دیدم گفت که سلمان اومده الآن تو لب کامپیوتر هاس داره اٍسٍی می نویسه... یه سری نوشته بوده ولی بعد پاک شده!! (هی هی!!) رفتم دیدم اونجا امتحان دارن می گیرن، نرفتم دیگه تو!!
عصرش رفتم تو لب میدونستم که سجاد هم لب داره!! هیچ چیز به اندازه ی دیدن سجاد نمیتونست خوشحالم کنه!! یه کم دور و اطراف رو نگاه کردم دیدم نیست.. ولی طبق محاسباتم، حتما این هفته لب داشت!! رفتم سر کارهام که یه 5 مین بعد، دیدم سجاد اومد گفت اااا!! سلاااااام!!‌ چقدر  این بشر ماهه؟! خیلی نه!!! :)) یه کم!!! خیلی صبور و با آرامشه!! یه کم حرف زدیم و من از سلمان پرسیدم، گفت که دیروز یه 7 صفحه نوشته بوده که بعد پاک شده!! منم تو دلم گفتم بس که اسکله!! نکرده سیوش کنه!! 8-| انی وی!! گفت که حالا خودش بهت میگه!! بعد دیگه رفت سر لبش و اینا..
منم یه سر رفتم پایین که ایمیل سلمان رو  چک کنم!!! به من چه؟! میخواست پسش رو  عوض کنه!! من که بهش گفته بودم!! بعد دیدم یکی از بچه های کلاسشون که تو گروه فاینسسه باهاش، براش ایمیل زده.... ایمیل رو که خوندم، به خدا قسم، در معرض سکته بودم!! برای اینکه یاد سلمان بیاره کدومه، براش از چهارشنبه ی هفته ی پیش که رفته بودن بار نوشته بود!!! منم سری رفتم چک کردم دیدم بعله!! این آقا هم اولین اساینمنت فاینسس رو پیچونده بوده و چهارشنبه با سلمان ریسیت کرده!! خیلی حالم بد بود.. رفتم بالا از سجاد خداحافظی کردم و رفتم خونه... یعنی تمام خوشحالی ای که از دیدن سجاد تو من ایجاد شده بود، قلمبه وار، رفت تو جاروبرقی!! :( کثافت!!
شب آقا آنلاین شد... منم خودم رو آنلاین کردم.. ولی بهش پی ام ندادم!! اون پی ام داد که چطوری؟! نیستی بابا!! گفتم من که هستم!! تو ما رو کاشتی!! گفت "کی؟! کجا؟! من؟! :))" گفتم چند بار اومدم بالا ندیدمت.. گفت چهارشنبه اصن نیمدم یونی! نشستم سرش!! گفتم خیلی حال می کنی باهاش، اینه که دو سری نوشتی!!! گفت اا! تو از کجا میدونی؟! گفتم دیگه!! بعد دیگه اٍسیشو فرستاد که ببینم.. گفت مسخره نکن ها!! بخند!! منم قبل از اینکه اسیشو بگیرم می خندیدم!! بعد که اسیشو گرفتم یه چیزی گفته بود قبلش داشتم بهاون می خندیدم که گفت به اسی می خندی؟! گفتم نه!! گفت آره جون خودت!! منم دیگه ترکیدم از خنده!! :)) ازش بدم میاد.. ولی چون به من مربوط نیست که چه غلطی می کنه، اینه که سعی می کنم مثل قبل باهاش رفتار کنم.. گفتم من اینو نگاه می کنم تو هم بشین سرش.. گفت باشه پس می بینمت فردا!! گفتم خداحافظی واسه چی می کنی؟! گفت تو میگی بشین سرش!! گفتم گفتم بشین سرش نگفتم که خداحافظی کن!! خندید.. دیگه ساعت حول و هش 1:10 بود که گفت من برم بخوابم!! گفتم باشه پس منم میرم!! براش اشکالهاشو ایمیل کردم و رفتم خوابیدم!! آهان! قبلش پرسید کی دانشگاهی فردا؟! گفتم 9 هستم.. گفت که باشه منم فردا با بابا میام.. 8 راه می افتم که 9 برسم!!! (یعنی راس ساعت 9 سلمان کارت زد!!) گفتم اوکی! بیا پروژه لب!! گفت باشه...

