تبليغاتX
وررراجستان!

وررراجستان!
گر بی عشق روی.... حتی بهشت هم که روی... تبعید شده ای!


پنجشنبه 23 آبان1387
سلام!!
تا این هفته یادم نرفته بنویسم چی شد...

  • دوشنبه

راس ساعت 9!!!! همون طور که انتظار میرفت.. همونطور که در پست قبلی، روز یکشنبه، نوشته شده، سلمان خودشو دو سه بااااار نشون داد!!! یعنی نه که اومده باشه و نیامده باشه پایین هااا.. نهههههههه!!! آقا رو به قبله بوده!!! مثلا!! هیچی بابا!! 9 نیامد!! 9 که نیامد هچ!! هیچ موقع نیامد... !!! :)) بهتر!!! به من چه؟! اون کار داره بیاد!! ایمیل هاشو چکیدم،ّ دیدم چک کرده ایمیلشو.. یعنی از نظر زنده بودن اگه جویا و کنجکاو شده باشین، باید بگم که زنده است و تا حلوای من و شما و هفت نسل قبل و بعد من و شما رو خودش و هفت نسل قبل و بعدش نخورن، آخ هم نمی گن!!!!!!! الآن معلومه چقدر ازش خوشم میاد؟!!!!! الآن معلومه دیگه کاملا؟! بعد دست ٍ بر قضا دیدمش تو طبقه دوم...داشتم با جیمز می رفتم سمت پروجکت لب که از پشت اسم شناسنامه ای رو آروم صدا کرد!!.. کلا این مدلی نیست که بلند اسمتو صدا کنه..  گفتم نیامدی.. که بهتر بود نمی گفتم.. باید از این تریپها بردارم که من اصن یادم نبود با تو ٍ رولاغ (روباه ٍ الاغ) چتیدم شب قبلش و قرار شد تو ساعت نه بیای من، خودمو پیش پات قربونی کنم!!! گفت حالم خوب نبود.. دارم دوباره مریض میشم و اینا!! گفتم عجب!! مراقب باش!! موقع خوبی برای مریضی نی... داداج!! ما خودمون، ته فیلم و تئاتر و نقش اولیم!!!! بدیه من اینه که هویجوری هی الکی میخوام کمکش کنم!! همین میشه دیگه!! فک می کنه حالا هروقت عشقش بکشه من وقت دارم!! وقت دارم که نه... از وقتم میزنم براش!!! نه عزیز!!! خواب دیدی خیر باشه!!! این امراض مصلحتی هم دیگه خامم نمیکنه!! دیگه بمیری هم باور نمی کنم مردی!!!! فک می کنم داری نقش بازی می کنی!!! بس که به درد نخوری... آشغاااااااااااال! نمی تونین تصور کنین چقدر شاکیم..... یه آدم کودن!!! یه آدم "خیلی" کودن!! من تحت هیچ شرایطی نمی تونم دیگه یه کلام از حرفهاتو قبول کنم.... حالا اینا بخوره تو سرم!! خودمم زیادی تحویلش گرفتم کلا!!! باید مثل همون اولین بار که دیدمش و شام خونمون دعوت بودند و از بس ضد حال زدم بهش تا آخر مجلس خفه خون گرفت، باهاش رفتار کنم!! نیامده به ما آدم باشیم!!! :)) یادش بخیر!! یعنی اینو قربونم بری اولیه هرچی میگفتن، من جفت پا می رفتم تو دهنشون!!:دی:)) نمی تونی تصور کنی سر شام من چقدر ضد حال به خورد اینا دادم!!:)) انقدری که دیگه ساکت شده بودن می گفتن نمی دونیم والا!!:دی :)) تو دلم می گفتم مگه شک داشتین که هیچی سرتون نمیشه؟!! هیچی دیگه.. وقتی هم لب داشت یه سر رفتم پیشش!! همینطوری الکی!! اه!!! حالم بهم از خودم بهم خورد!! مرده شورتو ببرن وررراج!! الآن عنتر فک می کنه عنتر ناب آفریقاس!! :دی اه!!

  • سه شنبه

امروز خیلی سرم شلوغ بود.. زنگ اول با شری جون کلاس داشتیم که مالید!! 11 تا 1 لب داشتیم که تا 1:30 طول کشید.. رفتم وسایلم رو گذاشتم تو پروجکت لب و خواستم برم ناهار که سلمان سبز شد.. گفت فک کردم سر لبی!! گفتم شاید باورت نشه ولی 5 مین نمیشه که اومدم!!! 2 هم کلاس دارم!! گفت منم 2 کلاس دارم میخواستم نرم برم خونه به درسهام یه سرو سامونی بدم!! (راستشو بخوای اصن حرفهاشو نمیتونم قبول کنم.. فک می کنم میخواد بره با چمیدونم دوست موستهاش ولگردی و الواتی!!) گفتم مامان من ظاهرا جمعه خونه ی شماس.. می تونیم باهم بریم خونه ی شما..  حرفهای من تموم نشده، هی میگه آره باشه خوبه!!! .. من در ادامه: که به پست پیپر ها یه نگاهی بندازیم.. البته اگه تو برنامه ای نداشته باشی!! گفت نه بابا من هیچ برنامه ای ندارم!! باشه!! حتما این کار رو می کنیم!! =)) شرط می بندم تو دلش داشت می خندید!! :)) شرط هم می بندم شما هم دارین میخندین!! به میزان کوچیکیه من!!!‌ آخه من باید بهش بگم من بیام کمکت؟!! ولش کن.. یه گندی زدیم رفت!! به روی خودت نیار!! ازم یه سوالی درسی پرسید که بلد نبودم گفتم برو از خود پل کارن بپرس... 2 شد و پل کارن اومد و این رفت و منم رفتم که مثلا برم سر کلاس.. که رفتم ناهار و نماز!!! :)
موقع بیرون اومدن گفتم بدو بدو برم که به نصفه کلاسم برسم لااقل!! که سجاد رو دیدم.. در حقیقت، سجاد منو دید!!!:)) من اصن تو هپروت بودم.. تو فکر!! :)) تو فکر یه لقمه نون حلال!! که یهو گفتم ااا!! تویی!! سلام!! هیچی دیگه تا 15 مین به 3 گپ زدیم همونطوری وایستاده!!!!! :)) بعد حالا این گپی که ازش حرف میزنم حول چی بود؟! درس، لب، امتحان، فشرده بودن امتحانات و مهمتر از همه که نیم ساعت درباره اش حرف زدیم:"سالن امتحان!!!!!!":)) آخه نمیدونست کجاس!! منم که آدرس میدادم می گفتم سفارت انگلیس رو رد می کنی... میگه نهههه!! سفارت آمریکا ٍ اون!!!! میگم نه!!! انگلیسه!! میگه از کنار دریا داری آدرس میدی؟! می گم اصن بذار از دانشگاه آدرس بدم!! اصن یه وضعیتی!!!:)):)) آخر سر گفت بیا بیخیالش شیم!!! :)) خیلی دوسش دارم... امیدوارم در موردش اشتباه نکنم.. خیلی دوست داشتنیه... به دل میشینه... :× عزییییییییییزم!!!

  • چهارشنبه

امروز سلمان رو به اون صورت ندیدم... با لورا داشتیم دنبال یکی می گشتیم که جواب سوالهامونو بده، که تو طبقه سوم دیدم داره با موبایل حرف میزنه.. یا مثلا منتظر بود اونور خطی گوشی رو برداره... نمی دونم.. به من چه!!  دست تکون دادم، زحمت کشید دستشو برد بالا!! به لورا گفتم یه لحظه صبر کن با این حرف بزنم بیام.. گفت باشه.. گفتم چطوری؟! گفت خوبم تو چطوری؟! گفتم مرسی چه حال چه خبرها؟! گفت که هیچی دارم میرم این اساینمنت فایننس رو که بچه ها نوشتن، ادیت کنم!! گفتم بابا ادیت... باشه پس... گفت برو دوستت منتظرته!! تو دلم گفتم نمی گفتی هم می رفتم!! گفتم باشه مراقب خودت باشه فعلا!! شب رفتم خونه و مامان داشت با خاله می حرفید.. بعدش که قطع کرد مامان سلمان زنگید.. قرار گذاشتن باهم برن فردا خرید برای چریتی که یک شنبه هست.. مامان گفت صبح ساعت 9:30  هم زنگ زده و اینم پرسیده که وررراج خانوم میاد یک شنبه پای میز صنایع دستی وایستن؟! منم به مامان گفتم اون ح.خدا.ب کجاس؟! وایستا با سلمان دیگه.. به من چه؟! ببینم چی میشه!!! از طرفی دلم میخواد، از طرفی هم میگم گور ٍ کله اشونم کرده!!

  • پنج شنبه

امروز ندیدمش!! فک کردم نیامده باشه!! براش آف زده بودم که آره داداج شری جون کماکان مریض و ایناس!! دونت بادر بیای یونی!!:دی که البته وقت هاییم که شری جون سر پا بود و اینا باز هم پنجشنبه ها همو نمیدیدیم!! هیچی دیگه.. حس می کردم ممکنه آن باشه و پی ام داده باشه.. ولی من نمی رفتم آن!!:دی مثلا دانشگاه بودم و سرسخت مشغول درس و دانش و اینا!!!:)) که رفتم خونه دیدم آف زده که مرسی از خبرت!! (خبر مرگم؟!:دی) کلاس ما هم امروز کنسل گردید!! ندیدمت کالج!! کم پیدایی؟! + چشمک! منم زدم که ااا؟! اومده بودی مگه؟! فک کردم ریاضی رو می پیچونی میمونی خونه!! :دی انی وی!! این از ایشون!!
مامان و مامانمشم که رفتن خرید و اینا که مامانش حالش جالب نبود و اینا رفت دکتر و از اونجا مسافرت!! یعنی قرار جمعه ی مامانها مالید!! بعد از اونجایی که مامانش همینطوری هی مامان منو در جریان مالیده شدن قرار گذاشته بود، این بود که مامانم کاملا ازش شنیده بود!!:دی نگفته بهش که داره  میره مسافرت؟! ما از کجا فهمیدیم؟! بابام گفت!!:دی :)) آیکون مرسی عامل نفوذی!!:)) مامان هم شب پرسید سلمان چیزی از قرار فرداتون نگفت؟! گفتم ندیدمش!!
شوهرکم هم مریض شده بود.. اس ام اس زد که حالم خیلی بده!! برام دعا کن!! هیچی دیگه! ما هم دعاییدیم خوبید!! :دی