  • جمعه
امروز صبح نشستم سر اسیش.. که آقا ساعت 9:30 سر و کله اش پیداش شد!! می پرسم شما همیشه وقتی 8 راه می افتین، 9:30 میرسین؟! می خنده!! هیچی دیگه!! بهش یه سری کار دادم گفتم برو درباره ی اینا بنویس.. قبل از 10 هم بیار!! که یعنی قبل از 10 آورد هااااااااا!! یعنی کلا بهش ساعت بدی، سر ساعت همه ی کار رو انجام میده!! ایش!! قبل از کلاس رفتم پیشش، دیدم یه چیزهایی نوشته!! هی می پرسید خوبه؟! گفتم آره بابا خوبه!! بعد از کلاس هم رفتم پیشش گفتم تموم کردیش بیارش پایین.. گفت باشه!! بعد خودمم رفتم نشستم به خوشگل کردنش!! دمم خداییش گرم!! دو زار اومد رو اسیش!! اسی 7 8 صفحه ایشو براش 15 صفحه کردم!! آره داداچ!! :دی بعد اومد و کف کرد و باهم بقیه اشو درس کردیم و 12 هم کلاس داشت!! گفتم یه کم دیرتر بری چیزی نمیشه!! بعد خولاصه خیلی ملوس شد و همه ی عبارتهای ریاضی (!!!) رو صفا دادیم و بسی اعصابمون رنده شد و به صبور بودن سلمان ایمان اوردیم و اینا!! بعد حالا سر کاور پیجش
میگه اسم خودتم بنویس که کلی زحمتشو کشیدی!! :) بعد میگم حالا یکی از این کاور ها رو انتخاب کن! میگه همش صورتیه که!! میگم نه تو انتخاب کن رنگشو عوض می کنیم... بعد همونی رو انتخاب کرد که من برای ریپورتم برگزیده بودم!! بعد رنگهاشو بهش نشون دادم، همون اولین رنگه کرم خردلی قهوه ای رو پسندید آقا!! من اینطوری بودم: :| گفتم حالا بقیه اشم ببین بعد!! گفت یه رنگ سنگین و اینا!! انگار رنگ سبک سنگینی داره!!  گفت همه ی زحمتشو تو کشیدی، رنگشم خودت انتخاب کن!! منم گفتم باشه!!:دی دیگه تعارف نزدم که تو انتخاب کن!! یه رنگ سبز و صورتی انتخاب کردم!!:دی یه مربعش فقط صورتی بود.. بقیه اش سبز بود!! گفتم که حالا رنگش که معلوم نمیشه!! سیاه سفیده و اینا!! گفت نههههه!! میرم رنگی پرینت میگیرم حیفه!! گفتم آره؟! گرون میشه ها!! گفت نه پولش مسئله ای نی!!! گفتم بابااااا!! مایه دار!! :دی تو دلم البته!! براش پی دی افش کردم و ایمیل کردم گفتم بیا برو!! گفت باشه و دویید و گفت مرسی و می بینمت و اینا!! گفتم خواهش می کنم!! بعد برگشت..!! گفت شریدان، دم دره!! با کافیش وایستاده!!‌:| نمی تونم برم!! گفتم اون 10 مین اول دمه دره!!:))  بیا بریم ببینم چکار میشه کرد!! اون تو راهرو وایستاد من رفتم بیرون یه نگاهی کردم اونم منتظر علامت من بود!!‌گفتم بیا برو نیست!! اونم گفت مرسی و دویید!!
بعد برگشتم پای میزم که دیدم مموری کیه سجاد رو جا گذاشته!! وقتی مموری کیه تو مای کامپیوتر نمایش داده میشد به اسم "آقا سجاد" بود!! :)) =)) ای جیگرتووووو!!‌:× :× هیچی دیگه!! برداشتمش رفتم سراغش!! رفته بود اون یکی ساختمون واسه پرینت!! قبلشم همه چی رو با من چک کرده بود!! کجا پرینت بگیرم؟! کدوم طرفشو منگنه بزنم؟! بعدش بذارم تو این کیسه ها؟! و از این قبیل!! :)) رفتم پیشش گفتم اینو جا گذاشتی!! گفت مرسی.. ببین این رنگیه دیگه؟! میگم آره!! میگه ولی میزنه 75 سنت همه ی 15 صفحه رو!!! من اینطوری بودم: :|:| براش دکمه ی پرینت رو زدم.. تو دلم گفتم دیگه 75 سنت که چیزی نیست!!:دی فوقش سیاه سفید میشه دیگه!!:دی بعد دیدم رنگیه!! ولی دو رو بود!! گفتم ااا!! دو رو گرفتی چرا؟! گفت من دو رو نگرفتم.. تو بالا سرش هستی من برم یه بار دیگه یه رو بگیرم؟! گفتم آره... بعد رفت برگه ی این پرینت ها آورد.. نگاه می کنیم می بینیم سیاه سفید 5 سنته، رنگی 50 سنت!!!!!!!‌ جفتمون اینطوری بودیم: :|:| یعنی باید 7 یورو حداقل میداد!!!! هیچی دیگه!! گفتم برو حال کن!! :)) خدا بده شانس!!! :))
بعد دیگه بهش گفتم این ویک اند یه 5 تا سلاید درست کن و اینا برای پرزنتیشنت.. که مطمئن بودم عمراااااا به 5 تا کفایت نمی کنه و تا جایی که ممکنه همینطوری هی اسلاید درست می کنه!!‌ دیگه خداحافظی کردیم و اون دویید به کلاس برسه و منم رفتم که برای خواخری که تولدشه این ویک اند کادو بخرم!! :)
رفتم براش کیف کولی گرفتم جیپ!!!:دی یه دونه هم از این کجکی ها داشت صورتی و مشکی بود اونم جیپ بود، چشمو گرفت منم اونو  گرفتم!!:دی :)
مادر  خانومی و آقای پدر هم رفتن براش موبایل گرفتن!! انگذه دبشه!! انگذه نازه!! ای 71 نوکیا!! :-؟ البته 71 شو مطمئن نیستم!! :دی  ولی خیلی نازه!! :)
  • شنبه
گفتم بریم چشم پزشکی از اون ورم ناهار رو بیرون بزنیم!! که از اونجایی که مادر خانومی حال نمی کنه حال بده این بود که قرار شد شب که بابا از فوتبال برگشت و خسته و کوفته بود، بریم هم چشم پزشکی (!!!!!!) هم بریم شام!! نه فک کن!! چشم پزشکی 7 می بست... بعد ما 6:15 خونه بودیم!! رسیدیم دکتر رفته بود؟! تعجب داشت؟! یعنی الآن انتظار داشتین که می بود؟! وااا؟! یعنی تا این حد؟! هیچی دیگه!! خونم اصن تو شیشه نبود!! همیشه مادر خانومی برنامه ی آدم رو میریزه بهم!! همیشه حرفشو گوش دادم کارا اونطور که خواستم پیش نرفت!! منم قهرررر!! که اصن نمیرم چشم پزشکی کور شم!! اصن وقت ندارم!! من درس دارم!! مگه بیکارم؟! همین امروزمو خراب شد کافیه!! که آقای پدر همین طوری هی پشت سر هم حرفهای منو به دیده ی منت گذاشت و اصن گیر نداد که همین الآن میریم واسه فردا وقت میگیریم!! خولاصه فردا قرار شد بریم دیگه!!! دوبااااره!!
بعدشم رفتیم پیتزا هات و دلی از عزا درآوردیم.. دیدیم چهلمش گذشته، گفتیم لباس عزا معصیت داره تنش باشه!!:دی
  • یک شنبه
امروزم هلک هلک پاشدیم رفتیم چشم پزشکی!! هیچی بابا!! نیم نمره چشم چپم ، بیست و پنج صدم هم چشم راستم از یک سال و نیم پیش ضعیفتر شده!!:دی هی الکی شلوغش می کنین!!:دی:دی :دی:)) روم نمیشد به بابا اینا بگم چقدر ضعیف شده!!:دی :)) عینک هم، همین عینکیه که دارم!! فقط قرار شد شیشه اش رو عوض کنه  که گفت 24 نوامبر آماده میشه!! فککک کن!! کوووووووووو تا 24 نوامبر؟!!!!