  • جمعه

امروز دکتر (اسمیه که سلمان واسه پل کارن گذاشته!! :)) خندم میگیره وقتی میگه بهش دکتر!!) کلاس رو یه یه ربع زودتر تموم کرد و گفت که وررراج بیا کارت دارم!! بعد رفتم و از پروژه ام گفت که چرا اونموقع کار نمیکرد و اینا!!  بعد من اینطوری بودم: :| آیکون یه دانشجوی سال آخریه متنبه و شرمنده!!! بعد سه صفحه آچار فرانسه هم اثبات کرده بود؟! دوباره همون آیکونه!! هیچی دیگه!! بسیار روشن شدیم!!! :دی
رفتم تو لب کامپیوترها که سلمان رو دیدم!! گفت الآن کلاس دارم تو تا کی کلاس داری؟! گفتم تا یک.. که رفت و 12 برگشت!! منم به روی خودم نیاوردم مثلا سر لبم!!:-" بعد موبایل رو برداشتم رفتم بیرون حرفیدم با شوهرک و حال احوال و اینا!!! روشن شد خولاصه!! تازگیها حس می کنم موبایل صحبت کردن خیلی چیزه تابلوییه!!:)) یعنی میشه گفت اونوره خطی کیه!! بعد برگشتم تو لب و سلمان رو، دست زده زیر ٍ چونه مشغول نظاره ی خودم، دتکت کردم!!!! :-":-" چی مییییییییی گییییییییی؟! نچ داداچ!!! راس کار ما نیی!! مجبورم نکنین روشنتون کنم خولاصه!! دیگه 1:30 اینطورها بود فک کنم که رفتم پیشش و داشت با هندیه به درسهاش نور میداد که رشد کنن!!:دی آبیاری یه سری شده  بودن الردی!!:دی لازمه بگم چجوری؟!:دی:دی آیکون یه وررراج بی فرهنگ و بی ادب!! بعد گپ زدیم و گفتیم و خندیدیم و اینا!!:دی طبق معمول!! گفت که مامانها امروز قرار ندارن... گفتم آره ظاهرا مالیده!! گفت فردا میای؟! ظاهرا ناهار هستیم اونجا... گفتم باشه فردا هم میشه... اگه میخوای.. گفت آره بابا.. گفتم باشه پس فردا.. بعد پرسیدم پس فردا از 11 تا 3 4 ٍ؟! گفت نمیدونم آره مثل اینکه (چریتی!).. گفتم اوووه.. این همه ساعت!! می ری تو؟! گفت نه بابا همش رو نمیرم!! یه یه ساعت میرم و میام!! درس دارم و اینا!! گفتم من که بدبختم یعنی این دو هفته!! :)) بعد گفت که راستی بهت نگفتم.. چهارشنبه رفتم یه میتینگه که درباره ی منیجمنت بود!! یه سال میری کورسشو میگیری بعد فوق ام بی ای؟! میدن و اینا .. واسه آینده ی شغلی و این کشک ها خیلی هاون خوبیه!!:دی گفت من خوشم اومد.. بهش می فکرم!! منم گفتم منم باید به فکر باشم ظاهرا!! گفت چکار میخوای بکنی ؟ گفتم هیچی دیگه سال دیگه باهم دیگه سال چهار رو دوره می کنیم!!:دی گفت نه بابا ا ین حرفها چیه..! بعد دیگه ؟؟! نمی دونم خیلی حرف زدیم.. بعد یه سوال از سیگنال و سیستم داشت که ازم پرسید.. بعد باید ضریب اس دو، یک می بود.. یعنی باید تقسیم میکردیم!! بعد ما عین منگولا هرکاری میکردیم در نمیامد!! :)) یه ساعت و نیمی سرش بودیم!!:دی بعد هندیه عجب خریه بقول سلمان، تقسیم کرده بود یه کلمه حرف نمیزد!! :)) =)) بعد از اینکه سلمان گفت باید تقسیم کنیم و تقسیم کردیم و چک کردیم و جواب دریافت شد و نشاط رفت، هندیه می پرسه چی شده؟! بهش میگیم، میگه وااا؟! مگه نکرده بودین؟! :|:|:| یعنی میخواستیم خفه اش کنیم!!! من مرده بودم از خنده!!!=)) خیلی باحال بود خولاصه!!:دی :)) بعد دیگه همین اتفاقها فقط افتاد واسه امروز!!

  • شنبه

صبح کله ی سحر بیدار شدم!! شنگول بودم خب!! مادر خانومی هم طبق معمول گذاشت به حساب قراری که با سلمان دارم!! فرنکلی مای دیر، آی دونت گیو ا دم!!:دی بعد زنگ زد مامان به مامانش و مامانش گفت بچه ها خوابن و من نمی تونم زود بیام و 12 میام!! منم موندم خونه کارهامو انجام دادم همینطوری هی!! و کاری دیگه برای انجام دادن نمونده بود که گفتم برم دیگه!! چرا رفتم هنوز نیامده بودن؟! زیرا سجاد رفته بود موهاشو صفا بده تو سیتی سنتر!! دو ساعت طول کشید تا بیان!! ولی خوشم میاد موقع ناهار سروکله اشون پیدا شد!!!:)) اه اه اه!! قربونم بری اولیه چقدر مزخرفه آخه؟!! عق!!:دی حال بهم زنه!!! مادر خانومی پرسید خواخرت میاد؟! گفتم نچز گفته که نیامده کمک زشته موقعه ناهار سرو کله اش پیدا بشه!!:دی کاملا عمدی اینطوری گفتم:دی بعد مامان سلمان گفت نهههههه!! زنگ بزن بهش بگو بیاد!!! مامانش اینجاس.. غذا رو خودش درست کرده!!! بگو بیااااااد!! همین الآن برو بزنگ!! منم رفتم بزنگم که تل اشغال بود.. بعد که مامان پرنیان تل رو طلاق داد، مامان سلمان دوباره گیر داد!! منم وقتی نبود در وصف اینکه آره چیها گفتم و اینا داشتم می سرودم که مامانش ظهور کرد!! من اینطوری بودم: :-" گفتم میگه نمیاد!! بعد مامانش میگفت نه بگو میادّ!! من میگفتم خانوم چیز میگن بیا!! یه چیزی تو مایه های سیم واسطه بودن بهم دست داد که من بهش دست ندادم!!:دی و این شد که گوشی رو دادم به مامانه و اون خودش راضیش کرد که بیاد!! تو دلم میگفتم اینقدر اصرار میکنه ضایع است روشو زمین می اندازی خره!!:دی که دیگه قبولید و اومد!! بعد دیگه سر ناهار، سجی کنار من نشسته بود و سلی کنار بابام رو به روی من!! البته من به روی خودم نمی آوردم... با سجی می حرفیدم!! :-"
بعد از ناهار، تحفه اولی(برادر پرنی!!) شروع کرد به گذاف گویی و من و خواخری کاملا ایگنوریدیم!! من و مهنس و خواخری یه سمت اتاق و اون سه تا قربون بری و تحفه هم اون سر اتاق جلوس کرده بودیم که دیده شد، قربون بری-ز، پیچیدن و گمان رفت که یحتمل ناهار رو کوفتیدن و گورشان رو گم کرده اند!! تا اینکه مامان سلی اومد گفت شما و سلی میخواین  اینجا بخونین یا .. گفتم نه اینجا که نمیشه.. بلند شدم رفتم دم در که دیدم سلی با کیف وایستاده !! نگام می کرد مثل همیشه عمیق!! گفتم چطوری؟ خندون  و شنگول گفت خوبم رفتم کیفمو بیارم که بریم!! با سرشم یه اشاره ای کرد و منم خندیدم که هماهنگه میخوای بریم اون یکی اتاقه؟! گفت باشه  که مامانش گفت چایی اگه میخورین بردارین بعد برین!! گفتم ممنون من نمیخورم.. سلی گفت من بدم نمیاد!! رفت یه دونه برداشت و رفتیم اون یکی اتاقه!!
اون نشست رو اون مبل و منم رو مبل کناریش... که بعد نشستم رو زمین و ورقه ها رو گذاشتم رو میز!! اونم اومده بود جلو نشسته بود و که ببینه چی به چیه؟! همه چی رو با خودش آورده بود!! گفتم چرا اینقدر دیر اومدی؟! گفت سجی رفته بود سیتی ماشین نداشتیم.. پیاده هم کلی راه بود و اینا..گفتم احتمالا نرسیم همه رو انجام بدیم.. کدوم درس رو میخوای ببینیم؟! گفت سیگنال!! گفتم باشه! باهم دیگه یه نگاهی کردیم و حل کردیم و خرسند شد و نشاط کرد!! نیست میز به مبلها خیلی نزدیک بود این بود که من نمیدونم چرا موقع فک کردن، آرنجم همش رو زانوی اون بود؟! اونم پاشو نمیکشید اونورتر!! :-" صد نفر اومدن سرک کشیدن!! گفتم دعا کن پرنی اینورها پیداش نشه!! که خب باباش اومد سرک کشید تو اتاق رو و پشتش هم پرنی!! من اینطوری بودم: :-" به سلمان گفتم به روی خودت نیار!!:دی که گفت وررراج!!! اومد نشست کنارم رو زمین و خواست نقاشی بکشه!! گفتم پرنی ما داریم می درسیم!!:دی اگه اینجا میخوای بشینی نباید بحرفی!! سلی هم که راحت دیسترکت میشه!! یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی!! یعنی هواسش خیلی به همه جا جمعه و از همه جا پرت!! :))  جدی میگم!! من دارم درس رو می توضیحم، پرنی داره دستمال کاغذی میکشه که سلی میگه اٍ اٍ نکن اینکارو!! کار خوبی نی!! بچه ها همیشه عشق همین کار رو دارن که دستمال کاغذی حروم کنن!! بعد گفت خودکار میخوام که نقاشی کنم گفتم سلی خودکار داری؟ گفت آره.. بهش دادیم بلکه ساکت شه!! آخرش نمی دونم از کجا رفت یه نقاشی پرینت شده آورد و خواست که قیچی دورشو ببره!! نه که فک کنی سلی اصن بهش توجهی نمی کرد و تماما حواسش به درس بود، بلکه مطمئن باش که اینطور بود!!!! :| خواست چاییشو بخوره که یه قلپ خورد گفت سرد شده... :-" :)) بهمنچه؟!:دی میخواست بخوره زودتر!! مامانش اومد گفت چرا پرتغال ها رو نخوردین؟! تازه اون موقع فهمیدم که پرتغالی هم وجود داره!! بعد رفت یه سری چایی برامون آورد که علاوه بر اینکه موقع ٍ صرف، آیس پک بود، بسیار تلخ هم بود!! گفتم چقدر تلخه این!! سلی گفت واسه اینکه دمیه!! گفتم دم کنن چایی رو تلخ میشه مگه؟! گفت اینو خیلی وقته دم کردن!! خولاصه زهرمار نوش جان کردیم...