رفتم 360 سلمان رو چکیدم دیدم یکی از دوستاش براش کامنت گذاشته که تولدت مبارک!! فککک کن!! همزمان با خواخری!!:)) فک کنم خواخری بفهمه درجا خودشو دار بزنه!!:)) منم به روی خودم نیاوردم!! به من چه؟! تولدشه که باشه!! من چکارشم؟! خیلی ازش خوشم میاد!! تولدشم بهش تبریک بگم!! پسر بی سر و پا!!:دی:دی:دی
فردا قرار دارم با استاد سلمان اینا ساعت 3 .. ولی بعد یادم افتاد که دوشنبه ها اون لب داره با استاده!! ولی مطمئن نبودم که این هفته هم هست یا نه!! خواخری میگه یه اس ام اس بزن بپرس!! /:) نیست آخه شماره ی همو داریم!! گفتم الساعه!!!‌ خوشه خواخرم به خدا!!!:)) شماره اش کجام بود!؟!! رفتم آنلاین که دیدم آنلاین شد!! منم اینویز!! پی ام دادم چطوری؟! گفت ااا؟! آنلاینی تو؟! من اینطوری: :-" گفتم خدا خدا می کردم بیای آن!! گفت چیزی شده؟! تو دلم گفتم آره خیلی چیزها!! همین الآن همه چی رو برات میگم!! 8-| گفتم فردا لب داری؟! گفت آره!!:( گفتم ایییی وللل!! گفت این که بده!! گفتم واسه من ولی خوبه!!:دی یعنی پل کارن رو نمی بینم!! :) ویچ ایز گریت!! بعد دیگه حرفهای چرت و پرت همیشگی زده شد و اینا که پرسید تو فردا تا کی کلاس داری؟!‌:دی (:دی هم جز حرفهای اون بود!!) گفتم تا 3 !! گفت اااا؟! گفتم اوهوم چطور مگه؟! گفت ازت سوال داشتم ! گفتم من صبح 10 کلاس دارم ولی 9 دانشگاهم!! (حال می کنین تو رو خدا؟! دانشجو به من میگن!! :)) ) گفت منم همون 9 اینطورها میام پس!!‌ :)) چقدر باید احمق باشم که رو حرفهاش حساب باز کنم؟!:)) خیلی!!!:)) میدونستم نمیاد 9!! انی وی گفت فردا می بینمت در هر صورت.. حس کردم می خواد بپیچونه، چیزی نگفتم!! بعد یه 5 مین که گذشت گفتم من برم دیگه کاری نداری؟! گفت نه دیگه... مرسی فعلا شب خوش!!  منم گفتم ممنون!! شب شما هم بخیر!!! 8-| یه وات اواااا.. !! آهان اون 5شنبه گفت (تو چت!) که سه هفته دیگه همه ی اینا تموم میشه... یه لحظه حس کردم نمیدونم.. حس کردم شاید دوست داره یونی رو.. البته یه کمم به خودم گرفتم !!‌ ولی خب از بیانش شرمسارم!!!=)):))=)) برمی گردین میگین دختر ٍ بی جنبه!!!=)) ولی حس کردم ناراحته از اینکه تموم میشه.. منم گفتم بیا درباره ی چیزهای خوب حرف بزنیم که خندید!!:)) بعد امشبم من بهش گفتم!! درس و اینا داشتم میگفتم که گفت چیزهای خوب بگو!! گفتم باشه.. سه هفته بیشتر نمونده!!:دی گفت مرسی.. حالا نمیدونم اون مرسی واسه قسمت باشه بود یا واسه قسمت سه هفته بیشتر نمونده؟!! در هر صورت، بازم لحنش خوشحال نبود.. البته شوخی می کنم.. اون ناراحت امتحان هاشه.. وگرنه، اون چیزی از دلتنگی سرش نمیشه!!:)) والا!!!:)) اونم مثلا واسه من!!=))=)) فکک کن!!=))
همین ها دیگه!! اتفاق دیگه ای نیافتاد که بنویسم!!

فعلا بایتون!!

راستی! با مادر خانومی تمام در کش مکش و جنگ و جدلیم!! اصن نمیتونیم یه کلام باهم بحرفیم!! هرچند قبلشم همینطور بود.. ولی حالا خیلی بدتر شده همه چی!!
شوهرک هم مشغول ٍ درس و ایناس!!


نوشته شده در  ساعت 17:22  توسط وررراج  |