این وسطها خواخری میخواست بره خونه که اومد گفت من برم تو میمونی؟ گفتم آره.. بعد خداحافظی کرد که بره و سلی هم گفت خداحافظ شما و نیم خیز شد!!! :)) انقدر این مهم بود که حتما باید می گفتم!!:)) آخه از اینا این چیزها بعیده!! بعد قربونم بری اولی اومد و یه نیم نگاهی کرد و رفت و پشتت سجی اومد و خداحافظی کرد و رفت... بعدش خانواده ی پرنی اومدن و گفتن ما داریم میریم و بای شنود کردن و رفتیدین!! بعد سلی گفت مهنس رفت؟! وسط درس!! فک کن!! گفتم نمیدونم.. گفت صداش نمیاد.. گفتم یعنی بدون خداحافظی رفته؟! چقدر ساده آدم رو ایگنور می کنن!! می بینی؟!:دی خندید..  تا اینکه مهنس اومد و نشست رو مبل رو به رویی من و رو مبل کناریه سلی!! سلی هم که لم داده بود به سمت من (!!!) و با مهنس می حرفیدیم!!  گفتم فک کردیم رفتی!! گفت نه پیش بابا بودم!! بعد دیگه از هر دری این دو تا منگول حرف زدن و من خندیدم!! از خاطرات دوران کودکی و دبستان بگیییییییییییر تا قوانین راهنمایی رانندگی در تهران بزرگه که همش بیسد آن تلپاتیه!!!:)) از اینکه نباید دختر ها رو دست کم گرفت و وقتی دخترها قاطی کنن میزنن له و لورده می کنن ماشینتو به جاییشونم بر نمیخوره!!:)) اینهارو سلی میگفت .. من یک حالی کردم با اون دختره !! مهنسم از کم آوردن پسر خالش گفت و منم اظهار کردم که میخواین من برم شماها راحتتر به اعترافاتتون بپردازین؟! :)) خندیدن!! بعد نمیدونم چی شد که مهنس گفت ما 50 سنت میدیم واسه پرینت رنگی!! منم برگشتم گفتم :)) ما هم 50 سنت میدیم ولی بعضی ها 5 سنت میدن!! مهنس اینطوری شده بود: :0 من و سلی هم می خندیدیم!!:)):)) بعد من شروع کردم به توضیح دادن که آره سلمان یه اسی داشت که 15 صفحه بود میخواست پرینت بگیره که دیدیم براش 5 سنت حساب کرده!!:)) فککک کن!!:)) بعد سلمان برگشت گفت من 9 صفحه نوشته بودم دادم به این خانوووم نمیدونم چجوری شد که آخرش 15 صفحه شد!! موقع تحویل دادن، همه میذاشتن اسی هاشونو من که گذاشتم همه کپ کرده بودن که اااااا چه خوشگل و ایناس.. رنگی بود و مرتب منظم و اینا!!! کلی این خانوووم براش زحمت کشید!!! من اینطوری بودم: :دی :دی نه بابا چی میگی؟! همه رو خودت کردی و اینا!!!:دی مهنس اینطوری بود: 8-| :دی تعارف تیکه پاره کردنهای ما آخه خیلی دیدنیه!!:دی :)) بعد مهنس گفت که آره اومده بودم دانشگاهتون اون پارکینگ پشتیه چه ماشینهایی پارک کرده بودن!!! منم گفتم پشت اینجینیرینگ؟!:)) میگه آره میگم احتمالا سلمان ماشینشو گذاشته بوده!! :)) چشمک!!! :)) سلمان خندید گفت خوبه تو ام!!:)) بعد آخرش فهمیدیم یه پارکینگ دیگه رو داشت مهنس میگفت.. بعد زدن اون کانال من باب ماشین هایی خوشگلی که تو عمرشون دیدن گفتن!!!:)) بعد بحث رفت حول کنکور و دانشگاه و این که سلی ایران رفته بود کلاس کنکور و سه نفر اول کلاس میشده و کنکور، هنر تست زدنه و به درس اصن ربطی نداره!!:دی خولاصه بی سوات باشی و کچل باشی(=خوش شانس!!) میشی نفر اول کنکور!!:)) بعد مهنس داشت از کنکور اینجا می گفت و امتحان زبان فارسی که شکل ماشین کشیده بودن پرسیده بودن این چیه؟! مداد - خودکار - خودرو!! :)) بعد پرسیدم کی دیگه با تو امتحان داشت؟! حورا؟! گفت نه یه دختر بود اسمش نیلوفر بود!! گفتم ااا؟ اون چی قبول شد؟! تا خواست جواب بده گفتم حالا انگار مثلا من میشناسمش!!:)) سلمان مرده بود از خنده!!!:)) که آره خب دیگه چطوره حالش؟! اصن کی هست؟!:)) =)) بعد سجاد اومد و نشست رو به روی سلمان و شدیم یه مربع تقریبا!!! اون قربونم بری اولی هم رفته بود نشسته بود تو اون یکی اتاقه!! انگار ازم بدش میاد!! چون چیزه دیگه ای نمیتونه این رفتار رو توجیح کنه.. بعد سجاد اومد و با یه ظرف پرتقال!!:)) نیست قبلی ها رو خورده بودیم!! مامانشم اومد با یه سری کتلت سوخته!!:)) گفت بیاین از اینها که پختیم بخورین!! سلمان گفت سوخته هاشه دیگه؟!:)) بوی سوختگی ها رو دتکت می کرد!!:)) میگفت بو سوختگی نمیاد؟! یه چیزی داره میسوزه!!! تمام حرفهای آدمهایی که بیرون بودن رو هم میشنید!! یه چی میگم همون رو میشنوی.. خب درستشم همینه!!:دی:دی :))
بعد گفتم الک مگ رو هم انجام بدیم؟! اون موقع سجاد نبود مثل اینکه.. که جزوه هامو در اورد و مهنس تا دید گفت بههههههههه چه جزوه هایی!!! سلمان گفت جزوه هاش عالیه!!:) هرکی دیده گفته عالیه!!!  آیکون منه شرمنده شده!!! گفت واسه امتحان از رو جزوه های تو میخونم.. :) ... وات اواااا...

بعد دیگه مهنس ساکت شد.. گفتم تو به حرفهات ادامه بده.. من اینو یه نگاه کنم... سلمان هم گفت آره میگفتی... بعد از اینکه سجاد اومد گفتم می خوای این پست پیپرهاشو پرینت بگیریم؟! گفت باشه و اینا.. اون دوتا رو پیچوندیم و رفتیم بالا!! گفتم باید این اتاقه اینترنت داشته باشه..کلیدشم یه زمانی زیر میز بود .. ولی الآن احتمال زیر فرشه!!:)) فرشو زد بالا دیدیم زیرشه!!! :)) گفتیم مرسی امنیت!!!:)) رفتیم و شروع کردیم  به پرینت کردن و اینا گفت بذار ببینم نمره ام اومده یا نه.. که باز نشد!!:دی

بعد دیگه رفتیم اونا رو هم باهم نگاه کردیم سوال تکراری هاشو علامت زدیم و اینا که کلش شد 11 12 تا سوال!! بعد دیگه بوسیدیم درس و گذاشتیم رو طاقچه!! و به پیشنهاد سلی برفتیم برون که به تفریحات سالم پرداخته کنیم!! و همی هم شد!! آقای پدر داشت با سلی پینگ پنگ میزد و سجی و مهنس هم به تماشا نشسته بودند که من جوین کردم!!:دی بعدش قربونم بری اولی نوبتش شد بازی کنه که داشت با موبایل می حرفید!! دور ساختمون هم راه میرفت!! تا خواست بازی رو شروع کنه دوباره موبایله زنگید!! چقدر تابل!! خیلی تابل!! :)) اصن تو اگه فک کنی کسی فهمیده باشه اون ور خط کیه!! بعد قطع کرد و بازی کرد و باختید و حرصید و خنده کردم در دل و مفتخر شدم به پدر و اینا!! منم نیست از محیط ساکت خوشمان نمی آید این بود که عارض شدیم چه هوای مطبوعی!! که از تمام افرادی که حضور داشتند سلی جوابید آره چند روز ٍ خیلی خوب شده هوا!!! سایرین هم یه اوهوم و نوهومی کردند که ما الایو هستیم!! دونت واری!! ما هم خیالمان راحت شد!! بعد از بازی مموتی، مموتی و سلی رفتن به درد و دل و قدم دور ساختمون!! /:) یحتمل من باب تماس تلفنی که داشت مموتی سخنانی به میان آوردند!! و لا شکه فیه!!!:دی فوضول دیدی؟!:دی زهر ماااار!! چرا اینطوری نگام میکنی؟! فوضول اصن خودتی و .. ببین هااا!!!
بعد همه رفتن و من موندم و مهنس!! داشتیم باهم بازی می کردیم که از پشت من سجی اومد گفت بچه ها خداحافظ ما داریم میریم!! و خداحافظی کردیم... که از پشت مهنس هم، سلی پیداش شد!! میخواستن اینا غافلگیر کنن مارو فک کنم!! گفت وررراج ..امم.. بچه ها من دارم میرم.. مرسی بابت امروز!! خیلی کمک کردی!! منم گفتم خواهش می کنم!! خدا نگهدااااااار!! با بچه های توی خونه هم خداحافظی کردم آخرش...!!
آخر شب زنگ زدم به گلی که پاشو بیا اینوری!! گفت گل آماده کردم بزنین به سینه هاتو واسه فردا!! اصرار کردم که بیاد!! اومد.. بعد مرمر نیامد.. اصن تازگی ها خودشو خیلی کشیده کنار.. چراشو کس نداند!! بعد مادر خانومی به ذکر مصیبت پرداخت و ما بسی دل ملمون شکار شد!! قضیه اینطوری بود که فردا باید صبح زود پاشن برن هتل، این میزهایی که داریم رو بچینن!! اینا هم خسته و کوفته!! نای این کار ها رو ندارن!! گلی هم گفت چرا شما ها؟! شماها سهم خودتون رو انجام دادین!! نوبت ما ٍ!! ما جوونهااا!! رفتیم به مهنس و تحفه اولی، گفتیم فردا ساعت 8 حاضر باشین میاین کمک میریم هتل میز بچینیم!! تحفه اولی که فک میکنه ما کلفتشیم!! ناز کرد، نیاز ندید، کوتاه پوشید!! قرار شد ما 4 تا بریم!!

  • یک شنبه

امروز صبح با مهنس و گلی  رفتیم هتل.. تحفه اولی معلوم بود دو درمون میکنه!!  مرده شور!! هرچند ما هم روش حسابی باز نکرده بودیم!! به پیچش عادت کردیم دیگه!! خولاصه هلک هلک رفتیم و اونجا که دیدیم سجی و مامانش زودتر از ما اومدن!! ما یه چیزی تو مایه های اسب تک شاخ شده بودیم!! هیچی دیگه بسی تعجب از خودمون در کردیم.. مقداری کمک کردیم و در انتها کلاس ِ کار رو نگه داشتیم که کار و زندگانی داریم و باید به مقصد منزل اونجا رو بتَرکیم و تَرکیدیم!!:دی  بعد اصن من رفتم خونه امتحانهای پایان ترممو یکی سه دور مرور کردم و پرزنتیشنمو آماده کردم و کارامو کردم و قرار گذاشتم با مهنس که بریم دوباره اونجا واسه ناهار!!! ای بگم چی بشه!!! ۱:۱۵ راه افتادیم، اتوبوس ۱:۳۰ میرفت... ۱:۳۰ رسیدیم که دیدیم اتوبوس رفت!! ۱۵ مین وایستادیم به چمن زنی، که بلاخره اتوبوس اومد.. ۲ رسیدیم اونجا!!!!!

از راه که رسیدیم به نگاهی به میز خودمون از دور انداختم، قربونم بری اولی رو دیدم!! ولی سلمان رو ندیدم!! به روی خودمم نیاوردم!! رفتم جلو به مامانش و مامانم و خواخری و افرادی که از دیدنم خرسند شده بودن سلام کردم که دیدم سلمان کنارمه!! میگه سلااام چطوری؟!! میگم تو هم که اومدی!! جفتمون قرار بود بمونیم خونه درس بخونیم!!! :)) که چقدر هم موندیم!! خندید!! گفتم خیلی وقته اومدی؟ گفت نه یه یه ساعته.. گفتم من که یه سری صبح اومدم کمک بعد برگشتم!! گفت ااااا صبحم اومدی؟؟! نمیدونستم صبح میای!! حالا انگار میدونست صبح از خوابش میزد میامد اونجا کمک!!! /:) گفتم آره سجاد اومده بود کمک .. مطمئن بودم تو خوابی!!! :)) گفت ناهار خوردی؟! اگه نخوردی فلسطین فلافل های خیلی خوشمزه ای میفروشه!! گفتم تند که نیست؟ گفت میتونی ازش بخوای تندش نکنه!! خیلی خوش مزه است من به همه توصیه کردم برن بخورن!! گفتم باشه پس منم میرم!! از تیپش نگم بهتره!!:دی:)) مهم اینکه خودش احساس خوبی داره!!!=)) =)) لگن و لنگ رو بذار رو سرت حلوا حلوا کن!!!:)) :دی

بعد دیگه سلی گفت بره یه دوری بزنه و منم رفتم سراغ فلافل هااا!! هووووووم!! لامصب چی بود!!! مییییخووووووووواااااااااامممم!! خیلی ماه بود!! گفتم اگه دیدمش بهش میگم سلیقه اش پسندیده شد!! ولی خب پیش نیامد که بگم!! بعد دیگه رفتم یه دوری زدم و اومدم از خواخری دوربین رو گرفتم که برم عکس بگیرم.. نگاه سلی که روم بود یه طرف این که تو خماری اینکه کجا با این شتابان دارم میرم هم همون طرف!!:دی :)) بعد رفتم کلاه مکزیکی گذاشم سرم و عکس گرفتم و اینا!!:دی :)) توقع داشتین از چی عکس بگیرم پس؟!:دی بعد برگشتم که گلی زنگید!! منم شروع کردم به صحبت کردن و راه رفتن!! که از جلو میز خودمون هم رد شدم که سلی هم داشت میدید!! :دی یعنی تا وقتی من این تلفن رو قطع کنم تماما نگاهش بهم بود!!:دی من و گلی هم که حرفهامون تمومی نداشت!!:دی تازه هر هر کر کر هم توش داشت!!:دی پیش خودم گفتم اگه باهاش یه نسبتی داشتم، بعد از اینکه تل رو قطع میکردم میامد ازم می پرسید کی بود؟! :)) فککک کن!! بعد دیگه گلهایی که گلی درست کرده بود رو زدم به لباس سجی و بابای سلی اینا.. به سلی و مهنس هم گل دادم.. مهنس گفت نمیخوااااد بابا.. سلی گرفت!!.. گفتم بذار سوزن میارم وصل کنیش.. بعد از یه ربع برگشتم:دی گفت نمیخواد گذاشتمش اینجا.. دیدم گذاشته تو جیب کتش!! :) بعد یه مشت بچه مچه فرنگی اومدن به سرود خوندن و ما هم به وجد اومدیم حسابی!! کنار ٍ سلی نشستم گفتم چقدر واقعا همه می فهمیم چی دارن می خونن اینا!! گفت آره باید زیر نویس میذاشتن!! :)) دیگه سجی و مموتی پیچیده بودن خونه و سلی مونده بود!! آخه قرار بود جفتمون نیایم!! قرار بود بمونیم خونه درس بخونیم!! خیلی قرارهای دیگه هم بود که نمیگم!! :دی بعد مامانش رفت رو سن که قرعه کشی کنه گفت وررراج شما دوربین دارین؟! حالا دستم دیده ها!!:دی میگم اوهوم الآن بهت میدم.. به خواخری میگم دوربین کو؟! میگه دست به کیفه پول من نزن؟! یکی نیست بگه خوااااااااهر من!! کی با پول تو کار داره؟!:دی پول چرک کف دسته!!! مال دنیا ارزش عداوت با خواهرت رو نداره!! یه قرون از این پول رو با خودت نمی بری اون دنیا!!:دی بعد به سلی دوربین رو دادم و برد عکس گرفت.. یا داد به باباش عکس بگیره!! آی دونت نو!!:دی
من پشت میز وایستاده بودم به فروش و اینا که پرنیان اومد گفت من این گوشواره رو میخوااام!! منم گفتم برو به بابات بگو بیاد برات بخره!!:دی سلی هم در همون حوالی بود!! بعد مامان سلی گفت یه گوشواره دیگه هم مثل اینکه برداشته و اینا!! گفتم اا؟! نمیدونم!! :)) بعد هی اومد گفت من اینو میخوام من اینو میخوام!!:)) برادرشم کنارش بود!! سلی چشمک زد خب بگیر اینو برای خواهرت که اینقدر دوست داره!!:دی من خنده ام گرفته بود!! :)) مامانشو اورد که ماماااان من اینو میخوااام!! منم نمیذاشتم ببره با خودش!! میگفتم داداج!! پولشو بده بعد!!:دی پول که علف خرس نیست!!:دی چرک کف دستم هم نیست تو این یه مورد!!:)) بعد هیچی ! رفت یه کیسه ی خریدهاشو اورد گفت بیااا !! اصن این گوشواره رو بگیر اون یکی رو بده!!! من و سلمان رو میگی؟! اینطوری بودیم: @-)@-) بعد اینطوری شدیم: =))=)) سلی گفت این دست تو چکار می کنه؟! :))=)) ووووااااااااااایییی من فقط می خندیدم!!:)) انتهاش بود!!:)) چشمامون گرد شده بود یعنی هااا!!:)) وااااااااااااییی خیلی باحال بود!!:))=)) آخرش نفهمیدم چی شد!! برد؟! نبرد؟!! :))
سلی رفت یه عالمه خرس مرس و عروسک مروسک خرید!! اومد گفت نگاااااا!! گفتم وااااااااییی اینجارو!! گفت یه یورو!! فکککک کن!! از اون ور ٍ میز داد که بذارم اون ور!! گفت هرکدوم رو که خواستی بردار برای تو!! :) گفتم نه مرسی!! مامانش گفت بردار!! گفتم چشم!! ولی بر نداشتم!! آخیییییییی!!! خیلی ناز بود!! البته فک کنم اول مامانش پیشنهاد بردار رو داد.. بعد سلی!! ولی یادم نی!! چون سلی خیلی ذوق مرگ شده بود در اون لحظه، خیلی مخش یاری نمیکرد تعارف بزنه!! :)) آخهههههه!! نازیییی!! الآن دارم فک میکنم یعنی اتاقش الآن عروسک داره؟!=)):))=)) فککک کن!!:دی شبیه اتاق من باشه مثلا!:دی

 

 

نوشته شده در  ساعت 20:0  توسط وررراج  |